۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

شب ممتد-میهمانی

میهمانی آن شب استاد ، هیچ شباهتی به میهمانیهای شازده نداشت ! برخلاف منزل شازده که در یکی از بهترین نقاط شهر و بر فراز تپه ای بلند که تمامی شهر را از چهار طرف ، در گستره خود داشت ؛ منزل استاد در یکی از حومه های کناری شهر بود ، که پستی و بلندی آن خیلی مشهود نبود ! شهرکی ویلایی ، که قدر مسلم تازه ساخت بود و هنوز امکاناتی محدود داشت ؛ شاید برای همین هم از ازدحام کمتری برخوردار بود و شلوغی شهر را نداشت . شهریار و ساناز ، با اتوموبیل کوچک آلبالویی رنگ ساناز که به ویلا رسیدند ؛ محیط آن قدر خلوت و سوت و کور بود ؛ که لحظه ای شک کردند ، که نکند آدرس را اشتباهی آمده باشند . ساناز یک بار دیگر آدرسی را که در دست داشت ، با اسم خیابان و پلاک ساختمان تطبیق داد و رو به شهریار گفت : ..." همینجاست !" و شهریار هم سر خم کرد و از شیشه جلوی اتوموبیل نگاهی به سر در و سپس هم به اطراف ویلا کرد و با تعجب پرسید : ..." مطمئنی !؟ پس چرا این قدر سوت و کوره !؟" ساناز بی اینکه جواب شهریار را بدهد ، گوشی تلفن همراهش را از کیفش بیرون کشید و شماره شهره را گرفت و پس از چند لحظه ای تامل ، در حالیکه لبخند ملیحش ، زیبایی چهره اش را دو چندان می کرد ، گفت : ..." سلام شهره جان ؛ کجایین شما !؟" و با تاملی کوتاه که مشخصا داشت به جواب سلام شهره گوش می داد ، دوباره ادامه داد :..." ما دم در ویلاییم ؛ همین پلاک بیست و چهار دیگه !؟" و پس از لحظه ای تامل ، انگار که خیالش راحت شده باشد ، دوباره گفت :
..." پس زحمت می کشی ، بگی این درو بزنن !" که پس از لحظاتی کوتاه در بزرگ ویلا از هم باز شد و شهریار به داخل ویلا راند . در کناری از حیاط که پر بود از اتوموبیلهای مختلف ، جایی پارک کرد و به اتفاق ساناز ، راه افتادند به طرف ساختمان اصلی ، که عمارتی بود نوساز با دو طبقه ویلایی که روشنایی سالن ، از پنجره های قدی بزرگش ، از همانجا هم مشهود بود . دم در ، شهره و حشمت ، یکی دیگر از دوستان ساناز ، به انتظار ایستاده بودند . به محض دیدن هم ، از همان چند قدمی ، نیشهاشان تا بناگوش باز شد و تا به هم رسیدند ، بازار احوالپرسی و روبوسیاشان هم داغ شد . با ورود شهریار و ساناز همراه با شهره و حشمت ، به داخل سالن ، بعضی از نگاه ها به طرف آنها برگشت ، که یکیشان ، استاد بود ، که به محض دیدن شهریار و ساناز ، با لبخند مهربانی که بر لب داشت ، به طرفشان گام برداشت . نزدیکشان که رسید ، از همان یکی دو قدمی برای شهریار آغوش گشود و در حالیکه نگاهش فقط روی شهریار قفل شده بود ، گفت :
..." به به ..؛ باد آمد و بوی عنبر آورد ! چه عجب ؛ چشم ما به جمال شما روشن شد !؟" ساناز و شهریار ، همزمان باهم ، سلامی گفتند و شهریار و استاد ، هم را در آغوش کشیدند . شادی ساناز از لطفی که استاد به شهریار داشت ، کاملا از چهره زیبایش مشخص بود . لحظه ای را منتظر ماند تا ، شهریار و استاد از هم جدا شوند و سپس ؛ ضمن  احوالپرسی مجدد ، دست استاد را که به طرفش دراز شده بود ، فشرد . و با راهنمایی استاد ، به طرفی از سالن رفتند و کناری از آن نشستند . بر خلاف میمانیهای شازده ، که از همان بدو ورود ، گوش انسان ، کر می شد از موزیک های تند و بلند ! در سالن پذیرایی استاد ، موسیقی بسیار ملایمی پخش می شد ، که بی اختیار آرامش محیط را دوچندان می کرد . از رقص و شلوغی هم خبری نبود ، اکثرا ، هر از جایی از سالن دور هم جمع بودند و مرتب هم ، توسط پرسنلی که مشخص بود برای پذیرایی امشب ، استخدام شده بودند ، پذیرایی می شدند . استاد نگاه مجددی به ساناز و شهریار کرد و روبه آنها گفت :
..." از اینکه اینجایید ، واقعا خوشحالم ! تا ازشما پذیرایی مختصری شود ؛ من دوباره به جمع شما خواهم پیوست !" ساناز پیشدستی کرد و گفت :
..." تو رو خدا ، راحت باشین استاد ! اگه نیازی به کمک هم باشه ، با کمال میل در خدمتیم !" که استاد در کمال متانت ، در حالیکه لب پایینش را به دندان گرفته بود ، گفت :
..."این چه حرفیه !؟ شما میهمانان عزیز من هستید ." و آرام از کنارشان دور شد . به محض فاصله گرفتن استاد از جمعشان ، ساناز و شهره و حشمت ، آنچنان سر در گریبان هم کردند و کرکرشان بلند شد ، که انگار نه انگار شهریاری هم کنارشان هست . شهریار هم بی اینکه خم به ابرو بیاورد ، لیوان نوشابه اش را برداشت و در حالیکه نگاهش اطراف را می کاوید ؛ جرعه جرعه از آن را سر کشید . به چند دقیقه نکشید که استاد دوباره به طرفشان آمد . از همان چند قدمی ، بچه ها به احترام برگشتنش ، نیم خیز شدند تا از جا برخیزند ، که استاد با اشاره دست و شتاب بیشتری که به گامهایش داد ، مانعشان شد . نزدیکشان که شد ، با متانت و محبت یک میزبان خوب گفت :
..." چیزی کم و کسر ندارین !؟" و خواست اشاره ای داشته باشد به یکی از پرسنل پذیرایی ، که همان نزدیک بود ، که شهریار مانعش شد و گفت :
..." همه چیز عالیه استاد ؛ به اندازه کافی زحمت کشیدن ..!" و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، ساناز هم ادامه داد :
..." بهتر از این نمیشه استاد ؛ تو رو خدا ، ما باعث نشیم که شما از مهموناتون غافل بشین !؟" استاد در حالیکه خم می شد تا بازوی شهریار را بگیرد ، رو به ساناز و بچه ها گفت :
..." تا شما خانمها ؛ گپ و گویی بکنید ؛ من و این جوان هم چند دقیقه ای را گپی بزنیم !" و شهریار را از جا بلند کرد ، ساناز و بچه ها که هنوز چهره هاشان پر بود از خنده های شاد کنار هم بودن و پرگوییهاشان ، سری به علامت تایید تکان دادند و ساناز گفت :
..." اختیار دارین استاد ، راحت باشین !" استاد شهریار را به کناری کشید و بی مقدمه پرسید :
..."راستی از شازده چه خبر !؟ " شهریار با عنایت به دوستی شازده و استاد ، خیلی از این سئوال ، تعجبی نکرد و لبی ورچید و با بی تفاوتی گفت :
..." اونم ، خوبه بد نیست ! هر از گاهی باشگاه می بینمش !" استاد ، ابرویی در هم کشید و با کنایه ای مشهود ، پرسید :
..." تو در آن باشگاه چکار میکنی !؟" و قبل از اینکه پاسخ شهریار را بشنود ، ادامه داد :
..." من میدانم که تو ، موقعیت خیلی مناسبی آنجا نداری !  در صورتیکه حق تو خیلی بیشتر از اینهاست ! " شهریار با اینکه منظور استاد را خوب می فهمید ؛ ولی ، بی اینکه به روی خودش بیاورد ، با تعجب پرسید :
..." منظورتون چیه استاد !؟" استاد نگاه موشکافانه ای در چهره شهریار انداخت و با کمی تامل گفت :
..." من خبر دارم که تو ، بیشتر یک حریف تمرینی هستی برای این رفیقت ..! چی بود اسمش !؟" شهریار چهره در هم کشید و با لحنی که پر بود از اعتراض ، گفت :
..." اسی رو میگین !؟ اولا که اون از برادر هم برام عزیزتره ! در ثانی ، کی به شما گفته که من ، فقط حکم یه حریف تمرینی اسی ام !؟ " استاد با تامل و اکراه  گفت :
..." از من نشنیده بگیر ؛ در یکی از همین میمانیها ، من از خود شازده شنیدم ..!" شهریار که از خشم و تعجب ، به وضوح صورتش سرخ شده بود ، سعی کرد که به خودش مسلط شود و با صدایی که پر بود از لرز و لکنت ، گفت :
..." مطمئنم که اشتباه می کنید ؛ از شازده بعیده این حرف !" استاد که ظاهرا ، به خاطر دگرگونی شهریار از حرفش ، پشیمان بود ؛ با اکراه و ندامت گفت : ..." حق با توست ؛ مطمئنا اشتباه از من بوده ؛ نباید راجع به این موضوع ، با تو حرفی می زدم ! بهتر است فراموش کنی !" و سعی کرد که حرف را برگرداند . استاد خوب می دانست که با این حرفش ، بخوبی توانسته تخم شک و تردید را در قلب شهریار بکارد ! شاید برای همین هم نگاه موذیانه دیگری در چهره شهریار انداخت که از خشم سرخ شده بود و گفت :
..." لازم نیست نگران باشی ؛ همانطور که قبلا هم بهت گفتم ، در ناصیه تو آینده روشن و پرفروغی نهفته است ! " و دوباره با نگاهش چشمان شهریار را کاوید و سعی کرد ، در سکوت سنگین بینشان ، آنچه را که در درون شهریار می گذرد ، را حدس بزند . و دیگر بار ادامه داد :
..." من برای مدیریت دفتر لندن ، به آدمی مثل تو نیازمندم ! فقط کافی است لب تر کنی !" با اینکه لبخند کمرنگ و بی رمق شهریار ، امیدواری زیادی را برای استاد نداشت ؛ ولی با اینحال با خود اندیشید ، که برای امشب ، شروع بسیار خوبی را داشته ! و مطمئن بود که با یکی دو جلسه دیگر می توانست ، شکار را به دام اندازد ! استاد به بهانه ای از جابرخاست و از شهریار فاصله گرفت ؛ در حالیکه آنچنان دلشوره و شک و تردیدی را در درون شهریار ، ایجاد کرده بود ؛ که چیزی نمانده بود ، از خشم و انزجار ، منفجر شود ! سردرگمی و بلاتکلیفی ، آنقدر بهمش ریخته بود ، که انگار مغزش از کار ایستاده بود ؛ شاید برای همین هم آرام از جا برخاست و در افق نگاه متعجب ساناز و بعضی دیگر از میهمانان ، به بیرون از سالن زد ! ساناز که بهم ریختگی شهریار را ، از همان فاصله از چهره برافروخته اش ، دید ؛ بی اختیار به طرفش شتاب برداشت ، که در میانه راه ، استاد ، سر راهش قرار گرفت و مانعش شد و گفت : ..." بگذار کمی تنها باشد !" ساناز که از بهت و حیرت از رفتار شهریار ، دهانش باز مانده بود ، از استاد پرسید :
..." استاد ، چی بهش گفتین که اینجوری به هم ریخت !؟" استاد چهره حق به جانبی گرفت و در حالیکه ساناز را به طرف دوستانش هدایت می کرد ، گفت :
..." چیز مهمی نیست ؛ روبرو شدن با حقیقت همیشه تلخ است !" ساناز در حالیکه با هدایت استاد به طرف شهره و حشمت گام بر می داشت ، با تعجب پرسید :
..." حقیقت !؟ کدوم حقیقت ..!؟" و لی قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، استاد ، که انگار اصلا پرسش ساناز را نشینیده باشد ، ادامه داد :
..." ولی خیلی زود ، به آنچه که لیاقتش را دارد ، خواهد رسید !" و نگاهش را به طرف در سالنی سوق داد ، که شهریار با عصبانیت و خشم داشت از آن خارج می شد .
پله های ایوان را با شتاب پایین آمد و از راهرو سنگفرش حیاط که میان درختان بید مجنون و صنوبر پاکوتاه محصور بود ، گذشت . ساناز با اینکه ، استاد موکدا ، ازش خواسته بود که خوددار باشد و صبور ، طاقت نیاورد ، و با بیرون زدن شهریار از سالن به طرف یکی از پنجره های قدی رو به حیاط که استاد هم داشت به طرفش می رفت ؛ شتاب برداشت . شهریار که با خشم داشت ، در حیاط را از هم می گشود تا خارج شود ، ساناز به پشت پنجره قدی رسیده بود . شهریار که از در حیاط بیرون زد ، ساناز با تعجب و حیرت ، زیر لب غرید که : ..." إ وا ؛ این کجا داره میره !؟" و گوشی همراهش را از کیفش بیرون کشید تا شماره اش را بگیرد ، که دوباره استاد مانعش شد و با محبت گفت : ..." بگذار تنها باشد !" و در حالیکه سنگینی نگاه پرسشگر ساناز را با آن چشمان آبی روی چهره اش حس می کرد ، با لبخندی مهربان ادامه داد :
..." به من اعتماد کن عزیزم ؛ شهریار باید این پروسه بحران را بگذراند ، تا آزاد شود ! او اکنون نیاز به تنهایی دارد ! این را از او دریغ نکن !" لحن ملایم و پر از مهر استاد ، انگار که کمی از نگرانی ساناز را کاست ، گوشی را با اکراه و تامل در کیفش گذاشت و به عقب برگشت و شهره را در یک قدمیش دید . بی اختیار لطافت اشک در میان چشمان آبی روشنش برق زد و آرام از گوشه چشمش به روی گونه چکید . شهره بلافاصله ساناز را به آغوش کشید و آرام به طرف همان میزی برد که دقایقی قبل دورش نشسته بودند و صدای خنده هاشان گوش فلک را کر کرده بود . شهریار تمام طول خیابان خلوت مشجری را که هر از چند متری از آن با نور چراغ مهتابی ای که دو طرف خیابان با آن تیر فلزی عصائیش کاشته بودند ؛ روشن بود را ، پیمود . کارد می زدی خونش در نمی آمد . افکارش بدجوری به هم ریخته بود ؛ آخر شازده چطور به خودش اجازه داده بود که این طور راجع به او حرف بزند !؟ درست که او مهارت اسی را در بیلیارد نداشت ؛ ولی اگر راهنماییها و دلگرمیهای شهریار هم نبود ، که اسی سر هر بازی ، ده تا پیتوک می داد ! نه ؛ این حقش نبود که شازده ، این طور تحقیرش کند ! خیابان خلوت را که به انتها رساند ، شهریار ناگهان خود را ، در خیابان پهن تری دید ! بی اینکه بداند چه می کند ، دست مقابل اولین اتوموبیلی که از دور روشنایی چراغهایش را دید ، بلند کرد ! اتوموبیل یکی دو قدم جلوتر ایستاد . راننده از چند متر جلوتر داشت با اشاره سر از شهریار مقصدش را می پرسید که جوابی نگرفت . شهریار ، در را که باز می کرد ، راننده پرسید : ..." کجا آقا !؟" شهریار در صندلی جا گرفت و گفت : ..." هر جا که شد !" راننده نگاهی به چهره برافروخته شهریار کرد که جذابیتش را دوچندان کرده بود و گفت : ..." من میرم فرودگاه ؛ مسافر دارم !" شهریار بی اینکه سر برگرداند ، بی حوصله گفت : ..."خیالی نیست ؛ منم همونجا پیاده میشم !" و در لاک خودش فرو رفت . پخش اتوموبیل ، یکی از آهنگهای قدیمی مرضیه را پخش میکرد ، با صدایی که انگار خیلی جوانتر و گیراتر از خود مرضیه بود .
" امشب یک سر شوق و شورم  _  از این عالم گویی دورم  .." موسیقی دلپذیر و زیبا و صدای جادویی زن جوان ، آنچنان به دل شهریار نشست ؛ که لحظه ای از خود ، بیخود شد . و شاید زیر لب همراه با خواننده جوان زمزمه کرد :
" صبو بریزم ساغر شکنم  _  در آسمانها آتش فکنم  ..." راننده نگاه دوباره ای به شهریار کرد و گفت : ..." من عاشق این ترانه ام ، بگم روزی صدبار گوشش میدم ؛ کم گفتم !" شهریار که با شنیدن این آهنگ کمی از حال و هوای خودش بیرون آمده بود ، گفت :
..." مرضیه است این !؟" راننده با لبخندی که بر لب داشت ، نگاهی به آینه وسط اتوموبیل انداخت و گفت :
..." آهنگ مرضیه است ، ولی خوانندش ، شکیلاست ! خداییش  اگه نگیم بهتر از خودش خونده ! بی انصافیه !"
    گوشه دنجی از کافی شاپ سالن انتظار فرودگاه را انتخاب کرد ، روی یکی از صندلیهایش نشست و در هزارتوی خودش فرو رفت . با اینکه پاسی از شب گذشته بود ، از ازدحام جمعیت در سالن انتظار فرودگاه چیزی که کم نمی شد ، هیچ ! هر چقدر که به لحظه فرود هواپیمایی که در راه بود نزدیکتر می شد ، به جمعیت منتظر مسافرهاشان هم افزوده می شد . شهریار ، نگاه گذرایی به اطرافش کرد ، و اکثر آدمها را دید که بعضا با دسته های گلی که در دست داشتند ، نشسته یا ایستاده ، چشم به در انتهایی سالن خروج مسافران داشتند ، تا رسیدن مسافرشان را شاهد باشند . مسئول کافی شاپ مودبانه مقابلش ایستاد و در حالیکه کاغذ و قلمی در دست داشت ، پرسید : ..." چی میل دارین !؟" شهریار نگاهی به پسر جوان کرد و گفت :..." یه قهوه اگه ممکنه ." و پسر جوان دوباره پرسید : ..." نسکافه یا ترک !؟" و شهریار در پاسخش گفت : ..." تلخ باشه ، لطفا " و دوباره در خودش فرو رفت . خشمش از شازده فروکش کرده بود ، حالا دیگر بیشتر به حرفهای استاد می اندیشید ! مدیریت دفتر لندن ؛ قدر مسلم ، میتوانست جهشی در زندگی شهریار باشد . این آرزوی همیشگیش بود ، که امکانی فراهم شود تا بتواند ، در خارج از کشور زندگی کند ، که این هم ، به قول اسی مایه میخواست ، که چپشان خالی بود ! ولی حالا که این موقعیت فراهم بود ، چرا باید از دستش می داد . مگر آدم شازده بودن ، چه برایش داشت !؟ آخرین دشتش ، مال چند ماه پیش بود که آن هم از صدقه سری اسی نصیبش شد !؟ درست که او و اسی سری از هم سوا بودند و قرارشان هم نصفانصف ؛ ولی از اینکه هر وقت که اسی سهم بردش را با او نصف می کرد ، کلی خجالت می کشید ! در یک لحظه کوتاه راننده را دید که پلاکادر دسته داری ، دست گرفته و در مقابل گیت خروجی سالن به انتظار مسافری است که از قرار ، غیر از اسمش هیچ از او نمیداند . و با خود اندیشید ؛ که اینجا چه می کند !؟ و زیر لب پوزخندی زد و با خود گفت : ..." کجا بهتر از اینجا !؟" در همین موقع بود که پسر جوان هم قهوه اش را روی میزش گذاشت . و بلافاصله تلفن همراهش زنگ خورد . در حالیکه با لبخند و اشاره سر از پسر جوان تشکر می کرد ، دست در جیبش کرد و همراهش را بیرون کشید . اسی بود ؛ یکی دو روزی بود که یا جواب تلفن هایش را نداده بود و یا اینکه به هر شکلی بود با یک جواب سربالا ، سر و ته قضیه را هم آورده بود ! تلفن داشت زنگ چندمش را هم می زد ؛ و شهریار با دلشوره عجیبی که به جانش افتاده بود ؛ مانده بود که چه کند !؟ یکی دو بار آمد که دکمه سبز همراهش را بزند که پشیمان شد ! در تمام این چندین سالی که با اسی دوست بود ، این چند وقته برای اولین بارهایی بود که برای صحبت با او ؛ شک و تردید تمام وجودش را پر کرده بود . اسی برای شهریار ، خیلی بیشتر از یک دوست بود ؛ اسی همه چیزش بود ! پس این تردید لعنتی چه بود ، که اینطور داشت مثل خوره تمام وجودش را می خورد !؟ بالاخره هم تصمیم گرفت که جواب اسی را بدهد که به محض زدن دکمه سبز مکالمه ، اسی که آن طرف خط از صحبت با شهریار نا امید شده بود ، تلفن را قطع کرده بود ! شهریار نفس راحتی کشید و زیر لب با خود گفت : " نشد دیگه !" ولی خودش هم خوب می دانست که این حرف برای فرار از وجدان دردی که داشت ؛ دلخوش کنکی بیش نیست ! شاید برای فرار از عذاب وجدانی که به جانش افتاده بود ، سعی کرد بیشتر به حرفهای استاد بیندیشد ! یک کار با کلاس ، آن هم در قلب اروپا "لندن" ؛ چرا که نه !؟ و یادش آمد که با چه قهر و خشمی از منزل استاد بیرون زده بود . همراهش را بیرون کشید و خواست به ساناز زنگی بزند ، که پشیمان شد ! یعنی اصلا رویش نشد ؛ دستش به لرز افتاد و در ته ذهنش اندیشید که : ..." بهتره تا فردا صبر کنم ببینم چی پیش میاد !؟" و قهوه اش را که کمی هم سرد شده بود و تلخیش بیشتر به کام ، می آمد ، آرام و  جرعه جرعه ، سر کشید !  مسافران هواپیما که داشتند از سالن خارج می شدند ، ازدحام و ولوله عجیبی در دهانه گیت خروجی ، به وجود آمده بود . هر مسافری که با چمدان دستی و یا چرخدارش از سالن بیرون می آمد ، چند نفری با خنده و شادی به استقبالش می رفتند و به نوبت به آغوشش می کشیدند و غرق در بوسه اش می کردند . راننده طبق معمول در همانجا که بود با آن پلاکادر دستیش به انتظار مسافری بود ، که برایش آمده بود . شهریار ، آنی نگاهش در نگاه راننده قفل شد ؛ راننده هم که همچنان منتظر بود ، لبخندی زد و شانه ای بالا انداخت و با اشاره سر به شهریار فهماند که :"کار ما هم همین است که می بینی !" شاید یکی دو دقیقه بعد بود که راننده هم همراه با مردی که چمدان چرخدارش را به دنبال می کشید ، با خیل مسافران و همراهانشان از سالن انتظار بیرون رفتند ، در حالیکه از همان دور برای شهریار دستی تکان داد و لبخند مهربانش را بدرقه راهش کرد . 
    ..." شهریار ..؛ شهریار .." آن قدر بی حرکت و رنگ پریده بود که احسان لحظه ای اندیشید که نکند ، شهریار همانجا ، درجا سکته را زده باشد ؛ برای همین هم در حالیکه به شدت داشت شانه هایش را تکان میداد ، دوباره با دلهره و نگرانی تقریبا فریاد زد : ..." شهریار !" که شهریار ناگهان از جا جست و با حیرت گفت :
..." ها ..؛ چی شده !؟" احسان که کمی خیالش راحت شد ، با نگرانی پرسید :
..." حالت خوبه !؟ خوابت برده بود !؟" شهریار که لحظه ای طول کشید تا موقعیتش را درک کند ، نگاه گذرایی کرد به دستش که کارت استاد را در میان انگشتانش داشت ، و بلافاصله در جیب کاپشنش جا داد و از پیت حلبی ای که رویش نشسته بود ، مثل فنر بر خاست و پرسید :
..." خوب چی شده ؛ اینجور هل شدی !؟" احسان با اشاره ای به دم در خروجی گفت :
..." میگن ، سر کوچه بین مامورا و بعضی از طرفدارای آقا ، در گیری شده !" شهریار چینی به ابرو انداخت و پرسید :
..." از کی شنیدی !؟"
..." از یکی از خوداشون !" شهریار ، دستی به شانه احسان زد و گفت :
..." بهتره ، خودت بری یه سر و گوشی آب بدی !" و قبل از اینکه راه بیفتد ، دوباره بازویش را گرفت و گفت :
..." احسان ، مراقب خودت باش ، بهیچ وجه خودتو درگیر نکنی ها ..!" و احسان در حالیکه لبخندی بر لب داشت ، گفت :
..." خیالت راحت !" و با سرعت، دوید به طرف در خروجی حیاط . نگاه شهریار هم به دنبالش بود تا از در حیاط بیرون رفت . شهریار خواست به طرف سیدآقا برود که ناگهان ، حاجی آقا اصغری سر راهش سبز شد !  با دیدن حاجی رو به او کرد و گفت :
..." شما خبر دارین از این درگیری سر کوچه !؟" اصغری که سعی داشت از اهمیت موضوع ، تا آنجا که امکان داشت بکاهد ، با لبخندی که ظاهر بی تفاوتی داشت ؛ ولی ته آن پر بود از نگرانی گفت :
..." تو این موارد ، این درگیریهای جزئی ؛ طبیعیه ! جایی برای نگرانی نیست !" شهریار ، گره در ابرو انداخت و با چهره ای که پر بود از تعجب و حیرت ، پرسید :
..." حاج آقا ؛ چه اتفاقی باید بیفته که شما به خودتون بیاین !؟ نکنه شما چیزی میدونین ، که ما ازش بیخبریم !" اصغری ، دوباره با همان آرامش ظاهری و لبخند مهربانش گفت :
..." فرموده آقا برای ما حجته ! ایشون فرمودند ، امشب اینجا هیچ اتفاقی نمی افته !" شهریار آنچنان پوزخندی زد که به وضوح خشم چهره اصغری را در بر داشت ، و با عصبانیت و تمسخر گفت :
..." که اینطور ! پس با این وجود ، موندن ما اینجا ، ظاهرا بی مورده ! اگه اجازه بدین ، ما کم کم از خدمتتون مرخص شیم !" اصغری که اصلا انتظار چنین عکس العملی را از شهریار نداشت ، دوباره لب به لبخند گشود و گفت :
..." هنوز که اتفاقی نیفتاده ! آنچه که مسلمه ، شما هم با ما هم عقیده هستین که ، ما حد اقل نباید تو درگیری پیش نیومده ، پیشدستی کنیم !؟" شهریار با همان حیرت یکی دو دقیقه پیش گفت :
..." من کی یه همچین حرفی زدم ، من فقط میگم باید آماده بود ؛ همین !" اصغری دستانش را بالا آورد و مقابل صورت شهریار قرار داد و گفت :
..." بسیار عالی ؛ من همین الآن با آقا صحبت می کنم ! ولی قدر مسلم اینه که ما نباید کاری کنیم ، این جماعتی که اینجا جمعند ، دچار تشویش و نگرانی بشن !" و بی اینکه منتظر پاسخ شهریار باشد ، به طرف سیدآقا رفت که پشتش به آنها بود ، و آرام در گوشش پچپچه ای کرد و آقا هم در گوشش چیزی گفت و دوباره برگشت به طرف شهریار و گفت :
..." من به سمع آقا رسوندم ، ایشون فرمودند ، یه سر و گوشی آب بدین ببینیم موضوع از چه قراره ؛ اونوقت تصمیم می گیریم که چیکار کنیم ." شهریار نفسی به راحتی کشید و گفت :

..." من احسانو فرستادم یه سر و گوشی آب بده ! به محض اینکه بیاد ، شما رو هم در جریان خواهم گذاشت ." اصغری تشکری کرد و از شهریار فاصله گرفت و به طرف چادر کوچکی رفت که کنار حیاط بود .   

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر