انبوه جمعیت سورمه ای پوشان ، نیروهای انتظامی ، در بوستان کوچک
نبش خیابان خشایار ؛ نگرانی شهریار را دو چندان کرد . دم دمای غروب بود ، و هنوز
آفتاب ، در این روز نیمه مهرماه ، آخرین رمق های خود را از دست نداده بود . شهریار
با نیم نگاهی به سورمه ای پوشان درون بوستان ؛ سری چرخاند و رو به دختر و پسر
جوانی که همراهش بودند ، گفت :
..."
بهتره عجله کنیم ." و شتابشان را بیشتر کردند . سورمه ای پوشان نیروهای
انتظامی ، تا میانه خیابان ، هر از جایی ، گاها هم همراه با چند جوانک شخصی پوش ،
گله گله پخش بودند . شهریار و همراهانش ، هر چقدر که به میانه خیابان نزدیک تر می
شدند ، سایه حضور نیروها را بیشتر حس می کردند . به کوچه که می پیچیدند ، شهریار
یک بار دیگر زیر چشمی ، عده ای لباس شخصی را پایید که با فاصله ای اندک در دو طرف
کوچه پلاس بودند . اکثرا با لباسهای راحت مشکی و ته ریش ! آن طرف خیابان هم باز ،
چند نفری از نیروهای انتظامی بودند که ، نا مرتب پخش بودند . شهریار و همراهانش به
محض اینکه به داخل کوچه پیچیدند ، ازدحام جمعیت را ، در مقابل منزل "سیدآقا"
که در میانه کوچه بود دیدند . شتابشان را بیشتر کردند و به آنی خودشان را به در
منزل رساندند . جمعیتی که در منزل جمع بودند ، اکثرا زن و مردان جوانی بودند ، که
ظاهرا ، مشتاقانه برای زیارت آقا آمده بودند . شهریار به زحمت از بینشان کوچه باز
کرد و خودش را تا ورودی در رساند . غیر از دربچه ورودی ، که ورود یک نفر بیشتر از
آن ، ممکن نبود ، باقی در بزرگ آهنی حیاط بسته بود ؛ که در مقابل آن هم عاقله مردی
ایستاده بود و معمولا کسی را راه نمی داد ؛ مگر اینکه آشنا بود و یا کاری داشت که
آقا اجازه اش را داده بود ! شهریار به مقابل در بچه که رسید ، به مرد گفت :
..."
به حاج آقا اصغری بفرمایین ، نفری اومده ؛ شهریار نفری !" مرد نیم نگاهی به داخل
حیاط انداخت که موج می زد از جمعیت . و برگشت و گفت :
..."
تو این شلوغی !؟ من که نمی بینمش !" شهریار ، کمی شتابزده و عصبانی گفت :
..."
مهمه ؛ منتظرم هستن ! نمی شد برین تو ، پیداش کنین !؟" مرد نگاهی به او کرد و
جمعیت انبوهی که پشت سرش بود . و بی اعتنا به اصرار و عصبانیت شهریار ، گفت :
..."
شرمنده ؛ بگین خودش بیاد دم در ! من اینجا رو نمی تونم ول کنم !" شهریار که دید ، اصرار
به این مرد لجوج ، هیچ خاصیتی ندارد ، از در فاصله گرفت و دوباره به زحمت خودش را
از میان انبوه جمعیت ، بیرون کشید . پشت سر او ، دختر و پسر همراهش هم از میان
جمعیت بیرون آمدند . چند قدمی از جمعیت فاصله گرفت و گوشی همراهش را از جیب شلوار
جین رنگ و رو رفته اش بیرون کشید و شماره ای را گرفت ؛ و زیر لب غرید : "د
برادار دیگه لعنتی !" و چون گوشی آنقدر زنگ خورد تا قطع شد ، مجبور شد که
دوباره شماره را بگیرد ، و رو به دختر و پسر جوانی که همراهش بود ، گفت :"
نمیدونم چرا جواب نمیده !؟" دختر گفت :" شلوغی رو نمی بینی !؟
حتما صدای زنگ رو نشنیده ..!" و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، لبخندی
به لب شهریار دوید و گفت :
..."
سلام حاجی آقا ، پس کجایی شما !؟ این بنده خدا که ما رو راه نمیده !" و بعد با اشاره به
همراهانش ، دوباره با زحمت از میان جمعیت کوچه باز کردند و خودشان را به دم در
رساندند . مرد نگاه متعجبی به شهریار کرد و خواست حرفی بزند که انگار از پشت ، کسی
به سرشانه اش زد و بی اختیار او را به کناری کشید . شهریار با دیدن حاج آقا اصغری
، گل از گلش شکفت و گفت : ..." سلام حاج آقا ؛ ببخشید یه کمی دیر شد
!" حاجی کوچه باز کرد و شهریار و دوستانش را به داخل حیاط کشید . با رفتن
داخل بچه ها ، جمعیت هم هجوم آوردند به طرف دربچه و داخل حیاط ؛ و همهمه ای بینشان
افتاد که نگو و نپرس ! یکی داد می زد :" ما هم کار واجب داریم حاجی آقا
!" یکی صدا می زد :" اینجا هم دیگه پارتی بازییه !" که
حاج آقا اصغری بی اعتنا به هیاهو ، بعد از ورود بچه ها به داخل حیاط ، خود هم وارد
شد و دوباره دربچه را سپرد به همان مردی که از اول دم در بود ! با اینکه حیاط
کوچکی بود ، فوج می زد از جمعیت مشتاقی که برای زیارت آقا آمده بودند ! غیر از
کوچه باریکی که بیشتر از پهنای شانه یک نفر نبود ، در بقیه صحن حیاط ، سوزن می
انداختی ، زمین نمی افتاد . کف حیاط را فرش و گلیم انداخته بودند که سمت راستش ،
چسبیده به هم مردها نشسته بودند و سمت چپش زنها . با اینکه اکثرشان جوان بودند و
زیر سی سال ، ولی ظاهری ساده داشتند و چشمان مشتاقشان آنی از چهره آقا کنده نمی شد
که در صندلی ای در صدر مجلس نشسته بود و لبخند از لبش محو نمی شد .
"سیدآقا" چهل و هفت هشت ساله به نظر می رسید و بسیار خوش سیما . با
محاسنی بلند و مرتب که تا سینه اش را پوشانده بود . از عمامه سیاه و مرتبی که به
سر داشت ، معلوم بود که سید است و اولاد پیامبر . عبا و عمامه سیاه ، ابهت خاصی
بدو بخشیده بود . و چهره محجوب و گیرایش ، به دل می نشست . مردمی که آنجا نشسته
بودند ، آن چنان شیفته و مفتونش بودند ، که گویی در عرش سیر می کردند . هر از گاهی
، با هماهنگی دو نفری که کنار دست آقا ، دو زانو نشسته بودند و فرامینش را اجرا می
کردند ؛ به نوبت ، یکی از مردها و یکی از زنها ، جلو می آمدند و دست می بوسیدند و
حاجتشان را می گفتند . بعضا بودند که حتی پا و نعلین های آقا را هم می بوسیدند و
سورمه دیدگانشان می کردند ، که ایشان هم به روی خودشان نمی آوردند . آقا ، حاجت هر
یک را که می شنید ، چیزی می گفت و به دو جوانی که کنارش بودند اشاره ای می کرد و
آنها هم ، نوار کاغذینی را را از لای کتابی بیرون می کشیدند و با دستوراتی به
حاجتمند می دادند :
..."
این دعاها را روزی هفده مرتبه در میان نمازهایتان بخوانید ، انشاالله ، پس از هفده
روز حاجتتان برآورده خواهد شد ."
شهریار و دوستانش که
نزدیک آقا رسیدند ، حاج آقا اصغری به کنار دست آقا رفت و در گوشش چیزی گفت . آقا
نگاهی به شهریار و دوستانش کرد و لبخند رضایتبخشی در چهره گیرایش ، جان گرفت و از
جا بلند شد و به طرف ساختمان که پشت سرش بود راه افتاد . با اشاره حاجی شهریار و
دوستانش هم پشت سرشان راه افتادند . آقا از در مابین حیاط و راهروی ساختمان گذشت و
از پله های روبرو که به طبقه بالا راه داشت ، بالا رفت . پشت سرش حاجی و بچه ها هم
با اندک فاصله ای وارد ساختمان شدند و از پله ها بالا رفتند . وارد اتاق که شدند ،
آقا خود در صدر نشست و به بچه ها هم برای نشستن تعارف کرد . مستقر که شدند ، آقا
رو به شهریار پرسید :
..."
حاجی آقا اصغری فرمودند که حامل پیغامی از طرف استاد هستید برای ما !؟" از اینکه سیدآقا ، اینقدر صریح و رک رفت سر اصل
مطلب ، کمی شهریار را دست پاچه کرد ! برای همین هم کمی جا بجا شد و گفت :
..."
بله آقا .. استاد فرمودند که روی حمایت ما ، حساب ویژه ای باز کنید ! ما با تمام
توان پشت شما هستیم !" آقا لبخند رضایتی زد و گفت :
..."
بیرونو دیدید !؟ ما فرصت زیادی نداریم ؛ یحتمل امشب خیالاتی دارند این جماعت ؛
تدارک امشبتان چیست !؟" شهریار نگاهی به حاجی انداخت و نگاهی به سیدآقا و گفت :
..."
نیروهای ما ، مسلح و آماده ، منتظر دستورند ؛ هر موقع که شما صلاح بدونین ، میگیم
که وارد عمل بشن !"
..."
آنها الآن کجان !؟"
..."
همین دور و برا !" آقا تاملی کرد و با اینکه سایه شک و تردیدی آشکار ، در عمق
چشمانش موج می زد ، دوباره پرسید :
..."
این نیروها که میگین چندنفرن !؟ سلاحشان چیست !"
..."
پنجاه شصت نفری هستند ، مسلح به سلاح گرم و سرد ." آقا ، لحظه ای در فکر فرو رفت و گفت
:
..."
فکر می کنین از پس این جماعتی بر بیان که در کوچه و خیابان ، کمر به قتل ما بسته
اند !" سایه
ترس را در آخر این جمله به خوبی می شد در سیمای آقا دید . شهریار شاید برای دلجویی
لحن ملایمی گرفت و گفت :
..."
نگران نباشین آقا ؛ نیروهای ما تماما ، آموزش دیده اند ! در ثانی ، قرار نیست که
جنگ راه بندازیم ؛ در صورت در گیری ، به هر ترتیبی که شده ، شما رو به جای امنی می
بریم ؛ جایی که دست هیچ احدالناسی هم بهتون نرسه !" آقا که کمی خیالش راحت شده بود ، گفت
:
..."خدا
خیرتون بده ، فقط به نیروهاتون بگین که همین اطراف ، میان جمعیت ، پخش و پلا باشند
که در موقع لزوم ، بشه ازشان استفاده کرد ." و شهریار هم برای اینکه اطمینان
بیشتری برای آقا ایجاد کند ، گفت :
..."
خیالتون راحت ، شما بسپارینش به من ." و دوباره همگی به حیاط برگشتند .
آشنایی با استاد ، نقطه عطفی بود در زندگی
شهریار ! یکی دو سال پیش بود که در یکی از همین محفل های شبانه ای که ، هر از گاهی
شازده می گرفت ، با او آشنا شد . عاقله مردی چهل و چهار پنج ساله ، با ظاهری
آراسته ، و چهره ای آرام و متین ؛ که عده ای از جوانان دوره اش کرده بودند و هر یک
پرسشی داشتند . اسی و شهریار که وارد سالن شدند ، ازدحامی که اطراف مرد ایجاد شده
بود ، ناخودآگاه ، شهریار را به آن سمت کشاند . اسی تا آمد صحبتی کند ، شازده بود
که بازویش را گرفت و به طرفی کشید و گفت : ..." بیا میخوام با یکی از
رفقام آشنات کنم !" شهریار به نزدیک حلقه جوانانی که مرد را دوره کرده
بودند که رسید ؛ ابتدا با احتیاط کناری به تماشا ایستاد . مرد با متانت به تمامی
پرسشهای جوانانی که دورش بودند ، جواب می داد . شهریار با اینکه خیلی از سئوال و
جوابهای آنها ، که بیشتر به نظر می رسید ، بحث های خاصی است ، سر در نمی آورد ؛
نزدیکتر رفت و دقتش را بیشتر کرد . دختر جوان و زیبایی که هم اکنون در مقابل مرد
قرار گرفته بود ، با لبخند ملیحی که بر لب داشت و ترنم موسیقی صدایش دلنشین و گوش
نواز بود ، با لوسی دخترانه ای گفت : ..." تو رو خدا استاد ؛ بگین دیگه
!" مرد لحظه کوتاهی نگاهش با نگاه شهریار تلاقی کرد ، چشمانش آن چنان
گیرایی داشت ، که بی اختیار تا عمق وجود شهریار را کاوید . ولی بلافاصله نگاهش را
از شهریار دزدید و در چهره زیبای دختر ، که در نیم قدمیش قرار داشت ، خیره شد و
گفت :
..."
بینی مثلثی و سربالایت ، نشان از سادگی و راستگویی است ، و پیشانی برجسته و دمبکیت
هم ، علامت صداقت و سرشت نیکت هست ؛ حسادت در وجود تو عزیزم
، راهی ندارد و خوشحالی دیگران باعث سرور و شادیت می شود و برعکس ؛ اگر غمی
در چشمان دوستی لانه کرده باشد ؛ بیشتر از او ، این تویی که غصه دار می شوی
!" و بعد
در حالیکه اشاره به رو سری و موهای دختر می کرد ، گفت :
..."
موهایت را کمی کنار بزن تا گوشهایت را ببینم !" و وقتی دختر با اشتیاق روسری و
موهایش را کنار زد ، دوباره با همان لحن آرام و متین ادامه داد :
..."
نداشتن لاله گوش آویزان ، علامت بی اعتقادی به مذهب است ! اساسا ، آدم مذهبی ای
نیستی ، ولی بسیار اجتماعی و اهل معاشرتی ." و نگاه دقیقش چشمان آبی و روشن دختر
را کاوید و دوباره ادامه داد :
..."
چشمان آبی و روشن هم ، نشان از شیطنت و بازیگوشیت است ؛ کلا ، از انزوا و کناره
گیری و شرم و حیا ، بیزاری ! و هیچ ابایی از اینکه همزمان حتی سه دوست پسر داشته
باشی ، نداری !" دختر با این حرف مرد آنچنان ریسه ای رفت ، که صدای قهقه اش
را ، اسی هم که آن طرف سالن بود ، شنید . شهریار ، نگاهش را به آن طرف سالن
برگرداند و با نگاه به دنبال اسی گشت ، ولی قبل از اینکه او را ببیند ، این صدای
مرد بود که در میان همهمه و هیاهوی دخترانی که اصرار داشتند ، که فالشان را بگوید
، باعث شد که دوباره نگاهش را به طرف مرد برگرداند :
..."
جوون ، چه چهره محجوب و مصممی داری شما !؟" با این حرف مرد ، تمام نگاه ها به
طرف شهریار برگشت ، حتی نگاه دختر چشم آبی که هنوز پر از خنده بود . شهریار نگاه
تند و گذرایی به اطرافش کرد و با تعجب پرسید :
..."
با منید شما !؟"
..."
بله با شمام ." و از میان دخترانی که دورش بودند ، آرام به طرف شهریار گام
برداشت . دخترها در حالی که با تعجب کنار می رفتند وکوچه باز می کردند ، آنی هم
چشم از چهره محجوب و خوش ترکیب شهریار برنمی داشتند . مرد دو سه قدم فاصله ای که
بینشان بود را پیمود و به او رسید و بازویش را گرفت و به طرفی کشاندش و گفت :
..."
مایلید ، چند دقیقه ای را باهم خلوتی داشته باشیم !؟" و بی اینکه منتظر پاسخی
از طرف او باشد ، او را به طرف تراس بزرگی که در قسمت شمالی سالن بود هدایت کرد .
یکی دو قدمی که از بچه ها فاصله گرفتند ، دختر چشم آبی با خنده شیطنت آمیزی به یکی
دوتا از دوستانش که کنارش بودند ، گفت : ..." نه بابا ؛ بد مالی هم نیست
!" که همگی زدند زیر خنده ! شهریار و مرد به تراس که رسیدند ، مرد که
هنوز بازوی شهریار را در آغوش داشت گفت :
..."
تو جوون ، ناصیه بزرگی داری ؛ آینده مال توست ، اگر قدر حال را بدانی !" شهریار که نگاهش ، منظره
شهر را می کاوید ، که در آن شب تابستانی ، از تراس سالن شازده ، زیبایی صد چندانی هم
داشت ، لبخندی زد و با احتیاط گفت :
..."
من اعتقادی به فال و فال بینی ندارم ." مرد در حالیکه شهریار را به نشستن
روی یکی از میزها تعارف می کرد ، گفت :
..."
من هم ندارم ؛ این که می بینی ، چهره شناسی است ، نه فال بینی ! خصوصیت هر انسانی
، تمام و کمال ، در چهره اش نقش بسته ، که با مطالعه و شناخت آن ، به راحتی می
توان به خصوصیات هر کسی پی برد ." شهریار تاملی کرد و گفت :
..."
ولی این چه ربطی داره به خبر از آینده !؟" مرد ، نگاه نافذش را در چشمان شهریار
دوخت ، که تا عمق وجودش را کاوید و گفت :
..."
آها ..، تمام مردان موفق در تاریخ ؛ انسانهایی بودند که از اراده پولادینی
برخوردار بودند . و در سیمای تو جوون ، نشان از اراده ای است ، که شاید من به شخصه
در چهره کمتر کسی دیده باشم !"
و کارت ویزیتی را از جیب
بغلش بیرون کشید و به طرفش دراز کرد و گفت :
..."
در اولین فرصتی که داشتی با من تماس بگیر ؛ پیشنهادی دارم که میتواند ، روح سرکشت
را آرام کند !" و آرام از روی میز بلند شد و به سمتی از سالن رفت . شهریار
نگاهی به کارت ویزیت خوش نقش و نگاری کرد که ستاره نه پری در مرکز آن طلاکوب بود و
کناری از آن با خطی خوش نوشته شده بود "استاد کورش معتضد" و
پایین آن هم شماره ای که شاید ، تلفن دفترش بود .
شهریار از ازدحام جمعیتی
که در حیاط کوچک سید آقا ، بعضا از سر و کول هم بالا می رفتند ، خود را کناری کشید
و بعد اینکه دور و برش را براندازی کرد ؛ شماره مخصوص استاد را گرفت ، که بعد یکی
دو سه زنگی که خورد ، صدای استاد در گوشی پیچید که : ..." ها بگو ؛ چه خبر
!؟" شهریار دستش را مقابل دهانش گرفت و آرام و پچ پچه کنان گفت :
..." اوضاع اینجا خراب تر از اونی
که فکر می کردیم استاد ! تمام کوچه و خیابون پر شده از مامورای مسلح ؛ هر آن ممکنه
بریزن تو خونه سیدآقا ! حالا میگین چیکار کنیم !؟"
..." چند نفر آنجان !؟ میشود
رویشان حسابی باز کرد !؟"
..." شصت هفتاد نفری هستند ، غیر
هف هش ده نفری که از فداییای آقان ؛ بقیه این بندگان خدا اومدن واسه گرفتن حاجتشون
!"
..." روحیه خود آقا چطور است
!؟"
..." ریخته به هم استاد ، گو اینکه
به روی خودش نمیاره ، ولی حسابی ترسیده !"
..." سعی کنین از طریق همان چند
نفری که از نزدیکان آقا هستند ، هر چند نفر را که امکانش است ، مسلح کنید .
نیروهای ما هم در اطراف منزل پخشند ؛ شما گوش به زنگ باشید ."
مکالمه شهریار که تمام شد ، خود را از پناه درخت باغچه ای
که کنار حیاط بود بیرون کشید و از همان دور ، به دختری که همراهش بود اشاره ای کرد
و دختر هم فی الفور به طرفش شتاب برداشت ، نزدیکش که رسید ، شهریار پرسید :
..." اوضاع چطوره !؟" دختر نیم چرخی زد و اشاره ای به زنانی کرد که در قسمتی از
حیاط چسبیده به هم نشسته بودند و اکثرا چادرهاشان را به سرشان کشیده بودند و ضجه
می زدند و یا اینکه دعا می خواندند و گفت :
..." اینا که اصلا تو باغ نیستن ؛
انگار اومدن زیارت !" شهریار که از
چهره برافروخته اش معلوم بود که خیلی هم از اوضاع راضی نیست ، با عصبانیتی مشهود
گفت :
..." تو قرار بود چیکار کنی
!؟" و با اشاره به یکی از دختران جوان
محجبه ای که نزدیک آقا ، زنها را برای نوبت دست بوسی و اظهار حاجتشان سر و سامان
می داد ، گفت :
..." برو سراغ اون ، بهش بفهمون
موضوع چیه ! هر چقدر که می تونی پیاز داغشو زیادتر کن !" دختر سری تکان داد و راه افتاد ، قبل از اینکه قدمی بردارد
، شهریار که میان جمعیت چشم می گرداند ، پرسید : ..." پس احسان کو
!؟" دختر هم چشمی گرداند و گفت : ..." همینجاها بود .."
و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، شهریار گفت : ..." خیل خوب ، تو برو به کارت برس ،
خودم پیداش می کنم !" و دوباره چشم گرداند ، میان جمعیت ! در همین هول
وهوا بود که ناگهان احسان مثل جن در مقابلش ظاهر شد ! شهریار متعجب نگاهش کرد و
پرسید : ..." تو معلومه کجایی !؟" احسان نفسی تازه کرد و اشاره
ای کرد به پشت جایی که آقا نشسته بود و چادرک برزنت رنگ و رو رفته ای را نشان داد
و گفت :
..." داشتم با یکی از سینه چاکای
آقا بحث می کردم !" شهریار که از
بهت چشمانش می شد فهمید ، که منظور احسان را درست نفهمیده ، با لحنی مشکوک پرسید :
..." بحث می کردی !؟ راجع به چی
!؟" احسان ابرویی بالا انداخت و جواب داد :
..." راجع به چی !؟ راجع به همین
مشکلی که درگیریشیم !"
..." خوب ؛ نتیجه !؟" احسان با لحن تمسخرآمیزی گفت :
..." بابا اینا ، بلکل تعطیلند
! من که سر از حرفاشون در نمیارم ؛ میخوای
خودت بیا باهاشون صحبت کن !" شهریار
که حسابی گیج شده بود ، با تعجبی بیشتر گفت : ..." مگه چی میگن !؟" احسان
سری تکان داد و گفت :
..." میگن ، آقا نایب امام زمانه و
نظر کرده ؛ واسه محافظتش هم ، هیچ نیازی به تلاش من و شما نیست !" شهریار که دیگر داشت حسابی از کوره در می رفت ، با ناراحتی
بازوی احسان را گرفت و در حالیکه داشت او را به طرف چادرک برزنتی بالای حیاط می
کشید ، با غیض گفت :
..." این اراجیف چیه سرهم می کنی ؛
بریم ببینم این عتیقه ها کین ، که این آقا دلشو بهشون خوش کرده !؟" و با سرعت به طرف بالای حیاط شتاب برداشتند . ورودی چادر ،
آنقدر کوچک بودکه شهریار مجبور بود برای ورود تا کمر خم شود . برزنت ورودی را که کنار
زد ، دو سه جوانی را دید که تنگ هم روی قالیچه رنگ و رفته ای نشسته بودند و مشغول
مرتب کردن انبوهی از کاغذهایی بودند که ظاهرا می بایستی ، دست نوشته هایی از
سیدآقا بود . شهریار سلامی گفت و اندیشید که با این تنگی جا ، قدر مسلم ، جایی
برای نشستن او و احسان در چادر نخواهد بود ؛ برای همین هم ، از ورود بداخل منصرف
شد و به جوانی که پیراهن سفیدی به تن داشت و یکی دو باری دیده بود که در همین چند
دقیقه به کنار دست آقا آمده بود و پچ پچه ای کرده بود و دستوری گرفته بود ، گفت :
..." عذر میخوام داداش ؛ میشه چند
لحظه ای بیرون چادر مزاحمتون بشم !؟" مرد جوان ، در حالیکه از جا داشت ، نیم خیز میشد که دولا و کمرتا ، از چادر
بیرون بیاید ، مودب و مهربان گفت :
..." ای به چشم ..؛ السائه خدمتتون
میرسم ." شهریار قدمی به عقب برداشت و منتظر شد
که مرد از چادر بیرون بیاید . مرد که بیرون آمد ، باتفاق چند قدمی را از چادر دور
شدند و تقریبا با یکی دو متری فاصله ، درست پشت صندلی آقا قرار گرفتند . شهریار
آهسته و آرام ، طوری که غیر از مرد کس دیگری صدایش را نشنود ، گفت :
..." ببخشید آقای ..." در کمتر از آنی تامل شهریار ، مرد گفت : ..."
صبوری ، علی صبوری ." و شهریار هم ادامه داد : ..." بله آقای
صبوری ؛ مطمئنم که از وضعیت بیرون خبر داری ! مگه نه !؟" مرد جوان لبخندی
از روی بی تفاوتی زد و گفت :
..." این که کار هر روزشونه ؛ شما
هم یه مدت که بیاین اینجا ، به این وضع عادت می کنین !" شهریار که داشت از بی تفاوتی مرد شاخ در می آورد ، با
تعجبی که ته مایه ای هم از خشم داشت گفت :
..." ولی این دفعه کاملا متفاوته ؛
اون نیروهایی که تو تمام کوچه و خیابون ، تا شعاع یک کیلومتری اینجا پلاسند ؛ برای
ترسوندن نیامدن ! بلکه اومدن تا امشب به این قائله خاتمه بدن ! شما هم بهتره ، خوش
خیالی رو بذارین کنار و به ما کمک کنین تا بتونیم جون آقا رو نجات بدیم !" مرد با اینکه از حالت چهره اش ناباوری می بارید ، با اکراه
و لبخندی که ناباوریش را داد می زد ، گفت :
..." حالا می فرمایین ، چیکار
بایستی بکنیم !؟" شهریار با اینکه
نیش و کنایه را در پاسخ مرد ، به خوبی حس می کرد ، بدون اینکه به روی خودش بیاورد
، گفت :
..." هر چند نفرو که می تونید مسلح
کنید ؛ به من گفتن که در زیر زمین اینجا ، به اندازه کافی چوب و چماق و سلاح سرد
هست که بشه پنجاه شصت نفری رو مسلح کرد !" با حرفهای شهریار ، نگاه مرد آرامشش را از دست داد و آشکارا به ترس نشست و در
حالیکه نیم قدمی از شهریار فاصله می گرفت ، گفت :
..." اجازه بدین ، من از آقا کسب
تکلیف کنم !" و بی اینکه
منتظر پاسخ شهریار باشد به طرف صندلی آقا آمد و کنار دستش تا کمر خم شد و در گوشش
پچ پچه ای کرد . آقا هم بعد از شنیدن سخنان درگوشی او ، چند لحظه ای سر در گوشش
کرد و دستوراتی داد . مرد از آقا که فاصله می گرفت ، شهریار نزدیکش شد و آرام
پرسید : ..." خوب آقا چی گفتن !؟" و مرد در حالیکه به طرف چادر
بر می گشت ؛ گفت : ..." آقا فرمودند ، به موقعش ، خودم خبرتون می کنم
!" شهریار که انگار آب سردی رویش ریخته باشند ، به یکباره وارفت ، و داشت
به طرف سیدآقا می رفت که از پشت دستی بازویش را فشرد ، به عقب که برگشت ، حاجی آقا
اصغری بود ، که با نرمی و ملایمت گفت :
..." آقا فرمودند ، تا به ساحت
منزل ، اهانتی نشده ، کسی پیشدستی نکند ! شما هم بهتره کمی استراحت کنید ، تا
ببینیم چه پیش خواهد آمد !"
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر