صدای متناوب بوق اتوموبیل شازده که از دم در شنیده شد ؛ پیرمرد
مثل فنر ازجا جست ، طوری که اسی هم یک لحظه ترس برش داشت و دست پاچه گفت : ..."
چیزی شده تیمسار !؟" پیرمرد ، در حالیکه با عجله و دست پاچه داشت از
آبدارخانه بیرون می زد که خودش را به دم در برساند ، گفت "
..." مگه نشنیدی !؟ صدای بوق ماشین
شازده است ؛ بجنب تا دیر نشده !" و به طرف در از
اسی فاصله گرفت . اسی با لحظه ای تردید ، با طمئنینه از جایش بلند شد و با خود اندیشید
؛ "این پیرمرد هم خیالات برش داشته ، من که صدایی نشنیدم !؟" ولی
به دقیقه نرسیده ، شازده را دید که همراه پیرمرد سلانه سلانه ، پیش می آمدند .
شازده حسابی شاد و شنگول بود و از شوخیهایی که با تیمسار می کرد ، معلوم بود که
کبکش حسابی خروس می خواند . به محض دیدن اسی ، از همان دور دستی تکان داد و با
لبخندی شاد ، جواب سلامش را داد و نزدیک تر که شد گفت :
..." تو هنوز آماده نیستی !؟" اسی نگاه گذرایی به سر تا پای خودش کرد و گفت :
..." چرا آقا ؛ آماده ام ." شازده ، اشاره ای به تیمسار کرد که با نیم قدم عقب تر
همراهش بود و گفت :
..." برو تیمسار ، پشت ماشین یه
دست لباسه تو کاور ؛ ورش دار بیار !" و وقتی دید که تیمسار هنوز این پا و آن پا می کند ، با تعجب پرسید : ..."
پس چرا معطلی !؟" پیرمرد با احتیاط گفت :
..." سوییچو ندادین آقا !" شازده با لبخندی
موذیانه گفت : ..."خانوم تو ماشینن ؛ ندیدیش مگه !؟" پیرمرد که از بی دقتی خود ، کمی هم شرمنده شده
بود ، در حالیکه شتاب برداشته بود به طرف در خروج ؛ با خجالتی که در لحن صدایش موج
می زد ، گفت :
..." چشم آقا .." و در حالیکه بقیه حرفش را غورت داد از اسی و شازده دور شد
. شازده به طرف اتاقش که گام بر میداشت ؛ به اسی که همراهش بود گفت :
..." حریف امشبت میدونی کیه
!؟" اسی شانه بالا انداخت و با بی تفاوتی
آشکاری گفت :
..." هر کی میخواد باشه آقا ! ما
بیدی نیستیم که با این بادا بلرزیم !" لبخند رضایتبخشی از اعتماد به نفسی که اسی داشت ؛ در کنج لبان شازده جا گرفت
و گفت :
..."خوب البته ، قدر هست ؛ ولی در
حد و اندازه تو نیست ! فقط باید حواست باشه که تحت تاثیر جوسازیاشون قرار نگیری
!" اسی که کمی گیج شده بود ، با تعجب
پرسید : ..." جوسازیاشون!؟" شازده حالت بی تفاوتی گرفت و گفت :
..." آره ، اینا رو من می شناسم ؛
کم که میارن ، شروع می کنن به جوسازی و تضعیف روحیه ! حواست باشه که تو دامشون
نیفتی !" اسی که بر حیرتش اضافه هم شده بود ،
گفت :
..." چیکار میکنن مثلا !؟" شازده که نزدیک اتاقش داشت ، جیبهایش را به دنبال کلید در
، زیر و رو می کرد گفت :
..." کوری میخونن ؛ مسخره میکنن ؛
چوب جلو پات میندازن و از این کارا دیگه !" حرف شازده که به آخر رسید ، اسی نفس راحتی کشید و لبخندی از روی رضایت و زد و
گفت :
..." آها ..؛ بیخیال آقا ؛ ما
خودمون اند این کاراییم ! خیالتون تخت ، اینجوری حریف ما نمیشن !" و به یکباره یاد شهریار افتاد . بی اختیار ، ته دلش خالی
شد ، و آنچنان غمی چهره اش را گرفت ، که شازده هم از تغییر حالت ناگهانیش ، بهتش
زد و با نگرانی پرسید :
..." چیزی شده اسی !؟" اسی به زور نیم لبخندی بر لبانش جاری ساخت و با حزنی که
لرزه بر لحن صدایش انداخته بود ، گفت :
..." چیزی نیست آقا ؛ یهویی یاد
شهریار افتادم !" و بغض گلویش را
به زحمت پایین داد ؛ ولی از سرریز قطرات اشکی که از کنج چشمانش بر گونه هایش جاری
شد ؛ نتوانست که جلوگیری کند . با اینکه سرش را پایین گرفت تا بلکه شازده اشک روی
گونه هایش را نبیند ، شازده زیر چشمی نگاهی به اسی انداخت و با لحظه ای تامل ،
طوری که انگار ، اصلا متوجه غم و اندوه درون اسی نشده ؛ پرسید :
..." راستی از شهریار چه خبر !؟
دلمون واسش بدجوری تنگ شده ! اصلا خبری داری ازش !؟" اسی چند لحظه ای را تامل کرد ، تا بغض گلویش را فرو دهد و
به ریزش ناگهانی اشکش مهار بزند ؛ حالش که کمی بهتر شد ، با اینکه هنوز حزن و
اندوه ، لرز صدایش را دو چندان می کرد و بغض گاهی راه را بر آن می بست و اشک هم
گاهی لگام می گسست و بر گونه می لغزید ، گفت :
..."نه آقا ؛ خیلی وقته که هیچ
خبری نیست ازش ! خیلی نگرانشم آقا !" شازده با اینکه می دانست که این تغییر حالت اسی ممکن بود که امشب روی ، بازیش
تاثیر منفی داشته باشد ؛ ولی از آنجا که خود نیز به شهریار علاقه داشت ؛ به جای
اینکه حرف عوض کند ، پرسید :
..." آخرین باری که باهاش صحبت
کردی ، کی بود !؟ نگفت چیکار میکنه !؟" همدردی پنهان و علاقمندی شازده ، باعث شد که اسی , کمی آرام بگیرد و با تسلط
بیشتری گفت :
..." پنج شیش ماه پیش ؛ می گفت ،
راهمون از هم سواست ! میخواست بره خارج ؛ اما از کجاش ، هیچی نگفت ! از وقتی که با
اون یارو استاده ، چی بود اسمش !؟ تو خونه شما آشنا شد ؛ پاک این رو به اون رو شد
! من مطمئنم آقا ، هر چی هست زیر سر همون ، استاده است !" با شنیدن اسم استاد ، شازده کاملا به هم ریخت ؛ ولی به روی
خودش نیاورد و دوباره به وارسی جیبهایش ، ظاهرا به دنبال کلید ؛ خودش را مشغول کرد
. سکوت شازده باعث شد که اسی دوباره لب باز کند و بپرسد :
..." راستی آقا ؛ شما نمی شد از
این استاد ، یه سر و سراغی از شهریار بگیرید !؟" اگر تیمسار با لباسهایی که دستش بود نزدیکشان نمی شد ؛ شازده مانده بود که در
جواب اسی ، چه باید بگوید !؟ که واقعا پیرمرد به دادش رسید و از همان چند قدمی گفت
:
..." خانوم هم فرمودند که اگه میشه
یه کمی زودتر !" و شازده که دید
پیرمرد به نزدیکشان رسیده ، حرف عوض کرد و به تیمسار گفت :
..." کلید اینجا همراته !؟" پیر مرد هم بی معطلی ، در حالیکه داشت ، کاور لباسها را
دست اسی می داد ، دسته کلیدش را از جیب بیرون کشید و با عجله در اتاق را باز کرد ،
و در همان حال به چشمان قرمز و چهره غمگین اسی اندیشید ، که هنگام دادن لباسها
متوجه اش شده بود ؛ " یعنی بازم چی شده !؟" و خود را کنار کشید
تا شازده وارد اتاقش گردد . شازده در آستانه در نیم چرخی زد و رو به اسی گفت : ..."
تا من وسایلمو جمع کنم ، تو هم بهتره بری حاضر شی که دیره !" و قبل از
وارد اتاق شدن با تامل کوتاهی ادامه داد : ..." یه آبی هم به صورتت بزن
!" و وارد اتاق شد و در را پشت سرش بست . پیرمرد بلافاصله بازوی اسی را
گرفت و در حالیکه به طرف رختکن می کشید ، با نگرانی پرسید :
..." شازده چیزی بهت گفت !؟" اسی لبخند متعجبی زد و گفت :
..." نه بابا ؛ چطور مگه !" پیرمرد ، که غیض و خشم را می شد آشکارا در لحن صدایش ،حس
کرد ، دوباره ادامه داد :
..." تو این دو دقیقه که من رفتم
لباسو بیارم ؛ چی بهت گفت ؛ که اینجوری به هم ریختی !؟" اسی که هیچ چیز پنهانی از تیمسار نداشت ، و واقعا جای پدر
نداشته اش را برایش پر کرده بود ، برای اینکه بیشتر از این ، نگرانش نکند ، با
لبخندی مهربان گفت :
..." هیچی بابا ؛ حرف شهریار شد ؛
دلم پوکید ..؛ " و دوباره بغض و
دلتنگی ، گلوگیرش شد و ساکتش کرد . پیرمرد که خیالش راحت شد ، سکوت اختیار کرد و
اسی را در خلوت رختکن ، با خودش تنها گذاشت .
شازده دسته چکش را که از کشو میز بیرون می کشید تا در
کیفش بگذارد ، ناگهان چشمش به دفترچه تلفنی افتاد ، که انگار مدتها بود ؛ در کشو
میز ، غریب افتاده بود و خاک می خورد . بی اختیار دستش به طرف دفترچه تلفن رفت و
همراه با دسته چک ، آن را هم بیرون کشید . صفحاتش را ورقی زد و در صفحه ای از آن
تامل بیشتری کرد . همراهش را برداشت و شماره ای را گرفت و دفترچه تلفن را بست و
دوباره به ته همان کشو انداخت . برای چندمین بار صدای زنگ تلفن در گوشیش پیچید ،
او معمولا آنقدر صبر و حوصله نداشت که خیلی معطل ، جواب دادن طرفش باشد ؛ داشت قطع
می کرد ، که ناگهان صدای همراه با خنده مردی در گوشش پیچید که :
..." به به ؛ شازده مسعود خان
قاجار ! چه عجب ، والاحضرت ، افتخار دادن که یه زنگی ، به ما بزنن !؟" و قبل از اینکه پرچانگیش گل کند ، شازده به میان حرفش دوید
و با لحنی آمرانه و پر از تحقیر گفت :
..." زنگ نزدم ، باهات خوش و بش
کنم ؛ خواستم ببینم ، تو از شهریار خبری داری !؟" مرد که لحن آمرانه شازده خیلی هم خوشنودش نبود ؛ با کنایه ای آشکار گفت :
..." پس بگو ! طبق معمول شازده هر
وقت به پاشوره بر میخورن ، سراغی از ما میگیرن !" شازده دوباره بی حوصله و با عجله پرید به میان حرف مرد و گفت :
..." حالا این حرفا باشه برا بعد ؛
نگفتی !؟ خبر داری یانه !؟" مرد با اینکه
منظور شازده را خوب می فهمید ، آشکارا خودش را به نفهمی زد و پرسید :
..." حالا این بابا که میگی ، کی
هست !؟" شازده که دیگر حسابی عصبانی شده بود ،
با لحنی تند و تهدیدآمیز گفت :
..." خودتو نزن به خریت ! خودت خوب
میدونی راجع به کی حرف می زنم ؛ فکر نکن ، خبر ندارم که این یکی دو ساله سرت تو
آخور کی بنده !؟" مرد که عصبانیت
شازده کمی وحشت زده اش کرده بود ، با تته پته و لکنت گفت :
..." خوب شما که میدونی ؛ چرا از
خودش نمی پرسی !؟"
..." این فضولیها به تو نیومده ؛
یادت نرفته که هنوزم میتونم با یه تلفن ، بندازمت اونجا که عرب نی انداخت ! واسه
همین هم به جای صغری کبری چیدن ، بگو ببینم ، شهریار هم تو دار و دسته شما بر
خورده !؟" مرد که از لحن
ملتمسانه اش معلوم بود حسابی ترس برش داشته ، با لکنت و تته پته ادامه داد :
..." از من نشنیده بگیر شازده ؛
ولی چند ماهی هست که هر از گاهی تو دفتر و منزلش ، شهریارو دیدم ! ولی اینکه
چیکارش داره ، به موت قسم شازده ، هیچی نمیدونم !"
..." آره جون خودت ؛ تو گفتی و منم
باور کردم ! " مرد دوباره به
عجز و لابه افتاد و گفت :
..." شازده ؛ تو رو سر جد تاجدارت
؛ این موضوع که گفتم جایی درز نکنه ! وگرنه خودت که این مردک رو میشناسی ، پوست
سرمو می کنه و باهاش تنبک می سازه !" شازده با لبخند تمسخرآمیزی گفت :
..." مردک ؛ ها ..؛ فقط به یه شرط
کاری به کارت ندارم ؛ اونم اینه که ، هر طوری که شده ، به شهریار بگی یه تماس با من
بگیره !" مرد که کمی از ترس و وحشتش کم شده بود
، با خوشحالی گفت :
..." ای به چشم ؛ شما خیالتون راحت
؛ که تو اولین فرصت ، پیغامتونو میرسونم !"
..." فرصت ..!؟ تا فردا اگه شهریار
باهام تماس نگیره ؛ هر چی دیدی از چش خودت دیدی !" و بلافاصله مکالمه را قطع کرد ، قبل از آنکه مرد حرف دیگری بزند !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر