به یکهفته نرسید که پاسپورتش آماده شد . با اینکه ، درست مصادف بود با
زمان درگذشت فاطی و عزاداری اسی ؛ بعد از مراسم خاکسپاری فاطی ، برای گرفتن ویزا و
مقدمات کار به اتفاق ساناز راهی ترکیه شد . بیست بیست وپنج روزی را که در ترکیه
بود ، هیچگاه فراموشش نمی شد . الحق که استاد سنگ تمام گذاشته بود ! در ضمن اینکه
کار ویزا و اقامتش انجام می شد ؛ جایی نبود که به خرج استاد به اتفاق ساناز نرفته
باشند . برای شهریاری که در بیست و هشت نه سالی که از عمرش گذشته بود ، تنها
مسافرتش یکی دو باری بود به مشهد و چند باری هم به شمال ، خوشگذرانی در کشوری مثل
ترکیه ، در بهترین هتل های استانبول و آنکارا و آنتالیا .. ، آن هم با لعبتی مثل
ساناز ؛ کم موهبتی نبود ! بعد اینکه کارویزا و اقامتش هم جور شد ؛ چند روزی را به
ایران برگشت ؛ چهلم فاطی ، آخرین باری بود که اسی را دید . شاید بیشتر از همه از
اسی توقع داشت که در مراسم بدرقه اش در فرودگاه باشد ؛ که متاسفانه هر چه چشم
گرداند ، تنها کسی را که ندید ، اسی بود ! در تمام طول چهار پنج ساعتی را که تا
لندن در هواپیما بود ، به این اندیشید که چرا ، اسی برای بدرقه اش به فرودگاه
نیامد !؟ هزار قصه و داستان را در ذهنش ساخت و پاک کرد ! اگر دلخوری ای هم بینشان
بود ، که ظاهرا در مراسم چهلم فاطی از بین رفت ، پس چرا اسی برای بدرقه اش نیامد
!؟ و این پرسشی بود که تمام ذهن شهریار را پر کرده بود . با رسیدن به فرودگاه لندن
و رفتن به محل اقامتی که از قبل برایش تدارک دیده بودند ، کم کم ذهنش از گذشته
خالی شد ؛ و جاذبه های آینده ، خاطرات گذشته را به فراموشی کشید . ساختمانی که محل
اقامتش بود ، عمارت زیبایی بود که در دوطبقه با متراژی نسبتا وسیع ، در حومه لندن
، با طراحی بسیار شیک و زیبایی ، مذین گشته بود . با امکاناتی فوق تصور که حتی در
تصور شهریار هم نمی گنجید . و تمام این عمارت با مستخدمینی که زیباییشان در نگاه
اول مسحورش می کرد ، تماما در اختیار شهریار بود . یکی دو روز اول متحیر و مبهوت
این همه امکانات بود ، که بی هیچ قیمتی در اختیارش قرار گرفته بود ! بارها و بارها
، چشمانش را مالید و صورتش را آب زد ، تا مطمئن شود که خواب نیست و تمامی این
امکانات را در خواب نمی بیند ! یکی دو روز بعد بود که استاد هم به اتفاق ساناز ،
بدون کوچکترین خبر قبلی ، ناگهان در ساختمان محل اقامتش سبز شدند ؛ دیدن استاد و
ساناز ، در آن غربت متحیر ؛ آنقدر برایش شیرین و گوارا بود که ، بی اختیار اشک شوق
را از چشمانش جاری ساخت و در همان وسط سالن قبل از اینکه حتی جامه دانهاشان را
مستخدمین به اتاقهاشان ببرند ؛ به طرفشان شتاب برداشت و ابتدا استاد و بعد هم
ساناز را محکم در آغوش کشید ؛ و آنچنان لبهایش را به بوسه گرفت که سانازی که از
راحتی در معاشرت ، زبانزد بود ؛ لحظه ای خودش را کنار کشید و گفت :
..." شهریار جان ؛ بسه دیگه !
" و در حالیکه اشاره چشمی هم به استاد
داشت ، شاید برای اینکه جو را عوض کند ، ادامه داد :
..." چه جای خوشگلیه اینجا !" و آرام سعی کرد که از آغوش شهریار بیرون بیاید ، و برای
اینکه دل او هم نشکسته باشد ، بوسه ای بر گونه اش زد و گفت :
..." تو این دو سه روزه شیطونی که
نکردی !؟" و اشاره ای کرد
به یکی از دختران مستخدمی که در آشپزخانه کنار سالن ، مشغول آماده کردن نوشیدنی ای
بود برای میهمانان تازه از راه رسیده و انصافا هم ، زیباییش ، چشم را نوازش می داد
. شهریار دستش را از دور کمر ساناز باز کرد و با نگاهی به دختر گفت :
..." تو نمی دونی که هیچ کسی
نمیتونه جای تورو برا من بگیره !؟" ساناز با این حرف شهریار ، آنچنان قندی توی دلش آب شد ، که بی اختیار ، دست
شهریار را که در دستش بود فشرد و با لبخندی که پر بود از شور و اشتیاق ، گفت :
..." جون ساناز راست میگی !؟" و شهریار بی اینکه حرفی بزند ، سری به علامت تایید تکان
داد و به اتفاق رفتند به طرف مبلمانی که کناری از سالن پذیرایی بود .
ساختمان وستفیلد در قلب لندن ، شاید به خاطر اینکه یکی از
بزرگترین مراکز خرید اروپا به شمار می رفت ؛ از شلوغی و ازدحام بسیار زیادی
برخوردار بود . شهریار و ساناز در بدو ورود به ساختمان ، تصورشان این بود که استاد
، آنها را برای خرید به این مرکز پرتجمع ، آورده ! ولی با فاصله گرفتن از قسمتهای
مرکزی خرید و ورود به بخش اداری ، خیلی زود متوجه شدند که ، احتمالا استاد قصد
هدایتشان را به دفتر مرکزی لندن ، دارد ، تعجب از اینکه ، چرا باید دفتر استاد در
یک همچین جای شلوغی باشد !؟ باعث شد که ساناز زودتر از شهریار از استاد بپرسد :
..." من فکر می کردم استاد ؛ آفیس
شما در لندن باید جایی خلوت تر از این باشه !؟" استاد که با نیم قدمی جلوتر از ساناز و شهریار حرکت می کرد ، حرکت گامهایش را
کمی کند کرد تا شانه به شانه شان حرکت کند و با لبخندی که بر لب داشت گفت :
..." شاید بهتر بود از ورودی خیابان
پشتی وارد می شدیم که مخصوص بخش آفیس هاست و از ازدحام بسیار خلوتی برخورداره
..!" ساناز که احساس کرد ، پرسشش شاید باعث
سوء تفاهم استاد گردیده ، با عجله به میان حرفهای استاد دوید و گفت :
..."نه استاد ..؛ قصد جسارت نداشتم
؛ فقط نمیدونم چرا فکر می کردم که آفیس شما میبایستی یه جورایی تو یه جای خلوت و
سکرت باشه !؟" استاد که همراه
با بچه ها به محوطه آسانسورها رسیده بودند ، دکمه یکی از آسانسورها را فشرد و
نگاهی به چراغهای روشن طبقاتش انداخت و رو به ساناز و شهریار گفت :
..." البته حق با توست عزیزم ! ولی
همیشه به خاطر داشته باشید که برای مخفی کردن هر چیز ، بهترین راه این است که در
معرض دید باشد !" شهریار که حسابی
گیج شده بود با تعجب پرسید :
..." اونوقت ؛ خاصیت مخفی بودنش چی
میشه !؟" که در آسانسور باز شد و بچه ها به
اتفاق استاد سوار آسانسور شدند ، مسئول آسانسور با دیدن استاد لبخندی زد و به
انگلیسی سلامی گفت و دگمه طبقه یازده را فشرد . استاد پس از جواب سلام آسانسورچی
رو به شهریار کرد و گفت :
..." ذهن انسان همیشه کنجکاو
چیزهایی است که در خفاست ؛ و هیچگاه درگیر چیزهایی نمی شود که در معرض دید است !
برای همین هم ، با مخفی کردن هر چیز ، انسان بی اختیار ، فقط کنجکاوی کسانی را
تحریک می کند که ظاهرا ، نباید چیزی از پنهان کاریش بدانند ! " در آسانسور که باز شد ، با تعارف استاد ابتدا ساناز و بعد
هم شهریار از در بیرون زدند و استاد که نیم قدمی پشت سرشان بود ادامه داد :
..." و هیچ کنجکاوی ای نیست که
نهایتا باعث دردسر نشود !" شهریار که فکر
می کرد حرف استاد در همان آسانسور تمام شده است ، نگاه دوباره اش را به استاد دوخت
و سراپا گوش شد . به فاصله چند قدمی از محوطه آسانسورها ، درب بزرگ دو لت استیلی
که از طراحی خاصی برخوردار بود ، نمایان
شد ، که شهریار حدس می زد میبایستی در ورودی آفیس لندن باشد . حدسش کاملا درست بود
، در چشم به هم زدنی همراه با استاد مقابل در قرار گرفتند . و استاد با لمس
مانیتور کوچکی که در صفحه کیبورد مخصوصی ، روی در قرار داشت ، باعث شد تا در به
صورت اتوماتیک باز شود . به محض ورود به داخل محوطه آفیس ، تنها چیزی که نظر
شهریار را جذب خود کرد ؛ میز بیلیارد پر ابهتی بود که در مرکز سالن خودنمایی می
کرد و جوان سیاه پوش بلند قامتی که روی آن چنبره زده بود و داشت یکی از شارها را
نشانه می رفت . آن طرف میز دختر جوانی که با وجود آرایش غلیظ و کاملا متفاوتش ،
بیست و یکی دو ساله ، بیشتر به نظر نمی رسید ؛ با بی اعتنایی کاملی که نشان از
غرور بی حد و وصفش بود ، نگاهی به استاد و همراهانش انداخت و در حالیکه موهای
شرابی و آشفته اش را از روی صورتش کناری می زد و آدامس دهانش را آشکارا نشخوار می
کرد ، با انگلیسی غلیظی روبه استاد چیزی گفت . استاد با بی اعتنایی لبخند تلخی زد
و جوابی داد . ساناز از همین چند کلمه ای که بین آنها رد و بدل شد ، از خطاب دختر
که استاد را «ددی» صدا می کرد ، حدس زد که باید طرف دختر استاد باشد ؛ برای همین
هم کمی این پا و آن پا کرد و با تته پته رو به استاد گفت :
..." اشتباه نکنم استاد ، دخترتونه
، نه !؟" استاد آهی کشید و گفت :
..." آره عزیزم دخترمه !" ساناز بی اینکه از آه و حسرت استاد چیزی به رویش بیاورد ،
با شادی کودکانه ای گفت :
..." چقدر خوب ، پس چرا معرفیمون
نمیکنید استاد !؟" استاد با اکراه
به طرف میز بیلیارد رفت و به انگلیسی ، ساناز و شهریار را به آن دو معرفی کرد . بی
اعتنایی و بی ادبی جوانکی که روی میز بیلیارد خیمه زده بود ، بیشتر از دختر بود ،
آنقدر که به شهریار هم برخورد و با ناراحتی مشهودی رو به استاد گفت :
..." خوب حالا اگه مایل به هم
صحبتی ما نیستند ؛ شما هم لطفا زیاد اصرار نکنین ؛ بذارین راحت باشن !" در همین فاصله ، تنها صدایی که از میان آنها برخاست ، صدای
«هایی» بود که کتی دختر استاد ، آن هم با بی اعتنایی کامل تحویل ساناز داد .
ناخنهای بلند با لاک مشکی براق و آرایش غلیظ غیر متعارف و لباسهایی که هیچ تناسبی
با هم نداشت و گوشواره های فلزی بزرگ و گردن آویز برنزی مخصوصی که اسکلتی بود در
میان یک ستاره نه پر ؛ همه نشان از بی بندوباری و هیپی گری دختر داشت که برای
ساناز هم که در تهران خود نماینده بی بندوباری و راحتی نسلش بود ؛ کاملا مایه تعجب
بود ! جوانک هم به زور نیم چرخی زد و با چشمانی که از زور نئشگی به زور باز می شد
، لبخند کمرنگی تحویلشان داد و بلافاصله به سراغ شار دیگری رفت برای شلیکی دیگر !
در همین چند لحظه شهریار فهمید که جوانک بر خلاف ظاهر ژولیده و درب و داغونش ، در
بازی بیلیارد از مهارت بسیار بالایی برخوردار است ؛ شارهایی را می زد که کار هر
کسی نبود ؛ بی هیچ اشتباه و خطایی ! بی اختیار دلش برای اسی تنگ شد و تپید ؛ و یاد
روزهایی که با هم بودند و شار می زدند ، غم خاصی را به چشمانش دواند . استاد ، بچه
ها را به طرفی از آفیس راهنمایی کرد و به اتفاق از کتی و جوانک بیلیارد باز دور
شدند . با اینکه فاصله شان هر لحظه از میز بیلیارد بیشتر می شد ، ولی شهریار آنی
از شار زدن جوانک نمی توانست که چشم بردارد ! تا اینکه وارد اتاق بزرگی در بخش
شمالی سالن شدند و فاصله شان با سالن ، با بسته شدن در قطع شد.
ظاهرا ، مدیریت آفیس ، آنقدرها هم که استاد تعریفش را می
کرد ، کار پر مشغله و مسئولیت زایی نبود ! بیشتر وقت اسی در همین چند ساعتی که
روزانه به دفتر می آمد ، آنقدر کسالت آور و خسته کننده بود ، که دیگر داشت حسابی
حوصله اش سر می رفت . شبها تا پاسی از شب با ساناز در خیابان ها و دیسکوهای لندن ،
پرسه می زدند ؛ صبح ها هم تا از خواب بیدار شود و دوشی بگیرد و ناشتایی بخورد ؛
نزدیک ظهر بود ؛که سلانه سلانه ، به طرف وستفیلد گام بر میداشت و تا به دفتر برسد
، گاها از ظهر هم می گذشت ! با اینحال همین سه چهار ساعت هم بدجوری کسل کننده بود
. یکی دو روز اول ، با شوق و ذوقی که داشت ، آنقدر با وسایل اتاقش ور رفت و جابجا
کرد ، که وقت هم کم آورد ! ولی از روز سوم به بعد دیگر ، هیچ کاری برای سرگرمیش
سراغ نداشت . یکی دو بار زیر چشمی میز بیلیارد وسط سالن را پایید و دلش غنج رفت
برای زدن یکی دو سه تا شار مشتی ؛ حتی شده بود تمرینی ! اما از آنجا که استاد از
همان روز اول گفته بود که "متیوس" نسبت به میز بیلیاردش حساسیت
خاصی دارد ؛ نزدیکش هم نشد ! تا آن روز که
بعد یکهفته ای می شد که ناگهان متیوس و کتی را دید که به اتفاق وارد آفیس شدند . و
بی هیچ فوت وقتی متیوس که مستقیم شلنگ انداخت به طرف میز بیلیارد و کتی هم با
سروصدایی که راه انداخته بود ، انگار که داشت کلی ارد و دستور می داد به مستخدم
آفیس ! شهریار از همان پشت شیشه پنجره اتاقش ، زیر چشمی تمام رفتار و حرکات کتی و
متیوس را زیر نظر داشت . کتی که پس از آن شلوغی و سروصدا که راه انداخته بود ، خود
را روی مبل چرمی بزرگی که کنار سالن بود رها کرده بود و داشت با ناخنهای بلندش که
با لاک براق مشکی ، نمود خاصی داشت ور می رفت . موهای ژولیده و پریشانش با آن لباس
ناهماهنگ و خنزل پنزلهایی که به خودش آویخته بود ؛ نه تنها هیچ جذابیتی نداشت که
بی اغراق باعث انزجار هم بود ! متیوس هم که به محض ورود ، یکراست رفت سر میز
بیلیارد و بعد چیدن میز شروع کرده بود به شار زدن ! شهریار که چند روزی بود ؛ دلش
لک زده بود برای یک دست بیلیارد ؛ با احتیاط از پشت میزش برخاست و آرام آرام ، رفت
نزدیک کتی و متیوس . از همان دور به انگلیس صبح بخیری گفت و لبخندی زد ، که خیلی
هم مورد استقبال قرار نگرفت . با اینحال شهریار به روی خودش نیاورد و نزدیکتر شد ،
و با انگلیسی شکست و بست خود خواست به متیوس بفهماند که راغب است ، دستی بیلیارد
باهم بزنند . متیوس که از قیافه بهت زده اش معلوم بود ، کوچکترین چیزی از منظور
شهریار را نفهمیده ، زیر لب غری زد و دوباره خیمه زد روی میز ! ولی کتی که روی مبل
لمیده بود و یکی از پاهایش را هم از دسته مبل آویزان کرده بود و داشت با ناخنهایش
ور می رفت ، با لهجه کاملا غلیظی گفت :
..." تو از این بازی چی دونست
!؟" شهریار که از تعجب داشت شاخ در می آورد
، با چشمان از حدقه درآمده ، زل زد به کتی و گفت :
..." شما فارسی هم بلدید !؟" کتی قهقه ای زد و گفت :
..." نه خیلی زیاد ؛ هر چی نباشه
پدر من یک فارسه ؛ نه !؟" شهریار که بیشتر
از استدلالهای کتی ، خوشحال از این بود که بالاخره یکی هست که زبان او را بفهمد ،
به میان حرفش دوید و گفت :
..." نمی دونید چقدر خوشحالم که
بالاخره تو این خراب شده یه همزبون پیدا کردم !" کتی انگار که اصلا حرفهای شهریار را نشنیده باشد ، دوباره پرسید :
..." نگفتی !؟ تو از این بازی چی
دونست !؟" شهریار به زور
جلو خنده اش را گرفت و گفت :
..." من عمرمو رو این بازی گذاشتم
؛ تهرون که بودم شب و روزم بیلیارد بود و بس !" کتی اشاره ای به متیوس کرد و گفت :
..." تو فکر کرد ، حریف متیوس شد
!؟" شهریار نگاه دوباره ای به متیوس کرد که
با اقتدار تمام داشت شارها را یکی پس از دیگری در پاکت های وگل و سریدی ، جا می
داد و گفت :
..." در اینکه متیوس ، از مهارت
بسیار بالایی برخورداره ؛ شکی نیست ! ولی بعید میدونم که بتونه با یه حریف قدر هم
، همینطور جولون بده !" پوز خند کتی که
داشت به انگلیس متیوس را از وجود حریفی به ظاهر قدر ، آگاه میکرد ، باعث شد که تو
دل شهریار ، حسابی خالی شود . او خوب می دانست که مهارت این جوانک سیاهپوش فرانسوی
الاصل انگلیسی ، آنقدر هست که حسابی او را به زحمت بیندازد ! ولی بیلیارد ، با
همین کوری هایش بود که جاذبه داشت . متیوس وقتی فهمید که شهریار او را به مصاف
طلبیده ، در حالیکه لبخندی پر از اشتیاق بر لبهایش بود ، زیر لب چیزی به فرانسه یا
انگلیسی گفت و با اشاره دست ، به طرف میز ، تعارفش کرد . شهریار کمی با تردید و
طمئنینه ، به طرف میز رفت و از قفسه چوبها ، چوبی را انتخاب کرد و داشت براندازش
میکرد که متیوس هم میز را چید و به رسم مهمان نوازی تعارفش کرد . شهریار خوب می
دانست ؛ دستی که پخش اول با او باشد ، امیدی به پایانش نیست ، با اینحال ، مقابل
شار پیتوک قرار گرفت و روی عرض میز خیمه زد و با تمام قدرت آنچنان ضربه ای به راس
مثلث شارها زد ، که هر یک به سویی پرتاب شدند . شارها آن قدر پخش و پلا بود که ،
که بیلیاردبازی همانند متیوس می توانست ، در یک پارت بیش از نیمی از آنها را بدون
کمترین زحمتی وارد سبدک ها کند . ولی بعد از زدن یکی دو سه شار ، مخصوصا شار چهارم
را به دیواره کوبید ، تا شاید فرصتی باشد
برای سبک سنگین کردن بازی شهریار ؛ و شاید هم بازی جوانمردانه ای که حرمت نگهدار
مهمان بود ! شهریار هم این را خوب می دانست . ولی بی اینکه به روی خودش بیاورد ،
پشت شار سفید قرار گرفت و شار مقابلش را برای پاکت سریدی نشانه رفت . و آنچنان با
قدرت به شار کوبید ، که برای لحظه ای کوتاه صدای برخورد دو شار سکوت سنگین سالن را
در هم ریخت . متیوس نگاه نیمه تحسینی را به کتی کرد و لبخند کمرنگی زد و چیزی گفت
که کتی هم لبش به خنده باز شد و رو به شهریار گفت :
..." نه بابا ؛ خیلی هم بد نیست
!" شهریار بی اعتنا به حرف کتی ، سراغ شار
بعدی رفت و با نشانه گیری دقیق ، آرام شار
پانزده را در سبدک گوشه چپ میز جا داد . شار یازده با اینکه ، اصلا در موقعیت
مناسبی نبود ، با دقت فراوانی که در ضربه سایشی آرامش داشت ، به آهستگی در پاکت
وسطی جا خوش کرد . بعد این ضربه بود که شهریار دور تا دور میز را دوری زد و موقعیت
تمامی شارها را با دقت بررسی کرد . شار هشت با اینکه به نسبت ، از بقیه گوی ها
موقعیت مناسب تری داشت ، شاید به خاطر موقعیت نامناسب گوی سفید با این شار ، نظرش
راجلب نکرد ! وناچار رفت سراغ شار پنج ، که می بایستی با ضربه ای دیواری وارد سبدک
وگل می شد ، که طبعا ریسک بزرگی بود . ولی شهریار چاره ای نداشت ؛ به همین خاطر هم
پشت گوی سفید قرار گرفت و پس از یکی دو سه بار نشانه رفتن ؛ گوی پنج را هدف گرفت .
گوی پنج پس از برخورد به دیواره میز با زاویه ای چهل و پنج درجه ، به طرف سبدک
حائل شد . ولی متاسفانه با یکی دو سانتیمتر خطا به کناری از ورودی سبدک خورد و
منحرف شد ، آنچنان که آه از نهاد شهریار برخاست ! متیوس که در گوشه ای از میز داشت
حوصله اش سر می رفت ، لبخند رضایتی زد و با نگاهی گذرا به پراکندگی شارها ی روی
میز ، پشت شار سفید قرار گرفت و گوی هشت را نشانه رفت و آنچنان با قدرت وارد سبدک
وگل کرد که شهریار بی اختیار با کف دستش به کناری از میز کوبید . متیوس دگرباره ،
روی میز خیمه زد و شار پنج را که در نزدیکی دهانه وگل جاخوش کرده بود را نشانه رفت
و با قدرت ضربه اش را زد ، طوری که در چشم به هم زدنی ، شار پنج هم در سبدک وگل جا
گرفت . طولی نکشید که جوانک چشم آبی موطلایی ، بیشتر شارها را یکی پس از دیگری به
قعر سبدک ها فرستاده بود . کتی که فرصتی پیدا کرده بود تا شارها را شمارشی کند به
ناگاه فریادی برآورد ، که نشان از امتیاز کافی متیوس بود . شهریار که لبخند تلخش
نشان از نارضایتیش از این باخت بود ، به آرامی چوب را کناری گذاشت و رو به کتی گفت
:
..." این بوی فرندت ، خیلی هم بد
بازی نمی کنه ! بعید میدونم دفعه بعدم بتونه اینقد جولون بده !" متیوس با لحن کنجکاوی از کتی پرسشی کرد ، که مشخص بود ،
راجع به همین جمله آخر شهریار است . که کتی هم پاسخش را داد و قبل از اینکه متیوس
حرفی بزند ، رو به شهریار گفت :
..." خیلی هم مطمئن نباش !" و سپس با متیوس گرم صحبت شد .
با کنده شدن ناگهانی ساموئل از
صندلی و هجوم شتابانش به طرف در ورودی ، چهره های شاد و بشاش شازده و پرستو ،
ناگهان در هم رفت . اسی که رو به شازده نشسته بود و پشت به سالن اصلی و در ورودی ،
با در هم شدن شازده و پرستو ، نیم چرخی زد و با نگاه ، شتاب ساموئل را دنبال کرد .
با ازدحام دم در ورودی ، معلوم بود ، چند نفری که باتفاق هم وارد می شوند ، آنقدر
مهم هستند که ساموئل اینطور با عجله و شتاب ، به استقبالشان رفت ! مرد شیک پوش
میانسالی که پیشاپیششان بود ؛ آنقدر به نظرش آشنا آمد که برای چند لحظه ای تمام
ذهنش را به خود مشغول کرد ! بلافاصله پشت سرش دختر و پسری امروزی با ظاهری کاملا
متفاوت و آرایشی که مخصوص هیپی ها و بیتل های غربی است ، با چهره ای خندان و پر از
هیاهو ، وارد سالن شدند ، پشت سرشان هم یکی دو سه نفری که از تیپ و هیکلشان معلوم
بود که احتمالا بایستی محافظ و بادیگارد باشند ؛ وارد شدند ! در همین اثناء بود که
ساموئل به هر ترتیبی بود خودش را به آنان رساند و از همان دور تا کمر خم شد . اسی
، از پشت نرده های شیشه ای بالکن ، دوباره با دقتی دوچندان ، مرد میانسال شیک پوش
را زیر نظاره گرفت و در ذهنش ، به دنبال چهره آشنایش گشت . و ناگهان ، همانند برق
گرفته ها ، رو به شازده کرد و با تعجب پرسید :
..." آقا ؛ این همون استاد نیست
!؟" شازده سری تکان داد و آرام و زیر لفظی
گفت :
..." چرا ؛ خودشه !" اسی که بهت و حیرت ، حسابی دست پاچه اش کرده بود ، با لکنت
و تته پته گفت :
..." اون اینجا چیکار می کنه !؟
" و به یکباره انگار که چیزی را به خاطر
آورده باشد ، ادامه داد :
..." انگاری بدم نشد ؛ باید یه
خبرایی داشته باشه از شهریار !" که شازده لب
ورچید و اخمی در هم کشید و گفت :
..." اونو بسپار به من ؛ گفتم بهش
پیغام بدن تا فردا با من تماس بگیره !" اسی که هر لحظه به بهت و حیرتش افزوده می شد ، با تعجب پرسید :
..." شهریار !؟ مگه شما میدونین ،
اون کجاست !؟" شازده با کمی
مکث و تامل گفت :
..." بور خورده تو دار و دسته
معتضد ؛ اگه تا صبح تماس نگرفت ، میگم نشونیشو بدن بریم سراغش !" اسی که هنوز بهت وحیرت در عمق چشمانش موج می زد ، با
خوشحالی که خالی از نگرانیش هم نبود ، گفت :
..." کاش می شد همین امشب یه خبری
ازش بگیریم ..!" ولی قبل از
اینکه حرفش تمام شود ، شازده پرید به میان حرفش و گفت :
..." معتضد بو ببره که ما از
ارتباط اون و شهریار باخبریم ، کاری میکنه که هرگز دستمون بهش نرسه ! امشبه رو
دندون رو جیگر بذار ، قول میدم فردا دستشو بذارم تو دستت !" با این حرف شازده از نگرانی اسی کمی کاسته شد و روی صندلیش
آرام گرفت و در هزارتوی خودش به لحظه هایی اندیشید که شب و روزش با شهریار بود
.
با سر و صدای بالا آمدن استاد و همراهانش از راه پله مدور
سالن ، سکوت و آرامشی که مابین جمع سه نفره شازده و بچه ها حاکم بود ، به یکباره
در هم ریخت . پرستو ، با دیدن استاد که یک
گامی هم پیشاپیش دیگران بود ، نیشش تا بناگوش باز شد و دست پاچه از جا برخاست ؛ بر
خلاف اسی که دیدن استاد ، کاملا برایش خارج از انتظار و ناخوشایند بود ؛ به نظر می
رسید که پرستو ، ظاهرا از این دیدار ، بسیار هم خوشحال است ! شاید تنها چیزی که
باعث شد کمی خودش را جمع و جور کند ، اخم سنگین شازده بود که به وضوح عصبانیت ، در
چهره اش موج می زد . به همین خاطر هم ، با تأنی ، چهره درهم کشید و سرجایش آرام
گرفت . استاد به محض ورود به سالنک بالا ، و دیدن شازده و همراهانش ، نیشش تا
بناگوش باز شد و از همان فاصله دست از هم گشود و رو به شازده شتاب برداشت و گفت :
..." به به ؛ شازده شاهپور مسعود
خان قاجار ! چشممان به جمال شما روشن ..." و قبل از اینکه به یک قدمی میز شازده برسد ، شازده ، با طمئنینه ای که ، به
وضوح نشان از نارضایتیش بود ، به رسم ادب از جابرخاست . اسی هم با تأسی از شازده
از جایش نیم خیز شد ؛ بر خلاف پرستو که از لحظاتی قبل از جایش برخاسته بود و با
لبخندی که تا بناگوشش باز بود ، داشت لباسهایش را مرتب می کرد . شازده بر خلاف
تصور جمع ، رفتاری بسیار سرد و ناراحت داشت . آنچنان که بی اختیار باعث اخم استاد
هم شد . بعد از اینکه استاد و شازده باهم دستی دادند ، استاد نیم چرخی زد و
همراهانش را معرفی کرد :
..." متیوس ، پسرخوانده و دامادم ...
کتی دخترم .." شازده و اسی به
زحمت سری تکان دادند ؛ بر عکس پرستو که با اشتیاق با آنها دست داد و گرم احوالپرسی شد . با راهنمایی ساموئل ، استاد
و همراهانش ، به طرف میزی رفتند که چند متری با آنها
فاصله داشت . اسی ، که خوب میدانست حریف امشب بیلیاردش کسی
نیست جز همین متیوس مغرور و خودخواه ، زیر چشمی نگاهی به او انداخت و کتی که
همراهش بود . قبل از هر چیز گردن آویز نقره ای متیوس چشم آبی بود که نظرش را جلب
کرد . ستاره نه پری که اسی گاها این اواخر چیزهایی از آن شنیده بود . متیوس و کتی
هر دو تقریبا ست هم لباس پوشیده بودند ؛ شلوار جین پاره پوره ای که ظاهرا مد روز
بود و پیراهن چرمی که دکمه هایش تا نزدیک نافش باز بود ؛ شاید به خاطر اینکه بیشتر
، آن گردن آویز نقره ایش را که با زنجیر کلفتی از پلاتین ، روی سینه اش آویزان بود
، نمایش دهد . پرستو هم ،که آنی نمی توانست چشم از متیوس بردارد . ظاهرا این جوانک
چشم آبی رنگ پریده ،که موهای طلایی بلندش تا روی شانه ریخته بود ، بدجوری حواس
پرستوی هوسباز را پرت کرده بود ! آن قدر که بالاخره صدای شازده را درآورد :
..." ممکنه اینقد زل نزنی اونور
!" پرستو که ظاهرا از حسادت شازده خیلی هم
بدش نیامده بود ؛ با عشوه و طنازی ای که باعث عصبانیت بیشتر شازده می شد ، گفت :
..." ا وا ؛ چی میشه مگه !؟ با مزه
ان ، نه !؟" شازده که داشت
عصبانیتش اوج می گرفت ، لبی به دندان گزید و گفت :
..." بگم بذارن تو بشقاب ؛ بیارن
سر میز ؛ میلش کنین ..!؟" لحن شازده آنقدر
عصبی بود که پرستو از ترس چهره در هم کشید و زیر لب قرولندی کرد و ساکت شد . بر
عکس سکوتی که مابین شازده و بچه ها حاکم شد ؛ در جمع میز کناری هیاهویی برپا بود .
ساموئل که خیالش از پذیرایی میهمانانش راحت شد ، به طرف میز شازده آمد و کنارش
نشست و با همان لهجه ارمنی آرام در گوشش زمزمه کرد :
..." خوب حالا ؛ باز کن این اخم ها
رو ؛ با صد من عسلم نمیشه خوردش !"
پرستو که انگار منتظر همین لحظه بود ، پرید به میان حرف
ساموئل و گفت :
..." همینو بگین ؛ اصلا نمیدونم ،
مسعود امشب چش شده !؟" و دوباره قبل از
اینکه حتی شازده سر بلند کند ، ساموئل گفت :
..." چیزی نیست ؛ یه گیلاس از این
لیکرل بخوره ، کاملا سر حال میشه !" و گیلاس شازده را از شراب لیکرلی که در سبد یخ بود تا نیمه پر کرد .
اسی حتی تصورش را هم نمی کرد که کلاهک عمارت حلزونی ، رینگ
مبارزه امشبش باشد با متیوس ! تا چند لحظه پیش هم که باتفاق شازده و پرستو و
ساموئل با آسانسور شیشه ای پانورامایی ساختمان ، داشتند بالا می آمدند ؛ یک درصد
هم تصور نمی کرد که انتهای این سفر چند ثانیه ایش به کلاهک معلقی باشد ؛ که تصور
می کرد هر لحظه ممکن است ، بیفتد ! ولی به محض باز شدن درب شیشه ای آسانسور به
یکباره حس کرد ، وارد سن نمایشی شده که نقش بازیگر اصلیش را داراست ! دور تا دور
سن را پر دید از جمعیتی که تا همین چند دقیقه پیش ، آن پایین پلاس بودند . میز
بیلیاردی که در مرکز رینگ کلاهک ، در زیر نور پروژکتورها ، به نمایش گذاشته شده
بود ، آنچنان صلابتی داشت که برای آنی ، نفس در سینه اسی را حبس کرد . شازده در
حالیکه با دست اسی را به طرف میز هدایت می کرد ، همراه با پرستو به طرف جایگاهی
رفت که از قبل برایشان تدارک دیده بودند و با مبلمان گرد و سرخرنگی که در چند ردیف
، دور تا دور سالن دایره ای کلاهک را ، احاطه کرده بود ، تفاوت کاملا آشکاری داشت
. به دقیقه نکشید که استاد و همراهانش هم از طریق همان آسانسور پانوراما ، وارد
سالن کلاهک شدند . استاد و کتی هم همراه با محافظینش به طرف جایگاه قرینه ای رفتند
که درست مقابل جایگاه شازده قرار داشت . اسی نگاهی به جمعیتی کرد که حالا دیگر
تماما در جایگاهای خود ، آرام گرفته بودند و منتظر شروع بازی بودند . تمامی نگاه
ها روی میز بیلیارد قفل بود . بی اختیار کتش را از تنش کند و با نگاه دنبال جایی
گشت که آویزانش کند که ساموئل با شتاب به دادش رسید و کتش را از او گرفت . بین دو
جایگاهی که مخصوص شازده و استاد تدارک دیده بودند ، یک ردیف میز و صندلی مخصوص با
تعبیه میکروفون هم دیده می شد که مشخصا جایگاه هیئت ژوری بود . اسی آرام به طرف
قفسه چوبها رفت و پس از برانداز چند چوبی ، یکیشان را انتخاب کرد . متیوس دو دستش
را حائل کناری از میز کرده بود و بسیار کنجکاوانه داشت ، تمامی سطح میز را بررسی
می کرد . اسی به میز نزدیک شد و در حالیکه داشت فیگور می گرفت ، نگاهی به متیوس
کرد و با اشاره ای که برای متیوس بسیار آشنا بود ، ازش اجازه خواست تا یکی دو شار
تمرینی را بزند . متیوس لبخندی بر چهره اش نشاند و دستانش را از کناره میز برداشت
و با اشاره دست ، تعارفش کرد که هنرنمائیش را انجام دهد . شارها تصادفی یا مخصوصا
طوری روی میز پخش و پلا بود که اسی می توانست برای زدن اولین شار ، چندین انتخاب
داشته باشد . برای همین هم خیلی فکر نکرد ؛ پشت شار پیتوک قرار گرفت و بدون هیچ
معطلی ، یکی از شارها که نزدیک سبدک وگل بود را با شلیکی قوی ، داخل سبدک چپاند .
متیوس نگاهی به کتی کرد و همراه با لبخندی که بر لب داشت ، ابرویی بالا انداخت که
میشد فهمید که خیلی بدش نیامده ! شاید شار دوم و سوم هم ، برای اسی که عمری خاک
سالنهای بیلیارد را خورده بود ، نه تنها زحمتی نداشت که همانند آب خوردن بود . در
تمامی مدت ، متیوس از کنار میز تکان نخورد و با زدن هر شار اسی لبخندش پررنگ تر شد
. شار چهارم یا پنجم بود که اسی حس کرد ممکن است کمی به زحمتش بیندازد ! متیوس هم
منتظر بود ببیند این حریف قدر که تا آن روز نظیرش را ندیده بود در مقابل این گوی ،
که استادی و مهارت واقعی را می طلبد ، چکار خواهد کرد . اسی تنها گزینه اش که شار
چهار بود را برای چندمین بار از یکی دو زاویه بررسی کرد . در همین اثناء بود که
هیئت داوران هم که متشکل از سه نفر بودند در جایگاه خود قرار گرفتند . یکی از
داوران که مشخصا از ظاهرش پیدا بود که اروپایی است ، در میان و آن دو نفر دیگر که
ایرانی بودند ، دو طرفش نشستند. ساموئل که در همین فاصله از شازده و استاد چکهای
نیم میلیون دلاری شرط بندیشان را گرفته بود ، مقابل کانتر هیئت ژوری قرار گرفت و
چکها را در مقابلشان قرار داد و درگوشی ، توضیحاتی داد . اسی پشت شار پیتوک قرار
گرفت و برای آنی شار چهار را برای سبدک مخالف نشانه رفت ؛ ولی خیلی زود پشیمان شد
و جهت چوبش را با تغییر جهتی نود درجه چنان نشانه رفت که تمامی تماشاچیان و متیوس
هم فهمیدند که اسی قصد زدن شار را برای سبدک میانی نشانه رفته ! با اینکه زاویه
شار با سبدک سریدی بیشتر از شاید شصت درجه بود ، ولی اسی چاره ای جز این نداشت .
به همین خاطر هم با یکی دو بار عقب و جلو کشیدن چوب در میان انگشتانش ، شار پیتوک
را آرام به سوی شار چهار هدایت کرد . شار سفید ، آرام به کناری از شار چهار سایید
و شار چهار را به آهستگی به طرف سبدک میانی هدایت کرد . شار چهار تا دهانه سبدک
آمد ولی درست در دهانه سبدک متوقف شد ، آنچنان که آه از نهاد اسی برخاست . شاید
فقط اگر دو سه میلیمتر دیگر می رفت ، داخل سبدک بود ! فقط یک فوت کوچک میخواست که
شار در قعر سبدک سقوط کند . متیوس که با لبخند خاصش ، صفحه میز را می نگریست ،
نگاهی به شار چهار انداخت و شانه ای از روی بی تفاوتی بالا انداخت و به طرف قفسه
چوبها رفت . ادب حکم می کرد که اسی کنار بایستد و هنرنمایی متیوس را تماشا کند . پر
واضح بود که اولین انتخابش همین شار خواهد بود که در دهانه سریدی جاخوش کرده ! تا
متیوس چوب انتخاب کند ، خدمتکاری با سینی نوشابه ای نزدیک اسی شد و با احترام
تعارفش کرد . اسی در ضمن اینکه لیوان نوشابه ای را برمی داشت ، نگاهی هم به اطرافش
کرد که کیپ تا کیپ زنان و مردانی که از ظاهرشان معلوم بود که همگی سرشان به تنشان
میارزد ، نشسته بودند و با هم بحث و جدل شرط بندی روی برد و باخت او و متیوس را
داشتند . متیوس چوبش را که انتخاب کرد ، به طرف میز آمد ؛ اما برخلاف انتظار همه
فیگورش آن طوری نبود که بخواهد شار چهار را بزند ! برای همین هم در زاویه ای قرار
گرفت که شار دیگری را نشانه می رفت برای شاری که خیلی هم از موقعیت خوبی برخوردار
نبود ؛ ولی متیوس با قدرت شار را نشانه رفت و با سرعت برق و باد آن را در سبدک وگل
چپاند . با اینکه شارهای بعدی از سختی بیشتری هم برخوردار بود ، ولی متیوس ترجیح
داد که سراغ شار چهار که معطل یک اشاره بود نرود . یکی دو سه شار دیگر هم زد و باز
هم سراغ شار چهار نرفت ! اسی اندیشید که تمام این فیگور ، فقط برای روکم کنی اوست
؛ وگرنه کدام آدم عاقلی ، این قدر به خودش زحمت میدهد که هلو پوست کنده را راهی گلو
نکند !؟ و زیر لب زمزمه کرد : "دارم برات !" خیلی ها که قصد
داشتند روی اسی شرط بندی کنند ، با دیدن هنرنمایی متیوس نظرشان عوض شد . متیوس ،
یکی دو سه شار دیگر هم زد ، دست آخر هم کنار سبدک میانی قرار گرفت و گردن کج کرد و
دهانش را پشت شار چهار گرفت و فوتی کرد ؛ طوری که شار چهار با نیروی فوتش آرام در
قعر سبدک سقوط کرد . این کار او باعث خنده خیلی ها شد ، تا حدی که بعضا کفهایی هم
زدند که همراهی خیلی ها را به نبال داشت . اسی داشت خون خونش را می خورد ، ولی سعی
کرد که به روی خودش نیاورد . متیوس ، چوب را کناری انداخت و نگاهی به کتی کرد که
بسیار ولنگ و باز و بی نزاکت روی مبلی که نشسته بود ورجه وورجه می کرد و لبخند
خودخواهانه ای زد . کتی هم که آنی آرام و قرار نداشت ، درحالیکه مشتهای گره کرده
اش را در هوا می چرخاند ، جیغ بلندی کشید و بوسه صداداری را حواله اش کرد . برای
اینکه هیاهو بیشتر از این بالا نگیرد ، ساموئل به میان سالن پرید و دستانش را به
عنوان ساکت کردن تماشاچیان بالا برد و گفت :
..." خانمها ، آقایون ...همونطور
که میدونید ، ما امشب شاهد مبارزه این دو جوون از دو ملیت مختلفیم . " و در حالیکه با اشاره دست ابتدا متیوس و سپس اسی را نشان
میداد ادامه داد: ..."متیوس انگیسی و اسفندیار ایرانی ؛ " و این
در حالی بود که دوجوان هم برای چیدن میز ، مشغول بودند و ساموئل ادامه داد : ..."
تا بچه ها میزو بچینن ، لازمه بگم ، که این بازی به روش استاندارد 61 بوده و در سه ست امتیازی برگزار میشه ، طبیعیه که برنده
بایستی دو دست رو ببره ..." و در حالیکه اشاره ای هم داشت به شازده و استاد ، ادامه داد
: ..." بعید میدونم کسی بین شما باشه که ندونه ؛ این بازی بزرگ بین شازده
و دکتره ! این بازی یه بازی یک میلیون دلاریه ! پس بهتره در تمام مدت بازی
نفسهاتونو تو سینه حبس کنین و تمام حواستون به بازی باشه و بس .." و بعد
در حالیکه اشاره ای هم داشت به میز کانتر هیئت ژوری ، ادامه داد : ..."
بهتره برا اینکه بعدا ، دبه در نیاد ، شرط بندیتونو ،ثبت کنین ..!"
ضربه اول به قید قرعه با اسی بود . با شروع بازی تقریبا
تمامی چراغهای سالن ، غیر از پروژکتورهایی که از چهار جهت زوم شده بود روی محوطه
مرکزی و میز بیلیارد ، خاموش شد . سکوت سنگینی در محوطه کلاهک عمارت حلزونی حاکم
شد . اسی آرام به طرف قفسه چوبها رفت و یک بار دیگر تمامی چوبها را با دقت وارسی
کرد . یکی دو چوب را از قفسه بیرون کشید و براندازی کرد . ولی انگار که چشمش را
نگرفته باشد ، دوباره سرجایشان گذاشت . و برای چندمین بار در قفسه چوبهای مقابلش ،
با دقت و وسواس تمام چشم گرداند . بر خلاف اسی متیوس کناری ایستاده بود و در
حالیکه تکیه اش را به همان چوبی که دستش بود ، داده بود ؛ با لبخند معنی داری داشت
از پشت اسی را تماشا می کرد . بالاخره اسی چوبی را از میان قفسه انتخاب کرد و با
دقت تمام طول آن را با دست لمس کرد و نوک کائوچیش را با وسواس بیشتری مورد وارسی
قرار داد . و پس از اینکه از انتخابش مطمئن شد ، به طرف میز چرخید . به محض چرخش ،
متیوس را دید که با آن لبخند معنی دارش انگار که مدتهاست ، او را به سخره گرفته .
اسی خوب می دانست که اگر قرار باشد پوزه این جوانک مغرور را به خاک بمالد ،
نبایستی تحت تأثیر ، حرکات او قرار گیرد . برای همین هم سعی کرد آرامشش را حفظ کند
و کنترل اعصابش را داشته باشد . لحظه ای چشمهایش را روی هم گذاشت و نفس عمیقی کشید
و در حالیکه نوک چوبش را گچ می مالید ، به آهستگی به طرف میز حرکت کرد . پشت شار
پیتوک قرار گرفت و رأس مثلث شارهای روبرو را نشانه رفت . اسی خوب می دانست که نحوه
پخش شارها ، چقدر می توانست ، در روند بازی حریف تأثیر داشته باشد ؛ ولی راهی نداشت
جز اینکه ، همه چیز را بسپارد به شانس و اقبال ! برخلاف همیشه ضربه آرامی به شار
زد ، آنچنان که غیر از چند شار که در رأس مثلث قرار داشت ، بقیه شارها به همان شکل
قبلیشان چسبیده به هم باقی ماندند . متیوس نگاهی به صفحه میز کرد و پوزخندی که
نشان از تاسفش در مقابل بازی سیاستمدارانه اسی بود ؛ زد و بی معطلی پشت شار سفید
قرار گرفت و شار پنج را نشانه رفت که زاویه مناسبی با سبدک میانی داشت ؛ و آنچنان
ضربه ای نثارش کرد که صدای برخورد دو شار همچون رعدی که آسمان را بشکافد ، سکوت
سنگین سالن را شکست . شار نارنجی رنگ آنچنان با سرعت در سبدک میانی جای گرفت که
حتی چشم هم قادر به دنبال کردن مسیرش نبود . با کاری که اسی کرده بود ، زدن شار
بعدی بسیار مشکل می نمود ، با اینحال متیوس دور میز را چرخی زد و در مقابل چشمان
حیرت زده همه ، پشت شار سفید ، آنچنان فیگوری گرفت ، که حتی خود اسی هم نمی توانست
حدس بزند که هدفش چیست !؟ و در حالیکه چوب استیکش را در میان انگشتان ، عقب و جلو
می راند ، نیم نگاهی به بالا انداخت و غرید : ..." بانکینگ تن .."
اسی لحظه ای کوتاه صفحه میز را نگریست ، و تازه متوجه شد که متیوس چه خیالی دارد !
تماشاچیان این امکان را هم داشتند تا تمامی اتفاقات میز را از دو پرده بزرگ
کامپیوتری که در دو طرف سالن تعبیه بود ، تماشا کنند . و هیئت داوران هم علاوه بر
تمامی اینها از مانیتورینگ مخصوصی نیز برخوردار بودند که کوچکترین حرکتی از دید
تیزبینانه شان ، نمی توانست که دور بماند ! تمام نگاهها ، قفل مانیتورها و صفحه میز
بیلیارد بود . اسی در دل جسارت متیوس را می ستود . آخر حرکتی را انتخاب کرده بود ،
که در بهترین حالت و برای ماهرترین بازیکنان بیلیارد ، شانسی بیشتر از ده پانزده
درصد را در بر نداشت . متیوس بار دیگر چوب بیلیارد را در میان انگشتانش به حرکت در
آورد ، و در حالیکه تا کمر روی میز خم شده بود ، یک بار دیگر مسیر حرکتی را که در
نظر داشت انجام دهد ، مرور کرد . و به یکباره آنچنان ضربه ای به
"کیوبال" زد که شار سفید ، همچون گلوله ای که از تفنگ شلیک شود ، از جا
کنده شد و با قدرت به گوی قرمز رنگ مقابلش اصابت کرد و شار قرمز را با قدرت به گوی
شماره 10کوبید ، که در فاصله چند سانتی متریش قرار داشت . شار راه آبی شماره 10 پس
از برخورد به دیواره روبرو ، با زاویه ای حدود 35 درجه ، به طرف مقابل برگشت و در
چشم به هم زدنی در سبدک میانی جا گرفت . ضربه آنقدر دقیق و زیبا بود که به محض
اعلام "سینکینگ " از طرف داور ناظر ، بی اختیار تشویق تمامی
تماشاچیان را در برداشت . آنچنان که داور ناظر دستش را به علامت سکوت بالا برد و
موکدا خواستار آن شد تا در طول بازی به هیچ عنوان تشویق این چنینی انجام نگردد. با اینکه زیبایی آن
ضربه به تنهایی می توانست ، باندازه یک بازی کامل باشد ؛ ولی باعث شد تا راه را
برای حرکت بعدی متیوس کاملا ببندد . بیش از دوسوم گوی ها آنچنان به هم چسبیده
بودند ، که هیچ خاصیتی برای متیوس نداشت و یکی دو سه شاری هم که پخش میز بودند ،
آنچنان موقعیت های بدی داشتند ، که در هیچ شرایطی ، امید به کوچکترین حرکتی برایشان
نبود . متیوس یکی دو بار دور میز را چرخی زد ، و هر بار روی یکی از گوی ها زوم کرد
و موقعیتش را در ذهنش حلاجی کرد . اسی خوب می دانست که حریف ، با این وضعیت میز ،
راه به جایی نخواهد برد ، برای همین هم منتظر بود تا متیوس ضربه ای از روی ناچاری
بزند و نوبت را به او دهد . قدر مسلم ، وضعیت او هم بهتر از حریف نبود ، چون متیوس
حریفی نبود که موقعیتی برای او ایجاد کند ! متیوس ، ظاهرا ، از روی ناچاری پشت شار
سفید قرار گرفت و اسی منتظر بود تا ضربه آرامی را به یکی از گوی هایی که در کناره
ها بود را از او ببیند . ولی متیوس در عین ناباوری ، شاری را نشانه رفت که به
دیواره میز چسبیده بود و نشانه رفتن آن می توانست ، پیتوک یا جریمه ای را هم در بر
داشته باشد . ولی صدای متیوس که در سکوت سنگین سالن طنین روشنی داشت ، حیرت اسی را
از جسارت این جوان انگلیس ، چند برابر کرد : ... "دابل بانکینگ الیون
.." و با دست پاکت وگل کنار دستش را نشان داد . اسی ، چیزی نمانده بود که
قلبش از کار بایستد ! آخر چطور ممکن بود حریفی همانند متیوس که در همین چند دقیقه
نشان داده بود که از هوش و مهارت بسیار بالایی برخوردار است ، یک همچین ریسکی را
بکند . زدن این شار قدر مسلم می توانست جریمه سنگینی را برای متیوس داشته باشد .
ولی متیوس تصمیمش را گرفته بود ؛ مثل دو ضربه قبلش ، آنچنان سنگین به
"کیوبال" ضربه زد که اسی هم آنی به جسارتش غبطه خورد !گوی شماره 11 پس از
اصابت گوی سفید ، از کناره دیواره کنده شد و با فاصله ای یکی دو میلیمتری با گوی
مجاورش با زاویه ای شصت شصت وپنج درجه به طرف دیواره عرضی روبرو رفت و پس از اصابت
با دیواره با زاویه ای کمتر و در جهت مخالف از کنار گوی های به هم چسبیده قاعده
مثلث گذشت و به دیواره طولی برخورد کرد و در حالیکه خیلی از سرعتش هم گرفته شده
بود به آهستگی با زاویه ای مخالف به طرف سبدکی آمد که متیوس با دست نشانش داده بود
! و در عین ناباوری همگان ، آرام در میان کیسه جا گرفت ! نه اسی ، که تمامی کسانی
که شاهد این حرکت بودند ، لحظه ای بی اختیار چشمانشان را مالیدند ؛ مگر یک همچین
شاهکاری امکان داشت !؟ اسی بی اختیار با نوک انگشتانش به لبه پهن چوبی میز کوبید و
در دل با تمام وجود تحسینش کرد ! و اندیشید که ؛ خیال باطلی است ، اگر فکر کند که
میتواند حریف یک همچین اعجوبه ای شود ! متیوس آرام سر بلند کرد و در حالیکه در
روشن و تاریک اطرافش ، خوشحالی و رضایت کتی و استاد را کاملا حس میکرد ؛ نگاهی از
سر غرور ، به چشمان اسی انداخت ، که هاج و واج مانده بود که چه کند !؟ اسی سرش را
پایین انداخت و با خود اندیشید ؛ که بعد این چه خواهد کرد !؟ ولی بی اختیار تودلش
خالی شد و فکر کرد که از این مار هفت خط ، هر کاری بر می آید ! بی اغراق اعتماد به
نفسش را از دست داده بود . متیوس , چند لحظه ای را بی حرکت ماند ، در حالیکه لبخند
مغرورش از لبش محو نمی شد و گردن آویز نقره ایش که ستاره نه پری بود با زنجیری
سنگین ، روی سینه اش زیر نور پروژکتورهای سالن برق عجیبی داشت . چند لحظه ای گذشت
، تا نگاهش را از نقطه ای که میخش بود گرفت و میز را نظاره ای کرد . دیگر ، همه ،
حتی اسی ناخودآگاه انتظار داشتند که این جوانک رنگ پریده اروپایی ، در میان بهت و
حیرت همگان ، معجزه دیگری انجام دهد . متیوس یکی دو باری دور میز چرخید و نهایتا
پشت شار پیتوک خیمه زد ، ولی بر خلاف انتظار ، این بار بی اینکه ، هدفی را اعلام
کند ، با قدرت گوی "کیوبال" را به اجتماع شارهاییکه هنوز شباهتی به مثلث
رک داشت کوبید و تمامی گوی ها را پخش میز کرد . نه اسی ، که بقیه هم داشتند شاخ در
می آوردند ؛ نه به آن ضربه های آنقدر دقیق و معجزه آسا و نه به این ضربه بی محابا
که می توانست همه چیز را به نفع حریف رقم بزند ! نگاه مغرور متیوس با آن لبخند
خاصی که آنی از چهره اش محو نمی شد ، اسی را بیشتر از اینکه خوشحال کند ، شرمنده
اش کرد ؛ چرا که کار ناتمام اسی را که ، جانب احتیاط را در پیش گرفته بود ، در عین
ناباوری به اتمام رساند ! اسی چند لحظه ای طول کشید تا خودش را پیدا کند . با نگاه
گذرایی که به سطح میز داشت ، ابتدا بی هیچ معطلی به سراغ گوی شماره سه رفت که
سرخیش در دهانه وگل سمت راست ، زیر نور پروژکتورها برق می زد و با یک ضربه مستقیم
می توانست به قعر کیسه ، سرازیرش کند . ضربه "دراو" او آنقدر محکم و
دقیق بود که نه تنها شار قرمز را به قهر کیسه فرستاد ، بلکه در موقعیتی قرار گرفت
که براحتی می توانست شار هفت را هم ، پشت سرش در سبدک میانی جای دهد . به همین
خاطر هم ، بلافاصله پشت شار سفید قرار گرفت و شار هفت را نشانه رفت و زیر لب غرید
: " هفت سریدی.." با اینکه اصطلاحات ، بچه های تهران با اصطلاحات
استاندار جهانیش ، گاها ، تفاوتهایی داشت ؛ معلوم بود که هم داور انگلیس و هم
متیوس کاملا منظور اسی را می فهمند ! با اینکه ضربه سنگین اسی شار دوم را هم در
پاکت سریدی جا داد ، ولی با توجه به ضربه های استسنائی ای که متیوس داشت ، آنقدر
عادی و معمولی به نظر میرسید ، که صدا از کسی در نیامد . با این حال ، اسی به تنها
چیزی که می اندیشید برد بود و بس ! نه فقط برای خودش ، که بیشتر به خاطر شازده ،
که اعتماد کرده بود بهش ! سعی کرد که نگاهش را از متیوس بگیرد ، چرا که خونسردی و
غرورش ، بی اغراق داشت ، اسی را عصبانی می کرد . بهترین انتخابش گوی شماره نه بود
که در پشت گوی بنفش سنگر گرفته بود ، شار راه سبز شماره 14 هم گزینه بدی نبود ، با
این تفاوت که زاویه ای تندتر داشت و غیر از آن ، حرکت بعدش را هم مشکل می کرد !
ولی با زدن شار نه ، بلافاصله می توانست ، شار 4 را هم روانه سریدی کند . به همین
جهت هم تردید را به دور انداخت و پشت شار پیتوک قرار گرفت و فیگورش را بست و زیر
لب غرید ..." شار،شارون، وگل .." ناظر وسط قتی تعجب داور انگلیسی
را دید ، رو به او کرد و گفت :..." کامبینیشن ناین .." داور
انگلیسی با اشاره سر مفهوم حرکت را تایید کرد و اسی با قدرت تمام چوبش را در میانه
شار "کیوبال" کوبید و شار هم با قدرت به شار بنفشی که سر راهش بود
برخورد و آنرا از جا کند و خود در همان نقطه در حالیکه با سرعت دور خودش می چرخید
متوقف شد . شار بنفش ، با قدرت به کناره شار شماره 9 خورد و آنرا با زاویه ای
ملایم راهی سبدک کنجی کرد . گوی شماره نه با اندک انحرافی ، به گوشه چرمین حلقه
ورودی سبدک خورد و انگار آدم تنه خورده ای که تلاشش برای سقوط در چاله ، بی فایده
است ، به داخل کیسه سقوط کرد . این ضربه باعث شد تا شماری از تماشاچیان پخش در
سالن ، تشویقکی بکنند ، که باز هم با دعوت ناظر وسط به سکوت خیلی زود آرام گرفتند
. اسی فیگورش را که عوض می کرد تا شار 4 را بزند ، زیر چشمی نیم نگاهی هم به متیوس
کرد ، که حالا دیگر آن لبخند مغرورش روی لبش ماسیده بود و از آن استیل خودخواهانه
اش ، خبری نبود ! اسی پشت شار سفید که قرار گرفت ، قبل از اینکه شار 4 را نشانه
رود ، نگاه دقیقی به گوی راه سبز شماره 14 کرد که در نزدیک سبدک وگل ، خرامیده بود
. متیوس از امتداد نگاه اسی ، حرکت بعدیش را خواند و آشکارا ، نگرانی مشهودی در
عمق چشمان آبی رنگش لانه کرد . اسی شار 4 را نشانه رفت و در حالیکه با قدرت چوبش
را به شار سفید می کوبید ، گفت : ..." 4 سریدی .." گوی آنقدر سریع به
داخل پاکت میانی چپید ، که فرصت تماشا را از تیزتزین چشمها نیز گرفت . از روی میز
که بلند شد ، نیم نگاهی هم به تابلو اعلان نتایج کرد ، که بالا سر هیئت ژوری
خودنمایی می کرد . 23-26 . هنوز سه امتیاز عقب بود ، گو اینکه ، اسی خوب میدانست
که فرصت به متیوس بدهد ، کار تمام است . چهره متیوس کاملا درهم بود ، دیگر از آن
لبخند و نگاه خودخواهانه خبری نبود . همانند ماری زخم خورده منتظر فرصت بود ! اسی
که گزینه ای غیر از گوی 14 نداشت ، پشت شار پیتوک قرار گرفت و این بار با کمی تأمل
، پس از چند بار نشانه روی هدف ، شلیکش را کرد ؛ و گوی شماره 14 هم همانند سایر
شلیکهایش به ثمر نشست . بعد از زدن این
شار بود که کار برای اسی سخت شد . گوی 15و 12 در بدترین موقعیت ممکنه بودند ، ولی
شار سیزده و شش ، در موقعیتی یکسان نسبت به هم قرار داشتند و اسی هر کدام را که
میخواست بزند ، باید حرکتی ترکیبی میکرد ، که معمولا از کمترین شانس ممکن برخوردار
بود . متیوس وقتی اسی را مستأصل دید ، لبخندش کمی رنگ گرفت . و اسی که زیر چشمی می
پاییدش ، ته دلش کمی لرزید . این بار تأنی و تأملش ، آنقدر شد که حتی صدای ناظر
وسط هم در آمد . بالاخره تصمیمش را گرفت . او نه تنها باید یکی از دو شار را بزند ، بلکه
بایستی حرکتش طوری باشد که بلافاصله بعد از شار اولی شار دوم را هم بتواند از دور
خارج کند ؛ وقتی که پشت گوی سفید ، حالت گرفت ، تقریبا ، همه فهمیدند که اسی قصد
دارد یک حرکت ترکیبی دیواری انجام دهد . همانند همان ضربه ترکیبی که متیوس در
دومین ضربه اش داشت . تمامی نگاه ها روی مانیتورها و پرده های کامپیوتری قفل شد .
و اسی روی شار پیتوک خیمه زد و گفت :..."
بانکینگ ثرتین .." از برخورد شار سفید با شار سبز و اصابت سریع آن به گوی
سیزده ؛ گوی را به دیواره روبرو کوبید و گوی در مسیری مورب ، به سوی پاکت وگل شتاب
برداشت ، و بی هیچ مانعی مستقیم وارد کیسه توربافت سبدک وگل شد . ضربه آنقدر دقیق
بود که چشمان متیوس هم از تعجب گرد شد . اسی چند شاری را که در سطح میز بودند
برانداز دوباره ای کرد ! اگر امکانش را داشت که یکی از شارهای دو رقمی را بزند ،
کار تمام بود . ولی از بخت بدش هر دو شار دو رقمی ای که روی صفحه میز بودند ، با
شار سفید و شش حفره میز ، هیچ تناسبی نداشتند . نخواست خود را مضحکه دیگران کند ،
برای همین هم بهترین انتخابش را که گوی شش بود ، نشانه رفت و راهی سبدک میانی کرد
. با این ضربه گوی سفید ، تقریبا در مرکز میز ماند و تنها شاری را که می توانست با
زاویه ای دقیق به دهانه یکی از حفره های کناری بفرستد ، گوی سیاه بود . و این تنها
حرکتی بود که تمام سعیش بر این بود که تا حد امکان ، از آن اجتناب کند . بار دیگر
نگاهی به دو شار 12و 15 کرد ، که آن طرف میز بودند و موقعیتشان به هیچ وجه مناسب
نبود . اسی فقط پنج امتیاز می خواست ، تا این ست را از آن خود کند . و شار سیاه ،
اگر بدقلقی نمی کرد وباهاش راه می آمد ، قطعا برنده این ست بود . برای همین هم
تردید را کنار گذاشت و پشت شار سفید خیمه زد . طبق معمول یکی دو سه باری چوب را
میان انگشتانش به جلو وعقب کشید و در میان چشمان بهت زده متیوس و دیگران ، ضربه اش
با قدرت به آن کوبید . شار سفید از جا کنده شد و با اصابتش به گوی سیاه ، آن را به
طرف سبدک وگل راند . ولی در کمال تعجب ، در دهانه حفره ، بلوکه شد و پس از یکی دو
بار اصابت به طرفین حفره ، از دهانه منحرف شد و در چند سانتی متری ، دهانه وگل
متوقف شد . اسی برای آنی قلبش از حرکت ایستاد ، و در حالیکه هنوز از روی میز حتی
بلند نشده بود ، در حالیکه کارد می زدی خونش در نمی آمد ، با دست محکم بر روی
دیواره میز کوبید و زیر لب غرید که :..." لعنت به این شار سیاه "
شاید هیچ کس به
اندازه متیوس از این اتفاق ، خوشحال نشد ؛ چرا که آنچنان برقی در آبی چشمانش زد ،
که بی اختیار بند دل اسی را دراند ! بی هیچ معطلی پشت شار سفید سنگر گرفت و با
غیضی که در تمامی اندام مردانه اش موج می زد ، آنچنان شار سیاه را نشانه رفت ، که
در چشم به هم زدنی شار سیاه در پاکت کنجی میز بیلیارد چپید ! اسی که کارد می زدی
خونش در نمی آمد ، به کناری رفت و زیر چشمی میز را نگاهی انداخت ، که غیر از دو
گوی 12 و 15 دو شار زرد و آبی هم در گوشه ای از میز خودنمایی می کردند . اسی خوب
می دانست که در این موقعیت بهترین هدف ممکن ، شار 15 است ؛ ولی با موقعیتی که شار
سفید داشت ، زدن هدف بعدی تقریبا غیر ممکن می شد . برای همین هم ، کمی امیدوار شد . ولی بر خلاف
تصور اسی و تمامی کسانی که چهار چشمی بازی را دنبال می کردند ؛ متیوس ، پشت شار
پیتوک ، طوری سنگر گرفت ، که هیچ ربطی با گوی 15 نداشت . و با پیچی که به اندامش
داد ، از امتداد چوبش می شد فهمید که قصد دارد شار زرد را بزند که بیش از یک
امتیاز نداشت . تا اسی خواست در ذهنش دلیل این حرکت متیوس را دریابد ؛ متیوس با
حرکتی تند و سریع گوی شماره یک را در سبدک وگل جا داد . با این حرکت شار سفید در
موقعیتی قرار گرفت ، که با کمی دقت می شد ، گوی کمربند بنفش 12 را در سبدک سریدی
جا داد و پشت سرش هم با یک ضربه حساب شده ، شار 15 را در پاکت وگل ، چپاند ! بی
اختیار پیشانی اسی ، عرق سردی به خودش گرفت و تا چکه ای از آن روی زمین بچکد ،
متیوس گوی شماره 12 را داخل سبدک سریدی جا داد . تنها چیزی که اسی را از بهت و
حیرتش رهانید ، شاید صدای جیغ زنانه کتی بود و کف زدنهای پی در پی تماشاچیانی که
بلاانقطاع ، متیوس را تشویق می کردند .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر