۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

شب ممتد-فصل 10

صدای شلیک رگباری گلوله ای که ، ظاهرا ، خیلی هم از منزل سیدآقا فاصله نداشت ؛ نه فقط شهریار ، که تمامی اهالی منزل را ، از آشنا و غریبه ، درهم ریخت . و هیاهویی در میان ته مانده جمعیتی که هنوز در حیاط بودند انداخت ، که نگرانی شهریار را دوچندان کرد . با شتاب زیادی کله کرد به طرف ساختمان و به محض رسیدن به دم در ، با کف دست محکم کوبید به شیشه کوچک در آهنی ای که حائل بین حیاط و ساختمان بود . در همین فاصله ، صبوری و یکی دو تا از بچه ها هم با نگرانی و شتاب از چادر کوچک کنار حیاط بیرون زده بودند و مثل برق ، خودشان را رسانده بودند به دم در ! ازدحام جمعیتی هم که توسط حاجی آقا اصغری و پیرمرد نگهبان ، رو به بیرون هدایت می شدند ؛ داشت کمتر می شد ؛ به ناگاه با شنیدن صدای این شلیک رگباری  ، آنچنان هجومی به طرف در ساختمان برداشتند ، که تا از داخل در را باز کنند ؛ چیزی نمانده بود که شهریار استخوانهایش درهم بشکند . و واقعا اگر تلاش صبوری و همراهانش نبود که به هر زور و ضربی بود ، جلو هجوم جمعیت را بگیرند ، چه بسا که در را هم از جا می کندند . جوانکی که پشت در بود ، به محض ورود شهریار ، به هر زحمتی که بود ، در را بست و قفلش کرد و خواست ؛ پشت سر شهریار که داشت پله ها را دوتا یکی بالا می رفت راه بیفتد که شهریار با عصبانیت برگشت و گفت :
..." کجا !؟ شما همینجا باش که کسی بدون هماهنگی تو نیاد !"  و قبل از اینکه جوانک جوابی بدهد ، با شتاب ، پله ها را در نوردید و خود را به اتاق سیدآقا رساند . سیدآقا رنگ به صورت نداشت و از نگرانی داشت ، چشمانش از حدقه بیرون می زد . به محض دیدن شهریار ، از جایش نیم خیز شد و گفت :
..." پس شما دارین چیکار میکنین !" شهریار تا خواست جواب سیدآقا را بدهد ، گوشیش زنگ خورد ، دستی به علامت تامل بالا برد و با سرعت گوشیش را از جیب شلوار جینش که تنگ به بدنش چسبیده بود ، بیرون کشید و با نگاهی تند و گذرا به صفحه مانیتورینگ آن ، کنار گوشش قرار داد و گفت : ..." بله .." و با چند ثانیه ای تامل دوباره با نگرانی مشهودی که در تن صدایش بود ، گفت : ..." معلومه اون بیرون چه خبره !؟" با این حرف شهریار کنجکاوی همراه با تشویش سیدآقا و اطرافیانش دو چندان شد و سیدآقا ، با چشمانی که داشت از حدقه بیرون می زد ، نگران شهریار شد . ولی قبل از اینکه حرفی بزند ، شهریار دوباره با اشاره دست ، وادار به سکوتش کرد و پشت گوشی گفت : ..." میگی من چیکار کنم !؟ شما قرار بود یه راهی برای عبور ما پیدا کنین ..." و برای اینکه خیلی هم صحبتهایش باعث نگرانی بیشتر سیدآقا و دیگران نشود ، به کناری رفت و پشت به سیدآقا و دیگران کرد و آرام در گوشی گفت : ..." فرصت زیادی نیست ؛ به من خبر بدین که چیکار بایستی بکنم !؟ " و مکالمه را قطع کرد . سیدآقا که به وضوح نگرانیش دوچندان شده بود ، نگاهی به چهره مضطرب شهریار انداخت و پرسید :
..." استاد بود !؟" که شهریار پوزخندی زد و با اکراه گفت :
..." نه بابا ؛ یکی از رفقا بود که بیرون مستقرند !" ولی قبل از اینکه حرفش تمام شود ، صدای رگبار دوباره ای رشته کلامش را پاره کرد و بی اختیار توجه همه را به طرف صدای شلیک ، جلب کرد . حاج آقا اصغری مضطرب و نگران ، خودش را به داخل اتاق انداخت و نفس زنان گفت :
..." قیامت کبراست بیرون ؛ الآناست که بریزن داخل ...!" و در حالیکه مکث کوتاهی کرد تا نفسش جا بیاید ، دوباره ادامه داد : ..." چه دستوری میدین آقا ..!؟" سیدآقا قبل از اینکه جواب اصغری را بدهد ، نگاه پرسشگری به شهریار کرد که مثل مرغ سرکنده در اتاق کوچک سیدآقا ، بالا پایین می شد .و تا خواست حرفی بزند ؛ شهریار پرید به میان حرفش و رو به اصغری گفت :
..." از پشت بوم اینجا ، راهی هست که بشه آقا رو انتقالش داد !؟" و وقتی چشمان از حدقه درآمده سیدآقا و چهره مضطرب اصغری را دید ، ادامه داد :
..." بچه های ما سعی دارن  اون بیرون یه راهی برای عبور پیدا کنن ؛ من فقط محض احتیاط پرسیدم !" صدای شلیک و رگبار گلوله از بیرون ، هر لحظه بیشتر و بیشتر می شد ، که لرز گوشی شهریار ، به خودش آورد و بلافاصله با نگاهی تند و گذرا به صفحه کوچک آن کنار گوشش گذاشت و گفت : ..." ها ، چه خبر !؟" و طبق معمول دوباره تمامی هوش و حواسها معطوف صحبتهای شهریار شد ! ..." یعنی هیچ راهی نیست !؟" سید آقا و اصغری بیشتر از دو جوانکی که در اتاق ، کناری ایستاده بودند ، با حرفهای شهریار منقلب می شدند . شاید هیاهوی عده اندکی که در حیاط بودند و شاید هم صدای رگبار گلوله هایی که حالا دیگر با فاصله کمی صدای شلیکش از دور و نزدیک به گوش می رسید ، باعث شد که سیدآقا و اصغری بعضی از حرفهای شهریار را نشنوند . ولی صدای فریاد عصبانیش که داد زد : ..."لعنتی ..!" آنقدر بلند بود ، که نه سیدآقا و اصغری که دو جوان را هم تکان داد . شهریار بلافاصله رو به اصغری کرد و گفت :
..." وضعیت بیرون خراب تر از اونی که بشه تصورشو کرد ؛ بهتره قبل از اینکه بریزن تو ..؛ آقا رو ، شده از راه پشت بوم از اینجا خارج کنیم ..!" و قبل از اینکه اصغری لب به اعتراض باز کند ، سیدآقا از جا بلند شد و گفت :
..." مشکلی نیست من آماده ام .." دو جوان مثل برق به کنارش جستند و خودشان را برای کمک به سیدآقا ، آماده نشان دادند . شهریار رو به اصغری کرد و گفت :
..." بهتره بچه هاتونو آماده کنین ، تا اگه ریختن تو حیاط ..، تا اونجا که میتونن ، معطلشون کنن !" اصغری نگاهی به سیدآقا کرد و وقتی سیدآقا را دید که با اشاره سر ، چاره ای جز تایید نداشت ، رو به یکی از جوانها گفت :
... " برو به علی آقا بگو سریع بیاد بالا !" جوان در چشم به هم زدنی از اتاق خارج شد و طولی نکشید که همراه صبوری بالا آمد . به محض ورود ، اصغری که داشت به سیدآقا کمک می کرد که آماده رفتن شوند ، آن هم از پشت بام ؛ به صبوری گفت :
... " بچه ها رو بگو آماده باشن برای مقابله ؛ اگه خواستن بریزن تو حیاط ، تا اونجا که میتونین ، باید ، معطلشون کنین !" شهریار که هنوز گوشی دستش بود ، فلفور شماره ای گرفت و در حالیکه ، حالت چهره اش نشان از حرصی بود که میخورد ، زیر لب غرید : ..." بردار دیگه لعنتی ..!" که به ناگاه لحن صحبتش عوض شد و گفت :
..." گوشیتو چرا برنمیداری !؟" و قبل از اینکه منتظر پاسخ طرف مکالمه اش باشد ، با عجله ادامه داد : ..." همین الآن با آذی بیاین بالا ، باید اینجا رو ترک کنیم ..!" و با لختی تامل ، دوباره با تحکم و آمرانه گفت : ..." همین که گفتم .." و مکالمه را قطع کرد . نگاهی به اصغری کرد که همراه با دو جوان کناری سیدآقا داشتند به او کمک می کردند که آماده شود و گفت :
..." به بچه های دم در پایین بگین ، دوستای منو راه بدن بیان بالا ! من میرم یه نگاهی بندازم بالا ..!" و با سرعت از اتاق بیرون جست . اصغری اشاره کوچکی کرد به یکی از دو جوان و گفت :
..." برو بگو بیان بالا ..! " و قبل از اینکه جوان مثل فنر از جا کنده شود ، پشت سرش ادامه داد : ..." حواست باشه ، کسی بو نبره از رفتن آقا از پشت بوم ..." ولی قبل از اینکه حرفش تمام شود ، پسر لبخندی زد و دستی به علامت تایید تکان داد و فرز از پله ها پایین جست . شهریار ، پله ها را تا پشت بام ، دو تا یکی ، تر و فرز بالا رفت و دریچه خرپشته را با احتیاط باز کرد و وارد پشت بام شد . لحظه ای طول کشید تا چشمانش به تاریکی عادت کند ، با احتیاط تا کناره دست انداز کوتاه سمندی بام ، نزدیک شد . کف پشت بام با بام بغلی ، یک مترو نیمی فاصله داشت ، شاید برای او و جوانترها ، فاصله زیادی نبود ؛ ولی برای سیدآقا می توانست باعث زحمت شود . در همین تک و دو بود که صدای گامهایی را از پشت شنید ؛ سر که برگرداند ، احسان را دید که از در باز خرپشته داشت وارد پشت بام می شد . با سرعت به طرفش شتاب برداشت و نزدیکش که شد ، آرام گفت :
..." پس بقیه کجان !؟" ولی قبل از اینکه حرفش تمام شود ، سایه سیدآقا و بقیه را دید که پشت سر احسان داشتند وارد پشت بام می شدند .  قبل از اینکه کسی حرفی بزند ، بی اختیار انگشت سبابه اش را به علامت سکوت ، صلیب لبهایش کرد و ابرو در هم کشید و زیر لب غرید : ..."آرومتر ..!" و بی اختیار گوشش تیز شلیک رگباری شد که از سمت کوچه می آمد . تا سیدآقا و دیگران ، از دریچه خرپشته بام رد شوند ، همراه با احسان همانند سایه ای در شب ، خودشان را به دست انداز کوتاه سمندی رساندند و احسان مثل گربه ای چابک ، آرام و بیصدا ، از ارتفاع یک ونیم متری ، جست زد به بام بغلی و آهسته و نوک پا رفت تا کنار بام بعدی . بعد از نگاهی تند و گذرا به اطراف ، رو به شهریار کرد و با اشاره دست مسیر را نشانش داد . شهریار به محض اشاره احسان با علامت دست گروه را که ، آذی پیشاپیششان بود ، به جلو خواند . تا آذی و دیگران خمیده و نوک پا به دست انداز برسند ، شهریار هم با جستی آرام و بیصدا ، به کف بام کناری پرید . احسان آرام ، پا باز کرد و دست انداز بام که ، با بام بغلی هم سطح بود را ، آرام رد کرد . شهریار نگاهی به پشت سر کرد ، که سیدآقا به زحمت داشت با کمک دوجوان همراهش از ارتفاع یک ونیم متری بام پایین می آمد ، و از حرص لبش را به دندان گزید . سیدآقا که به کف بام همسایه رسید کمی خیالش راحت شد و پشت سر احسان ، با یک نیم قیچی دست انداز را در نوردید . احسان که چندگامی از شهریار پیش بود ، به انتهای بام رسیده بود که دوباره نگاهی به پشت سر کرد و تیر سمندی چراغ برقی که ، با فاصله ای نیم متری از بام قرار داشت را به شهریار نشان داد . شهریار خوب میدانست که راهی جز پایین رفتن از همین تیر چراغ برق نیست ! برای همین هم با اشاره سر در سایه روشن از نیمه گذشته آن شب ممتد ، تصمیم احسان را تایید کرد . احسان کنار بام ایستاد و نگاهی گذرا به پایین کرد که پنج شش متری فاصله داشت و دستانش را به طرف تیر دراز کرد ، به محض تماس دستانش با تیر ، پاها را از بام رهانید و در پلکان ذوذنقه ای تیر جا داد و با سرعت برق پلکانهای کم عرضی که با فاصله یک متری از هم به پایین می رفت را ، با مهارت و چالاکی در نوردید وکف کوچه قرار گرفت . با اینکه هیاهو و سر و صدای زیادی از سر کوچه می آمد ، ولی آن قسمت از کوچه ، که با خم ملایمی به بن بست می رسید ، پرنده پر نمی زد . تا احسان به کف کوچه برسد ، شهریار هم خودش را به انتهای بام رساند و از همان بالا احسان را زیر نظاره گرفت . ولی تا سیدآقا و دیگران خواستند جلو بیایند ؛ صدای شلیک رگبار دوباره ای باعث شد که نه تنها احسان که کنار تیر برق در کف کوچه بود ، که شهریار هم آن بالا ، خودش را در پناه دست انداز بام ، پنهان کند و با علامت دست ، به سیدآقا و دیگران هم دستور توقف داد.  تا صدای رگبار فرو نشست ، احسان آرام در پناه دیوار کوچه باریک بن بست ، به طرف خم کوچه خیز برداشت . در همین فاصله آذی خود را از گروه جدا کرد و خمیده و سریع خودش را به شهریار رساند و نگاهی تند از کنار تیر به پایین کرد و با صدای خفه ای به شهریار گفت : ..." انتظار نداری که این بابا رو از این تیر برق پایین ببری !؟" و به سرعت در پناه دست انداز بام ، خود را کنار شهریار پنهان کرد . شهریار نگاهی به سیدآقا و اصغری کرد و آرام و درگوشی گفت : ..." چاره ای نیست !" و نگاه دوباره ای کرد به احسان که حالا دیگر تا خم کوچه رسیده بود و گفت :
..." به محض اشاره احسان ، تو برو پایین ، من میرم ببینم چیکار بایست کرد !" و آرام و خمیده برگشت به طرف سیدآقا و دیگران . احسان آرام از کنار دیوار ، تا خیابان را نگاهی انداخت ، از ازدحام و هیاهویی که سرکوچه مشاهده می شد ، معلوم بود که ، وضعیت خوبی نیست ! شاید برای چند لحظه ای نگاهش ، در شلوغی و آمد و شد  سر کوچه ، قفل شد ! ولی خیلی زود به خودش آمد و دوباره آرام و بیصدا یکی دو سه قدمی را به عقب برگشت و در تاریکی سیاهی که بر بام مستولی بود ، به دنبال سایه شهریار گشت . آذی که متوجه نگرانی احسان بود ، آرام از آن بالا برایش دستی تکان داد و چشمان تیز بین احسان ، سایه حرکت دستش را کاملا حس کرد . پایین روشن تر از بام بود و طبعا آذی اشارات احسان را بهتر میدید و متوجه اش بود . احسان با اشاره ای به او فهماند ، که قصد دارد تا سر کوچه را برود و سر و گوشی آب دهد ، و بی اینکه منتظر تاییدی بماند ، قامتش را راست کرد و خاک لباسش را تکاند و با گامهایی آهسته و عادی از خم کوچه گذشت و به سوی خیابان خیز برداشت . هر چقدر که به سر کوچه نزدیک تر می شد ، ازدحام جمعیت و هیاهو و آمد و شد هم بیشتر می شد ؛ شهریار کنار سیدآقا و اصغری و دوجوان همراهش که قرار گرفت ، نگاهش را بیشتر در چشمان دو جوان همراه دوخت و گفت : ..." باید کمک کنید تا بتونیم آقا رو از اون تیر چراغ برق پایین ببریم !"  تا اصغری خواست اعتراضی بکند ، سیدآقا به میان حرفش دوید و گفت : ..." من برای هر کاری آماده ام ..!" شهریار که از طرف سیدآقا خیالش راحت شد رو به اصغری کرد و گفت :
..." بهتره عبا و عمامه آقا رو همین دور و برا ، یه جوری غیبش کنی !" که این بار دیگر اصغری تاب نیاورد و با صدای خفه ولی پر از غیض و خشم گفت :
..." شما اصلا حالیتونه چی میگین ..." و قبل از اینکه ادامه دهد و یا شهریار جوابش را بدهد ، باز این سیدآقا بود که میانداری کرد و در حالیکه عمامه از سر بر میداشت ،گفت :
..." مشکلی نیست ؛ " و در حالیکه عمامه اش را به طرف اصغری دراز می کرد ، ادامه داد :
..." یه جا بنداز که به این راحتی پیدایش نکنند ..!" اصغری عمامه و عبا را گرفت و پشت خرپشته زیر یکی از دیشهای ماهواره پنهانش کرد . با اشاره شهریار ، آذی فرز و چابک از روی دست انداز بام به روی تیر چراغ برق جست زد و مثل گربه ای سبک و چالاک در چشم به هم زدنی از آن پایین رفت ، شهریار بلافاصله به یکی از دو جوان اشاره ای کرد و گفت :
..." شما جلو برو، آقا وسط و این داشمون هم پشت سر ، شیش دنگ حواستون فقط به آقا باشه و بس ، حله ..!؟" جوان لبخندی کمرنگی زد و سری تکان داد و تر و فرز به روی تیر جست زد . سیدآقا هم به کمک شهریار و آن یکی جوان ، به زحمت دستش را به تیر رساند و با کمک آن دو پاهایش را هم یکی پس از دیگری از بام کند و آویزان تیر شد ؛ با اینکه یکی از جوانها از پایین و یکی از بالا مثل کنه بهش چسبیده بودند و همه جوره مواظبش بودند ، تا پایین برسند ، یکی دو باری چیزی نمانده بود که کله شود . آذی که کمی از سیدآقا و دیگران خیالش راحت شد ، با اشاره شهریار ، بی اینکه نظری را جلب کند تا سرکوچه و نزدیک احسان رفت و پشت سرش سیدآقا و جوانها و بعد هم که شهریار و اصغری ! به سر کوچه که رسیدند ، تمام سعیشان بر این بود که یک جوری قاطی جمعیت بشوند و از مهلکه جان سالم به در ببرند . سختی تا سر خیابان خشایار بود ، با برنامه ای که شهریار داشت ، به آنجا که می رسیدند ، اتوموبیلی منتظرشان بود که سوارش می شدند و حرکت ! با اینکه سیدآقا عبا و عمامه از تن بیرون آورده بود و ظاهرش تفاوتی اساسی کرده بود ؛ با اینحال ریش بلند و موی کوتاه و دشداشه سفید ، می توانست کاملا برایش خطر آفرین باشد ، برای همین هم شهریار سعی داشت که سیدآقا را آنچنان در میان حلقه خودشان ، جا دهد ، تا آنجا که ممکن است ، از دیدها پنهان باشد . احسان و آذی با یک گام جلو تر و سیدآقا و دو جوان پشت سرشان و شهریار و اصغری هم از پشت ، با احتیاط وارد جمعیت شدند ، و آرام بی اینکه کوچکترین نظری را جلب کنند ، همراه با جمعیت ، راهی شدند . اصل درگیری ، چند متری جلوتر ، در حوالی کوچه درختی منزل سیدآقا ، مابین طرفداران آقا و بسیجی ها بود ! غیر از به هم ریختگی و کش و واکش که از همان دور کاملا مشخص بود ، صدای شلیک رگبار و گلوله هم آنی قطع نمیشد ؛ گو اینکه اکثرا هوایی بود و به منظور متفرق کردن جمعیتی که اطراف منزل آقا ، به حمایت برخاسته بودند و با هرچه که داشتند ، از چوب و چماق گرفته تا سنگ و آجر داشتند از منزل آقا حمایت می کردند . وقتی که عده ای از بسیجی ها تا سر در منزل رسیدند و دیدند که جا تراست و بچه نیست ؛ آنچنان غوغایی شد که آن سرش ناپیدا ! و آنچنان آشفتگی ای در میانشان ایجاد شد ، که تشخیص خودی و غریبه هم مشکل شد ! شهریار خوب می دانست که ، الآن ، بهترین موقعیتی است که باید نهایت استفاده را می کرد ، برای همین هم سقلمه ای زد به یکی از جوانها و گفت :
..." یک کمی سریعتر ..!" با سرعت گرفتن گروه ، یکی دو بسیجی که نزدیکشان بود ، حس کنجکاویشان تحریک شد ، یکیشان ، در قیافه سیدآقا براق شد و گفت :..." صب کن ، ببینم ..!" و به طرف سیدآقا کله کرد . شهریار که دید ، جوانک بسیجی که مسلح هم بود ، تا چند ثانیه دیگر به سیدآقا خواهد رسید ، با سرعت خودش را به او رساند و تنه محکمی به او زد ، جوانک بسیجی ، از تنه محکم شهریار ، تعادلش را از دست داد و کله شد روی زمین . و میان زمین و هوا بود که ، آنی اسلحه کمریش را کشید و در حالیکه فریاد می زد :"الله اکبر " به طرفش شلیک کرد . با صدای فریاد و شلیک گلوله بسیجی ، تمام جمعیت برگشتند به طرف گروه ! و در آنی آنچنان محاصره شان کردند ، که فرصت نفس کشیدن هم ازشان گرفته شد . گلوله کلت کتف شهریار را درید و آنچنان ضربی داشت که پرتش کرد به میان جوی آبی که کنار خیابان بود ، شهریار که در حالتی نیمه هوش بود ، غلطی زد و از هوش رفت . فریاد بسیجی دوم که داد میزد : ..." ولش نکنین که خود نامردشه ..!" باعث شد که جمعیت اطراف گروه که اکثرا هم ، آنی شعار "الله اکبر و مرگ بر منافق" از زبانشان نمی افتاد ، تک تک بچه ها و سیدآقا را گرفتند و تا جایی که می خوردند ، زدند ! آن قدر که صدای بسیجیها در آمد : ..." کشتینشون ؛ ولشون کنین !" و چون فریادشان افاده ای نکرد ، حتی یکیشان مجبور شد یکی دو تیر هوایی هم شلیک کند . در همین فاصله چند تن از بچه های عملیاتی نیرو هم رسیدند و در چشم به هم زدنی سیدآقا و دیگر افراد گروه را از میان جمعیت بیرون کشیدند و با چند قدمی فاصله سوار اتوموبیلهای مخصوصی که شیشه های سیاه داشت کردند و با سرعت از آنجا دور شدند . با دستگیری سیدآقا ، سایر افراد نیروهای انتظامی سعی در متفرق کردن جمعیت کردند و تسخیر منزل سیدآقا ؛ که حالا دیگر مدافعی هم نداشت . یکی دو ساعتی طول کشید تا ختم قائله شود و از ازدحام جمعیت تا حد بسیار زیادی کاسته شود . نیروهای انتظامی بلافاصله جمعیت را متفرق کردند وسر تا سر خیابان خشایار و پارک را با موانع مخصوص قرق کردند . 
سوزش زخم گلوله ، شهریار را ، آنی به هوش آورد ؛ خواست از جا بلند شود که پیشانیش محکم به مانعی خورد که بالای سرش بود ، و دوباره نیمه بیهوش شد ! چند دقیقه ای طول کشید تا دوباره به هوش آمد ؛ اطرافش آنقدر تنگ و تاریک بود که آنی اندیشید که نکند مرده و در قبر است ! وحشت تمام وجودش را فرا گرفت ، ولی وقتی سوزش زخم گلوله یک بار دیگر امانش را برید ، امیدوار شد که هنوز زنده است ؛ چرا که مرده که درد نمی فهمد ! سعی کرد موقعیتش را درک کند . اطرافش آنقدر تنگ و تاریک بود که تصورش را هم نمی کرد که زیر یک پل جوی آب گیر کرده باشد ؛ آخرین تصویری که در ذهنش بود ، گلوله ای بود که توسط آن بسیجی به طرفش شلیک شد ! ناگهان یاد سیدآقا و دیگر افراد گروه افتاد ! یعنی چه اتفاقی افتاده !؟ سعی کرد غلطی بزند ولی ، اطرافش آنقدر تنک و تاریک بود که به هیچ وجه امکانش نبود . تنها فکری که به نظرش رسید ، گوشی موبایلش بود که هنوز در جیب شلوار تنگ جینش ، حس می کرد . به هر زحمتی که بود ، با نوک انگشتان دستی که سالم بود ، گوشی را بیرون کشید ! اطرافش تنگ تر از آن بود که بتواند گوشی را به صورتش نزدیک کند . به ناچار گوشی را روی اسپیکر گذاشت و آخرین شماره ای را که در حافظه گوشیش بود گرفت که خاموش بود . یکی دو شماره دیگر را هم امتحان کرد که از شانس بدش خاموش بودند . خواست خودش را از زیر پل بیرون بکشد ، ولی خیلی زود پشیمان شد ، چرا که او خوب می دانست ، که موقعیت بیرون ، به هیچ وجه ، به نفع او نخواهد بود . او یک مامور آموزش دیده بود که مدتها در سازمانهای نظامی و اطلاعاتی موساد ، آموزه های خاصی را دیده بود ! برای چند لحظه ای از تلاش بازایستاد و کمی فکر کرد . طبیعی بود که در موقعیتی که او داشت تمامی افرادی که به نحوی با او ارتباط داشتند ، تماسشان را کاملا با او قطع کنند ؛ پس او برای نجات خودش باید با  کسی تماس می گرفت ، که کسی از وجودش خبر نداشت . و به یکباره به یاد اسی افتاد . عجیب بود که بعد از گذشت ، یکی دو سال که هیچ ارتباطی با او نداشت ، هنوز شماره اش را حفظ بود ، با همان حالی که داشت شماره اش را گرفت ؛ که از شانس بدش ، تلفن اسی هم خاموش بود . تصمیم گرفت پیغام کوتاهی برایش بفرستد ، شاید افاده کند . با هر زحمتی بود به کمک انگشتان و حافظه اش توانست ، تک جمله کوتاهی را برایش بفرستد . شهریار ، سرتق تر از آن بود که به سادگی تسلیم شود . دوباره به تک تک کسانی که می توانستند در این موقعیت کمکی کنند ، اندیشید ؛ و به یکباره برق امیدی قلبش را روشن کرد . و شماره ای را گرفت . صدای بوق که در اسپیکر پیچید ، آنچنان شور و امیدی را در دلش تاباند که درد کتفش که امانش را بریده بود ، یادش رفت . صدای مرد جوانی که خواب آلوده می گفت : ..."بله .." از سروش هر فرشته ای برایش شنیدنی تر بود . با هر زحمتی بود ، تمام توانش را در گلویش جمع کرد و گفت : ..." کمکم کن ممد آقا .." صدای متعجب مرد دوباره در بلندگوی گوشی پیچید که با تعجب می پرسید : ..." شما !؟" و او دوباره به زحمت گفت : ..." شهریام ممد آقا ، نفری ... !" و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، صدای خوشحالی مرد در گوشی پیچید که : ..." به به ... آقا شهریار ! چی شده که یادی از ما کردی داش ..!؟" و شهریار که دیگر داشت حسابی حوصله اش سر می رفت ، با ناراحتی گفت : ..." این آدرسو که میگم یادداش کن ؛ من زخم برداشتم داش ، نیاز به کمکت دارم مرد ..!" و آدرس را برایش گفت و از زور درد ، دوباره از هوش رفت !
محمد که هنوز گیج و منگ خواب بود ، همانطور که در رختخوابش نشسته بود ، چشمانش را مالید و اندیشید که خواب است یا بیدار !؟ یکی دو دقیقه ای طول کشید تا به خود آید و بفهمد که چه شده ، برای همین هم بلافاصله شماره شهریار ، که روی گوشیش افتاده بود را گرفت ، ولی هر چه زنگ خورد جوابی نشنید ! دوباره و سه باره شماره را گرفت ، که فایده ای نداشت . از جا بلند شد و تر و فرز لباس پوشید و آرام از منزل بیرون زد . از تمام حرفهای شهریار ، خیابان خشایار را  کاملا به خاطر داشت . قبل از اینکه کلید به در ماشین بیندازد ، تک زنگی به موسی زد که رفیق گرمابه و گلستانش بود و سری از هم سوا بودند . با خود اندیشید : ..."اگه بیدار بود که بهم زنگ میزنه ؛ در غیر اینصورت هم ، خودم تنهایی میرم ..!" ولی قبل از اینکه استارت بزند ، تلفنش زنگ خورد ، شماره موسی را که دید ، لبخند رضایتی روی لبهایش نقش بست و بلافاصله گفت :
..." سلام داش ، بیدارت کردم نصفه شبی !"
..." سلام از ما ؛ خیالی نیست ؛ اتفاقی افتاده !؟"
..." پایه ای بریم تا یه جا و برگردیم !؟"
..." خوب معلومه داش ، کجایی شوما .."
..." سرکوچه تو ماشینم ، فقط بجنب که وقت تنگه !"
..." تا گرم کنی رسیدم .."
محمد ، گوشی را به کناری انداخت و استارت زد ، به دقیقه نرسیده بود که موسی هم قبراق و سرحال ، کنار دستش نشسته بود . راه که افتادند ، موسی پرسید :
..." حالا کجا باس بریم داش !؟" محمد دنده ای چاق کرد و با تاملی آشکارا گفت :
..." یادته یه بار از یه بچه سلسبیل واست گفتم که تو یه صبح علی الطلوع ، با یه پرس کله ، نمک گیرم کرد ..!" موسی چین به پیشانی انداخت و  فشار به مخش آورد و گفت :
..." یادمه یه چیزایی ؛ چی بود اسمش !؟ کامبیز !؟" که محمد پقی زد زیر خنده و گفت :
..." تو هم که کشتی خودتو با این کامبیز ! غیر این ، اسم دیگه ای بلد نیستی !؟" موسی ، که هنوز داشت در حافظه درب و داغون و بهم ریخته اش « که آن هم از کرامات سیگاری هایی بود که ، گاه و بی گاه می کشید » دنبال اسم شهریار می گشت ، با همان بهت و تعجب گفت :
..." نه جون داش ، کامبیز نبود اسمش ..!؟" که محمد ، با کف دست شیشه مقابلش را که بخار کرده بود از سرمای ملایم نیمه مهرماه پاییزی پاک کرد و گفت :
..." نه داش « شهریار » ... کامبیز چیه شده ورد زبون تو .."
موسی سیگاری از جیب پیراهنش بیرون کشید و در حالیکه به دندان می گرفت ، گفت :
..." خوب حالا ؛ چه توفیری هست بین کامبیز و شهریار !؟" محمد نگاه متعجبی به موسی کرد و گفت :
..." چه دخلی داره به همدیگه ، شهریار کجا ، کامبیز کجا !؟" و یادش آمد که چه بحثی بیهوده ای دارد با موسی ! موسی جیبهایش را زیر و رو کرد و گفت :
..." کبریت داری ممد !؟" محمد نگاه متعجبی به موسی کرد و گفت :
..." کبریتم کجا بود !؟ صب کله سحر ، این چه کاریه که می کنی ؛ بذارش کنار این لامسبو !" و سرعتش را به طرف خیابان خشایار بیشتر کرد . موسی یک بار دیگر تمام جیبهایش را وارسی کرد ، و وقتی از پیدا کردن کبریت ناامید شد ، کمی آرام گرفت و گفت :
..." خوب حالا ، نصف شبی ،  چی شده که یاد این داشمون افتادی !؟" محمد چهره در هم کشید و گفت :
..." ازم کمک خواسته ؛ غلط نکنم افتاده تو هچل درشت ، می گفت زخم برداشته !" موسی هم که کمی فکری شده بود ، با حیرت پرسید :
..." زدنش ! "
..." آره گمونم !" و بی اختیار هر دو ساکت شدند . به سر خیابان خشایار که رسیدند ، دیدن موانعی که راه را بسته بود و کلاه سبزهایی که با لباس فرم و مسلح داشتند پاس می دادند ، باعث دل آشوبی شد برای محمد ، که چیزی نمانده بود ، قلبش از جا کنده شود . آرام به طرفشان رفت و شیشه را پایین کشید و پرسید :
..." از اینجا نمیشه رفت برادر !؟" یکی از کلاه سبزها که با آن لباس یشمی و پوتین های نو ی گاردی و آنهمه تجهیزات ، ابهتی داشت برای خودش ، دسته کلاش را در مشتش فشرد و به طرفشان آمد و گفت :
..." اینجا توقف نکن آقا !" لحن خشنش باعث شد که محمد در ضمن اینکه داشت دنده اش را چاق می کرد که راه بیفتد با کمی تامل و ملاطفت گفت :
..." منزلمون اینجاست ، از کجا بریم باس !" مامور ، اشاره ای به پشتش کرد و با تحکم گفت : ..." از خیابون پشتی ." و طوری به طرفشان خیز برداشت که محمد بی هیچ حرف و حدیثی از آنجا دور شد . از آینه وسط داشت هنوز سر خیابان را می پایید که موسی پرسید :
..." چی شده بود اینجا !؟ " و محمد که هنوز تمام هوش و حواسش به پشت سرش بود ، با تانی گفت :
..." درگیری بوده گمونم !" و آرام پیچید به خیابانی که به موازات خیابان خشایار از خیابان اصلی جدا می شد . و از اولین تقاطع پیچید به طرف راست ، تا شاید از پشت بتواند وارد خشایار شود . از ده پانزده متری ، سر خیابان را دید ، که درست همانند آن طرفش بسته و کلی مامور بازار است . کناری پارک کرد و به موسی گفت :
..." تو بشین اینجا ، من یه سرو گوشی آب بدم ، ببینم چه خبره اینجا !؟" موسی دست برد به دستگیره در و گفت :
..." خوب باهم میریم داش !" که محمد بازویش را گرفت و گفت :
..." نه تو همیجا بمون تا من برگردم ." و از ماشین پیاده شد و آهسته و آرام به طرف موانع و کلاه سبزها ، گام برداشت . نزدیکشان که شد ، سرش را پایین انداخت و خواست تا از گوشه ای از آن ، آرام به داخل خیابان بخزد که یکی از مامورها متوجه اش شد و به طرفش خیز برداشت و با لحن خشنی گفت : ..."کجا !؟" محمد حالت حق به جانبی گرفت و گفت :..." یعنی چی کجا ؛ خونم اینجاست !" مامور که حالا دیگر مقابلش ایستاده بود ، لوله اسلحه اش را به طرفش گرفت و گفت :..." از اینجا تردد ممنوعه !" و با حرکت اسلحه اش او را به کناری راند . محمد بار دیگر ، زبان به اعتراض گشود و با لحنی معترض و ناراحت گفت : ..." این چه بساطیه که راه انداختین !؟ بابا من میخوام برم خونم ..!" مامور که دید تن صدای محمد بالا رفت ، لحن خشن تری گرفت و با فشار لوله اسلحه اش او را بیشتر به عقب راند و با تحکم گفت :..." مثل اینکه دنبال دردسر میگردی ؛ ها !؟" مشاجره لفظیشان که داشت بالا می گرفت ، یکی دیگر از مامورینی که به جای کلاش ، کلت به کمر بسته بود و بی سیمی هم دستش بود و از سن و سالش هم می شد فهمید که ارشد بقیه شان است ، پیش آمد و با اشاره ای به مامور او را عقب راند و رو به محمد گفت :
..." چیه اخوی ؛ مگه نمی بینی که اینجا بسته است !؟" محمد کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت :
..." بابا میخوام برم خونم ، زنم پا به ماهه ، باید ببرمش دکتر !" مامور نگاهی به چهره برافروخته محمد کرد و گفت :
..." تا حالا کجا بودی !؟"
..." شهرستان ؛ بار برده بودم شهرستان که غروبی بهم زنگ زدن که زنم میخواد بزاد ؛ ششصد کیلومترو به گاز اومدم که به موقع برسم ! ممکنه بگین چی شده اینجا !؟"
..." خونت کجاست !؟" محمد ، نگاهی تا ته خیابان کرد و با اشاره دست کوچه ای را نشان داد که درست در کمرکش خیابان بود و گفت :
..." اونجا ؛ تو اون کوچه !" مامور نگاهی به امتداد اشاره دست محمد کرد و گفت :
..." کوچه درختی رو میگی ، اونجا که اکثر خونه هاش ، تخلیه شدن ..." هنوز حرفش تمام نشده بود که لرز گوشیش ، باعث شد که از مامور فاصله بگیرد و با یکی دو متری فاصله گوشیش را جواب دهد . صدای خفه و بریده بریده شهریار که انگار از ته چاه می آمد را شنید که می گفت :
..." نرسیدی داش !؟.. " محمد با شنیدن صدای شهریار فاصله اش را با مامورها بیشتر کرد و با نگرانی پرسید :
..." تو کجایی داش ، سر و ته اینجا رو که بستن !" شهریار به زحمت توانست بگوید :
..." تو کمرکش خیابون ، به زحمت تونستم خودمو از زیر این پل لعنتی بیرون بکشم ..!" محمد ، نگاهی به خیابان خشایار انداخت و گفت :
..." همین خیابون خشایارو میگی داش !؟" و صدای خفه شهریار را به زحمت شنید که گفت : ..." آره دیگه !" محمد خواست حرفی بزند که پشیمان شد و فقط گفت :

..." یه کمی طاقت بیار ، ببینم چیکار میشه کرد ... !"   

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر