زیبایی "عمارت حلزونی" به قدری بود که اسی ، لحظه ای در مقابل آن خشکش زد . طراحی ساختمان ، بی کم و کاست شبیه لاک حلزونی
بود با حلقه های محدب و مدور که هر چه ارتفاع آن بالاتر می رفت ، از محیط حلقه ها
نیز بیشتر کاسته می شد ، درست مثل کله قندی که مار پیچ تراشش داده باشند . هر حلقه
که نشان از طبقه ای از ساختمان بود ، با شیشه های مدور و قدی ، که با انوار لوستر
های داخل عمارت همچون الماس می درخشید و تلالو خاصی را داشت ، انگار که قاب گرفته
شده بود ؛ بر خلاف روز که عمارت از بیرون یک غول آینه ای حلزونی دیده می شد ؛ شب
هنگام و با روشن شدن لوسترها و چراغهای داخل ساختمان ، تمام طبقات با تمام محتویاتش
، همچون آکواریوم چند طبقه ای که ، ماهیانش آدم هایی بودند ، هر یک در تکاپوی کاری
، دیده می شد ؛ و این تماشای عمارت حلزونی
شیشه ای را ، صد چندان دیدنی تر می کرد . شاید زیباتر از تمام ساختمان ، کلاهک
مدور شیشه ای بود ، که در راس عمارت ، به طرز عجیبی استوار بود ! درست همانند
شعبده بازانی که بشقابی را روی میله نوک تیزی ، نگه میدارند و به چرخ در می آورند
! اسی لحظه ای اندیشید که هر آن ممکن است که کلاهک شیشه ای عمارت بر سرشان هوار
شود . اسی آنچنان محو تماشای ساختمان شده بود که ناخواسته چند گامی از شازده و
پرستو عقب ماند ، طوری که شازده لحظه ای به عقب برگشت و گفت :
..." پس چرا معطلی !؟ بیا بالا تا
دیر نشده !" و نگاهش را در
امتداد تماشای اسی پرواز داد . اسی سر پایین انداخت و با شتابی بیشتر پله های
مرمرین عمارت را که می شد تصویر قدمهایش را ، حتی در آن ببیند ، دو تا یکی بالا
آمد ، و به اتفاق شازده و پرستو از در چندلایه شیشه ای محدب ، که هر طرفش مستخدمی
به پذیرایی ایستاده بود ، وارد عمارت شدند . هنوز چند قدمی را در سالن بزرگ
ساختمان ، که با سنگ کرم قهوه ای صیقلی و شفاف ، که همچون آینه انعکاس داشت ؛ بر
نداشته بودند که ، مردی موقر و میانسال ، با کت و شلوار ابریشمین یشمی و دستمال
گردنی طرح دار که طلایی و قرمزیش ، زیبائیش را دو چندان کرده بود ؛ در حالیکه
لبخندش ، تا بناگوش باز بود و از همان دور دستهایش را به علامت به آغوش کشیدن
شازده از هم باز کرده بود ؛ به استقبالشان آمد و در حالیکه هر آن لبخندش پررنگ تر
می شد ، گفت :
..." باد آمد و بوی عنبر آورد
..!" شازده هم با شتاب مرد ، از همراهانش
گامی پیش افتاد و دستانش را از هم باز کرد و گفت :
..." می بینم که شاعرم شدی پیرمرد
!؟ " و هم را در آغوش کشیدند . با فاصله
اندکی که مابین شازده و همراهانش ایجاد شد ، پرستو نگاه دگرباره ای به اسی انداخت
و لبخندی را نثارش کرد . و اسی بی اینکه به روی خودش بیاورد ، تمام هوش و حواسش را
معطوف شازده و مرد کرد ، که هنوز داشتند ، خوش و بش و احوالپرسی می کردند . و به
اتفاق برگشتند به طرف اسی و پرستو . شازده با لبخند شادی که تمامی چهره اش را
پوشانده بود , همراهانش را به مرد معرفی کرد و قبل از اینکه مرد را هم متقابلا ،
به آنها معرفی کند ، مرد در حالیکه با چهره ای بشاش به طرفشان گامی برمیداشت ، گفت
:
..." ساموئل ؛ " و دستش را به طرفشان دراز کرد ، که اسی و پرستو هم هر یک
به نوبت ، با او دستی دادند و با کلمات کوتاه معمول ، خوشحالی خود را از این
ملاقات اعلام کردند . ساموئل ، در حالیکه از تماشای چهره و اندام زیبای پرستو سیر
نمی شد ، به طرف شازده برگشت و سری تکان داد و گفت :
..." گرل فرند جدیده !؟" و قبل از اینکه شازده جوابی دهد ، ادامه داد : ..."
مثل همیشه ؛ هرچی آسه سوا کردی ! " و قاه قاه زد زیر خنده . و با همان
شادی و خوشحالی رو کرد به اسی و گفت :
..." تعریف این آقا اسفندیارو هم
که خیلی شنیدم ؛ " و در حالیکه
دستش را بیشتر می فشرد ، با کمی تامل ادامه داد :
..." ببینم امشب چیکار میکنی !؟ به
خاطر پولش نمیگم ، که این پولا واسه شازده ؛ پول خوردم نیست ! این بازی بیشتر
حیثیتیه تا شرطی ! پس هر چی داری رو کن ..!" اسی نگاهی به شازده کرد که با یک گام فاصله پشت ساموئل ایستاده بود و لبخند
ملایمی بر لب داشت و گفت :
..." مطمئن باشین تمام سعیمو میکنم
که شرمنده شازده نشم !" شازده سری از
روی رضایت تکان داد و به اتفاق راه افتادند ، به طرف قسمت های شمالی سالن که از
ازدحام بیشتری برخوردار بود . تا به جایگاهی که از قبل برای آنها تدارک دیده شده
بود برسند ، ساموئل آنها را با چندنفری آشنا کرد . در انتهای سالن ، از پله های
معلق شیشه ای ای که از پهناو درازای نسبتا زیادی هم برخوردار بود و به صورت مدور
تا نیمی از ارتفاع بلند سالن ادامه داشت ؛ بالا رفتند ، و در بالکن کوچکتری که در
همان نگاه اول چشم را به تماشا و تحسین وامیداشت ، در مبلمان چرمین سفیدی که معلوم
بود ، کار ایتالیا یا اروپاست ، جا خوش کردند . به فاصله اندکی پذیرایی مستخدمین
سالن ، شروع شد و میزهای روبروشان پر شد از انواع مشروبات و تنقلاتی که معمولا قبل
از شام سرو می کردند . سر مستخدم ، که داشت برای هر یک از میهمانان ، شراب
دلخواهشان را می ریخت ، اسی با اشاره دست امتناع کرد . شازده هم که زیر چشمی اسی
را می پایید ، با لبخند رضایتی که بر لب داشت به سر مستخدم گفت :
..." برای ایشون یه شربت آلودرای
بدون الکل لطفا .. " و بعد رو به
ساموئل کرد و گفت :
..." هنوز از اون لیکرلی که از
فرانسه آورده بودی ، چیزی مونده !؟" ساموئل لبخند موذیانه ای زد و سری
تکان داد و سر مستخدم را با اشاره دست فرا خواند و در گوشش پچ پچه ای کرد . سر
مستخدم ، تا کمر خم شد و با گفتن کلمه زیر لبی "اطاعت" از کنار
میزشان فاصله گرفت . شاید چند دقیقه ای طول کشید تا سرمستخدم ، دوباره با یکی از
همراهانش به سر میز برگشتند ، در حالیکه خمره شیشه ای زیبایی را در لگن استیل
زیباتری که پر از یخ بود ، روی میز می گذاشتند . ابتدا گیلاس شازده و سپس لیوان
دیگر میهمانان را با مقدار بسیار کمی از شراب لیکرلی که در خمره بود ، آلائیدند و
در مقابل هر یک روی بشقابهای مخصوص که دستمال کتانی سفیدی کنارش بود ، گذاشتند . و
با اجازه ای که اشاره کوچکی از ساموئل را در بر داشت ، از آنان فاصله گرفتند و در
کناری دورتر ، آنچنان که دم دست باشند ، دست به سینه و آماده ایستادند . شازده
آرام گیلاسش را از درون بشقاب برداشت و تا مقابل چشمانش بالا برد و ابتدا ، نگاه
مشتاقش را به مایع ارغوانی اندکی که ته آن بود ، دوخت و در حالیکه بلافاصله گیلاس
را تا نزدیک بینی اش می آورد ، با لذت سکر آوری ، گفت :
..." بی اغراق که هنوز ، معجونی به
اعجاز لیکرل ..، من که ندیدم !" و آرام جرعه ای
از آن را مزه مزه کرد . و دوباره با همان اشتیاق گفت : ..." واقعا که
محشره !" ساموئل که با اشتیاق بیشتری نسبت به دیگران محو تماشای شازده
بود ، با خنده رضایتمندی گفت :
..." بیشتر از ده ساله نگرش داشتم
، برا یه همچین شبی !" و رو کرد به اسی
و پرستو و گفت :
..." بفرمائین میل کنین ، روحتونو
تازه میکنه !" پرستو ، بی
معطلی گیلاسش را برداشت و در حالیکه نیشش تا بناگوش باز بود ، آرام جرعه ای از آن
را سرکشید و گفت :
..." وای ..؛ چه خوشمزه است این ؛
تو عمرم یه همچین شرابی ؛ تا حالا نخورده بودم !" و خواست که جرعه بعدی را سر بکشد که شازده گفت :
..." این معجونو ، باید با فاصله
خورد ؛ یهو سر بکشی هیچی ازش نمی فهمی !" پرستو که کمی هم از خجالت به تته پته افتاده بود ، با لکنت گفت :
..." جدی ..؛ نمیدونستم ..؛" و گیلاسش را آرام روی میز گذاشت . شازده که دید تنها کسی
که دست به گیلاسش نبرده ، اسی است ، با لبخند مهربانی گفت :
..." این معجون فاقد الکل بالاست ،
متجاوز از شصت هفتاد تا ویتامین تو این معجونه ؛ که هر کدومشون یک معجزه است !
میتونی امتحانش کنی !" اسی با این
تعارف شازده نگاهی به گیلاسش کرد که ، تلالو رنگ ارغوانی لیکرلش چشم را می زد و بوی
خوش آن سرمستش می کرد ؛ آرام گیلاسش را برداشت و جرعه ای از آن را نوشید . زمزمه
آرام ساموئل که با همان لهجه ارمنی اش گفت : ..."نوش جان " تنها
صدایی بود که گوشش را نوازش داد . موسیقی ملایم داخل سالن و گرمای جانبخش لیکرل ،
اسی را در هزارتوی خودش غرق کرده بود ؛ شاید بیشتر از همه این آهنگ جادویی و صدای
خواننده قدیمیش بود که بی اختیار او را به یاد شهریار انداخت : " امشب یک
سر شوق و شورم از این عالم گویی دورم
" یاد شهریار تمام وجودش را به آتش کشید ، و غمی سنگین را در
چشمان گیرایش ، جا داد ! آخر این تنها آهنگ دلخواه شهریار بود . به این یکی دو
ساله اخیر اندیشید که تمام هستیش را به یکباره به باد داده بود ! یادآوری این که
آخرین بار کی شهریار را دیده بود ، کمی برایش سخت بود ! بعد از ماجرای آن شب
میهمانی شازده بود که خبر مرگ مغزی فاطی را از بیمارستان به اسی دادند ! هنوز
سپیده نزده بود که همراهش زنگ خورد ، و صدای متاسف و محزون زنی در گوشیش پیچید که :
..." متاسفانه همسر شما دچار مرگ
مغزی شدند ، اگه امکان داشته باشه ، یکی دو ساعت دیگه که دکتر جراحش هم باشه تشریف
بیارین بیمارستان واسه امضای فرم هدیه اعضا !" در تمام مدتی که زن ، حرفش را می زد ؛ اسی انگار که زبانش بند آمده باشد ، فقط
گوش میکرد . دست آخر هم هر کاری کرد که بتواند حرفی بزند ، نشد که نشد ! تنها کاری
که توانست بکند ، گوشیش را محکم بر زمین کوفت ، آنچنان که هر تکه اش به گوشه ای
افتاد ؛ و تمام توش و توانش را در حنجره اش جمع کرد و از هزار توی وجودش آنچنان
فریادی زد ، که نه تنها مادرش ، که در اتاق بغلی بود و هراسان از خواب صبحگاهیش
پرید ، که بعضی از همسایه ها هم سرشان را پنجره هاشان بیرون آوردند و با چشمهای پف
کرده و خواب آلوده ، نگران حیاط کوچک آنها شدند ! مادر شتابان خود را به اتاق اسی
رساند و وقتی که گوشی چند تکه شده اسی را بر زمین دید ؛ با بغضی که در گلویش بود ،
گفت :
..." فاطی طوریش شده !؟" و اسی مات و مبهوت ، همانند جن زده ها فقط تماشایش کرد .
وحشت سرتاسر وجود مادر را گرفت و به طرف اسی شتاب برداشت و شانه هایش را محکم فشرد
و دوباره با بغض و گریه گفت :
..." حرف بزن پسر ، گفتم فاطی
طوریش شده !" ولی اسی همچنان
، مثل برق گرفته ها فقط ، بر و بر ، نگاهش کرد . مادر پارچ آبی را را که روی میز
عسلی کنار تخت اسی بود برداشت و با تمام توانش به صورت او پاشید ، شدت و خنکای آب
، اسی را به خودش آورد و آنی از حیرتی که مسخش کرده بود ، بیرون آمد و نگاهش کمی
رنگ گرفت . ولی همچنان ساکت بود ! مادر دیگر بار شانه هایش را به شدت تکان داد و
با ملاطفت بیشتری گفت :
..." حرف بزن پسرم ؛ فاطی طوریش
شده !؟" اسی که تازه موقعیتش را درک کرده بود ،
اطرافش را نگاهی کرد و سری تکان داد و بریده بریده گفت :
... " آره مادر .. از بیمارستان
بود .. گفتن تموم کرده !" و بغض امانش را
برید . مادر ، سرش را در سینه فشرد و با گریه ای که آنی راحتش نمی گذاشت ، گفت :
..." انا للاه و انا الیه راجعون
" و بعد از کمی تامل ، تا آنجا که گریه
امانش دهد و نفسش بالا بیاید ، ادامه داد :
..." امانت خداست ، خودش داده ،
خودش هم میگیره ! باید راضی باشیم به رضای او ."
و بلند شد و چادر چاقچور کرد برای رفتن به بیمارستان . اسی
کمی خودش را جمع و جور کرد و اشک از چهره زدود و با تالم و ناراحتی گفت :
..." شما لازم نیست به زحمت بیفتی
مادر ؛ من میرم بیمارستان واسه مقدمات هدیه اعضا ؛ به موقعش خودم خبرتون می کنم
!" مادر که قبلا هم این حرف را شنیده بود
، با ناراحتی گفت :
..." آخه این چه کاریه مادر !؟ این
بنده خدا کم تو زندگیش زجر کشیده که تو میخوای ؛ مردشو هم عذاب بدی !؟ اصلا از کجا
معلوم که خودش راضی باشه !؟" اسی که اصلا
حوصله جر و بحث با مادر را نداشت ، در حالیکه شلوار می پوشید که از اتاقش بزند
بیرون ، گفت :
..." کدوم عذاب مادرمن ؛ وصیت
خودشه ! من که از جلو خودم کاری نمی کنم !" و بی اینکه منتظر پاسخ مادر باشد ، به طرف در شتاب برداشت ، که در همان موقع
هم کلون در حیاط به صدا در آمد . مادر پشت سر اسی از در اتاق بیرون آمد و سراسیمه
از اسی سبقت گرفت و به طرف در رفت . در را که باز کرد چند تا از همسایه ها بودند ،
که یکیشان با باز شدن در بلافاصله گفت :
..." چی شده حاج خانوم !؟ خدا بد
نده ! صدای ناله و شیونتون جیگرمونو آب کرد ؛ گفتیم خدای ناکرده اتفاقی نیفتاده
باشه !؟" مادر دیگر بار اشک چشمانش جاری شد و از
سستی زانوانش همان دم در به زمین نشست و با ناراحتی گفت :
..." بد نبینی هاجر خانوم جون !
چند دقیق پیش از بیمارستان خبر دادند ، عروسم تموم کرده !" و در حالیکه اشک امانش را بریده بود ، دو دستی بر سرش
کوبید . هاجر خانوم هم همراه با سایر زنها که پشتش بودند ، در مقابلش نشستند و
همراه با مادر شیون و ناله را سر دادند . اسی هر چه این پا و آن پا کرد ، بلکه
زنها دم در را خلوت کنند ، نشد که نشد ! دست آخر هم نزدیکشان شد و در حالیکه سرش
پایین بود یااللهی گفت و سعی کرد که از میانشان رد شود . زنها در حالیکه از جا پا
می شدند ، هر یک تسلیتی گفتند و کناری رفتند . اسی هم جوابی گفت و از میانشان
بیرون جست . کوچه را به دو از نظر زنها و همسایه ها ، دور شد . به خیابان که رسید
اولین دربستی را گرفت و خودش را در صندلی عقب اتوموبیل انداخت . شاید اگر خواست دل
سیری گریه کند ، خجالت راننده را نکشد . با اینکه یکی دو ماهی بود که هر آن شنیدن
چنین خبری برایش دور از انتظار نبود ؛ ولی امروز ، باور این که فاطی مرده ؛ مافوق
تصورش بود ! تمام امیدش این بود که به بیمارستان برسد و بگویند که اشتباهی شده ، و
فاطی او هنوز زنده است و نفس می کشد . شاید به کمک کلی دم و دستگاه ؛ ولی نفس می
کشد و قلبش می تپد ! از دم در بیمارستان تا کانتر بخش را به با سرعت برق و باد
دوید ، آنچنان که ، دم کانتر بخش ، دیگر نفسش بالا نمی آمد . نفس بریده و هن هن
کنان از پرستاری ، که حالا دیگر کاملا می شناختش ، پرسید :
..." خانوم ستوده .. بگین که این
خبر دروغه ..! بگین که اشتباهی شده و فاطی من هنوز داره نفس می کشه ..! بگین که
هنوز اون قلبش از کار نیفتاده و داره می تپه ! " و با کمی تامل تقریبا فریاد زد :..." پس چرا ساکتین !؟ خوب یه چیزی
بگین !؟" پرستار که بی اختیار دانه اشکی از گوشه چشمش هم به روی گونه اش
چکیده بود ، با بغض فروخورده ای گفت :
..." خواهش می کنم آقای سایه ساری
؛ بس دیگه ! همسر شما تموم کرده ! بهتره که خودتونو کنترل کنین ! " و بعد که دید ، اسی کمی آرامتر شده ، با لحن آرامتری گفت :
..." تسلیت همه ما رو بپذیرین ؛ تو
این مدتی که همسر شما تو این بخش بستری بودن ، بیشتر ما ها ، به خاطر وفاداری شما
به اون ، بهش حسودی می کردیم . مطمئن باشین که قلب اون تو اون دنیا هم برای شما
خواهد تپید !" و لیوان یک بار
مصرف آبی را ، مقابلش گذاشت و گفت :
..." یه کمی از این آب بخورین ؛
گلوتون صاف شه !" اسی به زحمت
خودش را تا صندلیهای مقابل کانتر رساند و روی یکیشان ولو شد و چشمانش دو دو رفت و
درست عین جنازه ، روی صندلی درازکش شد . پرستار که حال اسی را دید ، از پشت کانتر
بیرون جست و فریادی زد که :
..." یکی بیاد کمک کنه این بیمارو
ببریم اورژانس !" که بلافاصله
پرستار مردی با برانکاوی پیش آمد و زیر بغلش را گرفت و به کمک پرستار روی برانکاو
انداخت و با شتاب به طرف آسانسور رفت . صدای پرستار پشت سرش بود که می گفت :
..." من اینجا شیفتمه قرایی ، از
وضعیتش منو بی خبر نذار !" پرستار مرد هم
که برانکاو را داخل آسانسور هل می داد ، با عجله گفت :
..." شما به کارت برس ، رسیدم
پایین خبرت میدم ." یکی دو ساعتی
زیر سرم بود تا حالش کمی بهتر شد . چشمش
را که باز کرد ، از پرستاری که بالای سرش بود ، پرسید :
..." من اینجا چیکار میکنم
!؟" پرستار هم که داشت با کلید تنظیم شلنگ
سرم ور می رفت ، با لبخند مهربانی گفت :
..." بالا که بودی حالت بد شد ،
آوردنت اینجا ! الآن حالت خیلی بهتره ، فشارت حسابی افت کرده بود ." اسی چند لحظه ای تامل کرد تا موقعیتش را درک کند . چشمانش
را به سقف اتاق دوخت و زیر لب غرید :
..." این رسمش نبود ، اوست کریم !
بد تا کردی با ما ..! تو هم زورت فقط به ما فقیر بیچاره ها می رسه و بس
..!"
مراسم تشییع ، شهریار پا به پایش ، از همان دم در بیمارستان
، تا بهشت زهرا و غسالخانه و کفن و دفن ، همراهش بود . غم از دست دادن فاطی آنقدر
سنگین بود ، که اسی را حسابی منگ و پژمرده کرده بود ؛ از همه چیز و همه کس غافل
بود ، و بیشتر از همه از شهریار ، که این اواخر کمتر می دیدش ! حتی موقع نهار هم
که در گوشه ای کز کرده بود و در هزارتوی خودش با غم سنگینی که داشت ، خلوت کرده بود
و هر از گاهی بی اختیار ، اشک بر گونه می چکاند ؛ یکی دو سه باری شهریار را دید که
، همانند گذشته ، آنی آرام و قرار نداشت و یکسره در تکاپوی پذیرایی میهمانها بود .
ولی اصلا فرصتی نشد تا آنطور که شاید و باید ، از زحماتش تشکر و تقدیری بکند ! ولی
بر عکس مراسم تشییع ، اسی روز مراسم ختم ، از همان دم در مسجد که ایستاده بود ، هر
چه چشم گرداند ، از شهریار خبری نبود که نبود ! یکی دو باری در هنگامه مراسم و یکی
دوباری هم بعد مراسم ، تلاشی کرد که شماره همراهش را بگیرد که موفق نشد ! چند روزی
بود که خبری از شهریار نداشت ، همراهش هم ، بلکل تعطیل تعطیل بود ؛ که بالاخره یک
روز سری به منزلشان زد . خانواده شهریار بر عکس خانواده دونفره اسی ، از شلوغی و
ازدحام زیادی برخوردار بود . چهار برادر و سه خواهر که با پدر و مادر و پدربزرگش ،
یک خانواده ده نفری را تشکیل می دادند .شاید به همین خاطر هم بود که غیبت یکی از
بچه ها برای چند روز و چند هفته و چند ماه هم بعضا ، برایشان خیلی نگران کننده
نبود ! در را که زد ، همایون برادر کوچکتر شهریار بود که در را باز کرد ، چند باری
بود که همدیگر را دیده بودند و هم را می شناختند . اسی سلام و احوالپرسی ای کرد و
سراغ شهریار را گرفت ، که همایون اظهار بی اطلاعی کرد و گفت :
..."چند روزی هست که ندیدمش ؛
بفرمایین تو ، دم در که خوب نیست !" اسی تشکری کرد و اینکه :
..." نه ممنون ، همینجا خوبه ! یه
سئوالی میکنی از بچه ها ببینی خبری دارن ازش !؟" همایون دوباره تعارفش کرد و گفت :
..." مادرم باید بدونه کجاست !
اینجا که خوب نیست ؛ قابلمون نمیدونین ، تشریف بیاریت تو !"
..." مزاحمتون نمیشم ، همینجا منتظر میمونم ." که همایون هم بیشتر از این اصرار نکرد و به داخل خانه خزید
، تا از شهریار خبری بیاورد . یکی دو دقیقه بعد بود که مادر شهریار ، با چادر سفید
گلداری که معلوم بود چادر نمازش باید باشد ، دم در آمد و با خوشرویی تمام اصرارش
کرد که برای چند لحظه ای هم که شده به داخل منزل بیاید ، که اسی هم نتوانست که روی
مادر شهریار را زمین بیندازد . قبل از هر چیز ، مادر شهریار تسلیت مجددی گفت و
سرسلامتی مجددی داد . از مادر شنیده بود که مادر شهریار در تمامی مراسم اعم از
تشییع و ختم و هفت ، شرکت داشت . برای همین هم فرصتی شد تا از او تشکر و تقدیری
بکند و بی مقدمه رفت سر اصل مطلب :
..." والله حاج خانوم ، دلگیری من
بیشتر از شهریاره که نه تو مجلس ختم دیدمش نه تو شب هفت ! وگرنه شما که از مادر
شنیدم ، که حسابی شرمندمون کردین !" مادر شهریار تاملی کرد وبا حسرت گفت :
..." حق داری پسرم ؛ این اواخر این
پسره بدجوری هوایی شده ! یکی دو روز پیش بود که یه تک زنگ زد و گفت که رفته ترکیه
، واسه چی میگن !؟ ویزای لندن ! من که اصلا از حرفاش سر در نیاوردم ؛ می گفت این
صابکار جدیدش ، کارشو ردیف کرده بره خارج ! فکر می کردم شما بهتر از من بدونین ؛
هر چی نباشه شما تو محل ، سری از هم سوا بودین !" اسی که با این حرف مادر شهریار ، کمی هم از کوتاهی که شاید این اواخر در مورد
شهریار داشت ، شرمنده شد و گفت :
..." حق با شماست ، حاج خانوم !
شهریار این اواخر کمی با من سرسنگین شده بود ؛ گرفتاری اون خدا بیامرز هم باعث شد
، که منم ازش غافل شم ! نا خواسته فاصلمون از هم زیاد شد ، حالا تلفنی چیزی نداد ،
بشه باهاش تماسی بگیریم ." مادر لبخند
رضایتی زد و گفت :
..." نه مادر ، تلفنی که نداد ؛
ولی گفت ؛ کارش که درست بشه بر میگرده ! تو هم مادر جان ، درست مثل شهریاری برای
من . من میدونم که از دست دادن عزیز ،خیلی سخته ، ولی چه میشه کرد !؟ با خواست خدا
که نمیشه جنگید ! باید راضی بود به رضای خدا !"
چهلم فاطی بود که سر خاک ، اسی ، شهریار را دید که گوشه ای
کز کرده و دست به سینه ، در میان جمعیت سیاهپوش ، با غم و اندوهی که چهره اش را
گرفته بود ایستاده و زیر لب فاتحه ای می فرستد . تا اسی خواست گامی به سویش بردارد
، شهریار که متوجه اش شد پیشدستی کرد و به طرف او شتاب برداشت و با رسیدن به هم در
آغوشش کشید و با گریه گفت :
..." ایشالا که غم آخرت باشه ؛
ببخش که نتونستم تو مراسم ختمش شرکت کنم !"اسی هم بوسه ای برگونه شهریار سایید و گفت :
..." زحمت کشیدی شهری جان ؛ شنیدم
که خارج بودی ، خوب چه خبر !؟ کارات ردیف شد !؟"
..." ای .. حالا میگم برات !" و تا آخر مراسم از کنار اسی جنب نخورد . آن روز بعد از ظهر
، بعد رستوران ، فرصتی شد تا اسی و شهریار کمی بیشتر باهم باشند . اسی دوباره
پرسید :
..." خوب نگفتی شهری !؟ این قضیه
لندن چیه !؟" شهریار با کمی
تامل و این پا و آن پا کردن ، بالاخره گفت :
..." والله راستیاتش ، استاد معتضد
، همونی که تو اون مهمونی شازده باهاش آشنا شدم ؛ پیشنهاد مدیریت دفتر لندشو بهم
داد ؛ منم دیدم موقعیت خوبیه ؛ پذیرفتم ! این یه ماهه هم رفته بودم ترکیه ، واسه
ویزا و مقدمات کار ..!" اسی که به وضوح
خوشحالی را در برق چشمانش می شد دید ، با لبخند رضایتبخشی گفت :
..." خوب مبارکه ؛ حالا کارات ردیف
شد !؟" شهریار که خوشحالی اسی از نگرانیش
کاملا کاسته بود ،با خوشحالی گفت :
..." آره شکر خدا ؛ بلیطمم گرفتم ،
اگه خدا بخواد شنبه هم عازمم !" اسی با تعجب گفت
:
..." همین شنبه ؛ فردا نه پس فردا
!؟" شهریار سری تکان داد و گفت :
..." آره رفیق ، ولی خدا میدونه
بیشتر از هر کسی دلم واسه تو تنگ میشه !" و غمی سنگین در میان چشمان گیرایش لانه کرد ، اسی لبخندی زد و آرام با مشت به
بازویش کوفت و گفت :
..." خوب حالا ؛ مگه میخوای بری
سفر قندهار !؟ رسیدی و مستقر که شدی ، تماس بگیر و تلفنوتو بده که تماسمون قطع نشه
!" و شهریار هم که دوباره لبش به خنده باز
شده بود ، گفت :
..." حتما .." و این آخرین باری بود که اسی ، شهریار را دید ، چرا که روز
رفتن شهریار هم اسی گرفتار کاری شد ناخواسته ،که امروز هر چه می اندیشید ، به یاد
نمی آورد ، که چرا آن روز نتوانست به بدرقه بهترین دوستش به فرودگاه برود !؟ از آن
روز دیگر شهریار هیچ تماسی نه با او و نه با هیچ کس دیگری ، حتی اعضای خانواده اش
نگرفت . نه اینکه کسی پیجورش نشد ؛ که هر کسی به بضاعت خود پیجور این موضوع بود ؛
ولی نتیجه ای نداشت ! تا اینکه کم کم این فاصله ، رابطه را نیز سرد کرد ! ولی
امروز باز شنیدن این موسیقی قدیمی ، یاد و خاطره شهریار را در دل او زنده کرد .
آخر رفاقت شهریار ، همانند عشق فاطی ، با تمام وجودش اجین بود ، و اسی چطور می
توانست این دو را فراموش کند !؟
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر