شهریار با هزار
زور و زحمت توانسته بود ، خودش را از زیر پل بیرون بکشد ، با کوچکترین حرکتی که
مجبور می شد به دست راستش بدهد ، زخم کتفش ، آنچنان تیری می کشید ، که عزرائیل را
در مقابل چشمانش زنده می کرد . از همان داخل جوی ، که به صورت دراز کش افتاده بود
؛ با احتیاط دو طرف خیابان را نگاهی انداخت . و وقتی سایه مامورینی که سر و ته
خیابان را بسته بودند ، در تاریک و روشن نیمه شب حزن انگیز ، دید که پاس می دادند
، سر پایین آورد و در پناه دو دیواره جوی پنهان شد . زخمش درد زیادی داشت و خون
زیادی هم از بدنش رفته بود . باریکه آبی بسیار کم ، در جوی جاری بود که همان هم ،
موها و آن قسمت از بدن شهریار را که با کف جوی در تماس بود را ، کاملا خیس کرده
بود و به لجن کشیده بود . شاید به همین خاطر و شاید هم به خاطر خون زیادی که ازش
رفته بود ، احساس ضعف و سرمای زیادی داشت . منتظر فرصتی بود تا از غفلت ماموران و
تاریکی شب ، استفاده کند و خود را تا پناه کوچه مقابل برساند . بعد از آخرین
مکالمه ای که با محمد داشت ، امیدش به کمک محمد ، بسیار کمرنگ شده بود ؛ نه اینکه
از مساعدت محمد شکی به دلش راه یافته باشد ؛ نه ! ولی با ماموربازاری که سر و ته
خیابان بود ، کاری از دست آن بنده خدا هم بر نمی آمد ! برای چندمین بار آرام و با
احتیاط سرش را از جوی آبی که داراز کش بود ، بالا آورد و سر و ته خیابان را دیدی
زد . و در فرصت مناسبی که یافت ، آرام خودش را از جوی بیرون کشید و با تمام دردی
که داشت ، همانطور خوابیده ، غلطی زد و سینه خیز خودش را به پناه کوچه روبرو رساند
. تکیه اش را به دیوار کوچه داد و اطرافش را با دقت و احتیاط نگاهی انداخت . تابلو
صلیبی بن بست سر کوچه ، نیمه امیدی هم که برای نجات در دلش جان گرفته بود را به
یاس کشاند . ولی شهریار ، آدمی نبود که به این راحتی جا بزند ، او کلی آموزش دیده
بود برای یک همچین روزهایی ! تا خواست دوری بزند و نگاهی به سر و ته خیابان
بیندازد ، زخمش آنچنان تیر دوباره ای کشید ، که چیزی نمانده بود فریادش ، چرت همه
را بپراند ! ولی قبل از اینکه فریاد از گلو برآید ، آستین به دهان کرد و فریادش را
در همان گلو خفه کرد . کمربندش را باز کرد و آستری کاپشنش را از هم درید و با دست
سالمش مچاله کرد و روی زخمش گذاشت و کمر بند را همانند حمائل از روی آن گذراند و
سگکش را محکم کرد . با این کار هم از درد زخم کمی کاسته شد ، هم تا حدودی جلو
خونریزی را گرفت . تمام این کارها را در زمان آموزشش در اسرائیل ، آموخته بود .
هنوز از اقامتش در دفتر لندن ، به ماه نرسیده بود ، که یک شب که در ویلا بودند ،
استاد گفت ؛ «آماده باشد برای یک سفر چند ماهه ! »و وقتی بهت و حیرت چهره شهریار
را دید ، برایش توضیح داد که :
..." ببین پسرم ؛ ما اینجا هدف والایی داریم که برای سرانجامیش ، نیاز به
کوشش و فداکاری جوانانی امثال تو داریم . و بدیهی است که برای به ثمر نشستن هر سعی
و کوششی ، نیاز به مهارت و تخصص است . این سفر در حقیقت ، یک سفر آموزشی است ، که
برای ادامه مسئولیت تو بسیار لازم و ضروری
است ." و وقتی شهریار با تعجب پرسید که :
..." خوب حالا کجا بایست برم !؟" استاد لبخند موذیانه ای زد و گفت :
..." تل آویو ..." و وقتی حیرت شهریار را در چشمان از حدقه درآمده
اش دید که زل زده بود به صورتش ، ادامه داد :
..." آرزوهای بزرگ ، نیازمند سعی و تلاش بزرگ است ؛ آینده طلایی تو بسته
به این سفر است ." شهریار ، خودش را جمع و جور کرد و در حالیکه
سعی داشت ، هراسی را که در درونش از شنیدن نام تل آویو ، ایجاد شده بود را پنهان
کند ، با تامل و لکنت پرسید :
..." حالا چرا اسرائیل !؟ " و استاد با همان خونسردی همیشیگیش ، پا روی پا
انداخت و گفت :
..." امروزه کابالیسم ، تنها
ایدئولوژی قدرتمندی است در دنیا ، که می تواند ، انسان را از این سر و سرگردانی
نجات بخشد . و مرکز این قدرت جادویی در تل آویو است ." و قبل از اینکه
شهریار بتواند پرسشی دیگر بکند ، به میان حرفش دوید و گفت :
..." بلند شو برو استراحت کن ، که فردا صبح اول وقت ، عازم سفری ؛ باید
که قبراق و سرحال باشی !"
شهریار تمام آن شب ،
خواب به چشمش نیامد و به سرنوشتی اندیشید که ناخواسته برای خود رقم زده بود . او
خوب می دانست که آینده ای که با اسرائیل و تل آویو گره خورده باشد ، نمی تواند که
آینده مطمئنی باشد ؛ ولی از جهتی هم برای رسیدن به آمال و آرزوهای بلندی که داشت ،
راهی جز این نداشت که بی چون و چرا تسلیم برنامه های استاد باشد و بس ! تا صبح در
رختخوابش غلطید و چرخید و با خودش جنگید که «این چه کار عبثی بود که من کردم !؟»
اما دیگر راهی نداشت ، او تمام پل های پشت سرش را خراب کرده بود ، جز راه پیش رو ،
هیچ راه بازگشتی برایش نبود ! بالاخره هم ، به هر ترتیبی بود ، خودش را راضی کرد
به سرنوشتی که استاد برایش تدارک دیده بود .
به محض ورود به
فرودگاه تل آویو ، مرد درشت اندام موسفیدی که بی شباهت به هیولایی نبود به
استقبالش آمد و با اتوموبیلی که شیشه های رنگی داشت و دید داخل آن را کاملا کور می
کرد ، او را به اردویی برد ، خارج از شهر که بی شباهت به یک کمپ نظامی صحرایی نبود
. همان روز یک دست لباس نظامی خاکی بهش دادند و یک پتوی سربازی و تختی در یکی از
چادرها ، که داخل کمپ بود . و از فردا صبح الطلوع ، آموزشهای سنگینش شروع شد تا
غروب آفتاب که به زحمت جنازه اش می رسید به تختش ! برای شهریار که سربازیش را در
عجب شیر گذرانده بود ، حتی تصورش را هم نمی کرد که در زندگی روزهایی سخت تر از
دوران سربازیش هم داشته باشد ؛ ولی امروز فهمید که عجب شیر در مقابل این جهنمی که
برایش تدارک دیده بودند ، بهشت بود و او نمی دانست ! آموزشهای نظامی هر روز سخت تر
می شد و شهریار هم فرسوده تر ؛ ولی بعد از مدتی ، کم کم عادت کرد و بنیه ای گرفت و
قوی شد . نزدیک به شش ماه در آن جهنمی که استاد برایش تدارک دیده بود ، تمام روزش
شده بود تعالیم جانکاه نظامی و شبش هم جنازه ای که مرگ را در خواب تجربه می کرد .
آموزشی نبود که او در این شش ماهه نبیند ! بعد این شش ماه کماندویی شده بود برای
خودش . به لندن که برگشت ، استاد در فرودگاه به استقبالش آمد و به گرمی به آغوشش
کشید . و پس از آن یکی دو ماموریت داشت که آخریش همین ، فراری دادن سیدآقا بود که
به نتیجه هم نرسید !
شهریار کمی که دردش
تسکین یافت ، سعی کرد که از جا بلند شود ، و با ضعفی که داشت و خونی که از بدنش
رفته بود ، موفق نشد . از طرفی هم خوب می دانست که ماندنش آنجا ، می توانست بسیار
برایش خطرآفرین باشد ؛ چرا که به محض اولین گشتی که هرازگاهی توسط مامورین انجام
می شد ، امکان لو رفتن و گیرافتادنش بود ! برای همین هم سعی کرد خود را سینه خیز و
کشان کشان ، به داخل کوچه بکشاند تا از دید مامورین دور باشد . محمد هم که با ممانعت
مامورین از ورودش به داخل خیابان خشایار ناامید شده بود ، بعد از صحبتی که با
شهریار داشت ، به طرف اتوموبیلش برگشت که با فاصله ای پانزده بیست متری از تقاطع
پارک کرده بود . موسی با دیدن لب و لوچه آویزان محمد و برگشتش به طرف اتوموبیل ،
شستش خبردار شد ، که کاری از پیش نبرده ! در را نیمه باز کرد که با اشاره عصبانی
محمد از همان فاصله چندمتری ، دوباره در را بست و سر جایش آرام گرفت . محمد به
اتوموبیل که رسید ، در راننده را باز کرد و پشت فرمان نشست و زیر لب غرید :
..." نمی بینی شیش دنگ حواسشون به ماست !؟" موسی نگاه تندی به
جلو کرد و بلافاصله سرش را به طرف محمد برگرداند و پرسید :
..."خوب چی شد حالا !؟" محمد که داشت ظاهرا با استارت ور می رفت ، گفت :
..." خیلی پیله ان ؛ هر کلکی زدم نگرفت ، باس یه راه دیگه پیدا کنیم داش
!" موسی نگاهی به پشت سرش کرد و گفت :
..." اون کوچه باریکه رو می بینی پشت سرمون ؛ غلط نکنم باس ، دررو داشته باشه !" محمد نگاهی به پشت
سر کرد و گفت :
..." بینم ، میتونی آروم و بیصدا بری یه سر و گوشی آب بدی و بیای
!؟"
..." دهکی ؛ خوب معلومه که میتونم ، انگاری مارو خیلی دست کم گرفتی ها
!؟" و آرام در را باز کرد و خمیده و دولا طرف کوچه رفت . ورودی کوچه تنگ و باریک
بود و به همان کوچه های آشتی کنان محل خودشان می مانست . چند متری جلوتر کوچه پیچ
باریکتری داشت به طرف خیابان خشایار ، که از باریکی به زور می توانست یک موتور رد
شود ، که آنهم با کاشتن یک میله در وسط همان نیم متر عرض ، مانع آن می شد . موسی
آرام و یک لنگ پا از کنار میله هم گذشت که ناگهان در کمرکش کوچه ، جوانی را دید که
کشان کشان داشت خودش را به ته کوچه می رساند . با اینکه تقریبا صد در صد مطمئن بود
که این جوان کسی نمی تواند باشد الا شهریار ، با اینحال پا پس کشید و از هول و
هراسی که خودش هم نمی دانست که چرا به درونش افتاده ، دل آشوب شد ! خواست برگردد و
به محمد خبر دهد ، ولی اندیشید که ممکن است دیر شود . شهریار به زحمت داشت خودش را
کشان کشان به ته کوچه می رساند ، موسی آرام پشتش را به دیوار تکیه داد و نشست و
سعی کرد آرام و خمیده به طرف شهریار خیز بردارد . به دوقدمیش که رسید ، آهسته و
خفه پرسید :
..."داش شهریار !؟" شهریار به محض دیدن موسی ، خودش را جمع کرد و
حالت تهاجم گرفت ، که موسی با عجله دستانش را بالا برد و کمی عقب نشست و با تته
پته گفت :
..." نترس داش ، من رفیق محمدم ، ممد هفت لنگ .." و قبل از اینکه حرفش
تمام شود ، شهریار گفت :
..." پس خودش کجاست !؟"
..." سر کوچه ، تو ماشینه ، منم اومده بودم یه سر و گوشی آب بدم !" شهریار که خیالش آسوده
شد ، نفس راحتی کشید و گفت :
..." این کوچه بن بست نیست !؟" موسی پوزخندی زد و گفت :
... " واسه سواره چرا ؛ ولی واسه پیاده نه !" و سریع به طرفش خیز
برداشت و زیر بغلش را گرفت و همراه هم برگشتند عقب . از خم باریک کوچه که گذشتند ،
موبایلش را بیرون کشید و شماره محمد را گرفت . با همان اولین زنگ محمد گوشی را
برداشت و گفت :
..." ها چی شد ، راه در رو داره !؟"
..." امون نمیدی که .. دنده عقب بیا سر کوچه ." که محمد پرید به
میان حرفش و پرسید :
..." چی شده مگه !؟"
..." هیچی با ؛ من داشمو نو پیدا کردم ، دارم میارم سرکوچه !" محمد که از شوق و
ذوق هول شده بود ، با تته پته و لکنت گفت :
..." راست میگی جون من !؟"
..." آره با ، بیا دیگه تا دیر نشده !" و محمد در حالیکه گوشی را می انداخت به روی
صندلی بغل ، با ذوق گفت : ..." اومدم .." و استارت زد و آرام
دنده عقب گرفت . در آن سکوت و خلوت نیمه شب ماموری که سر چهارراه هنوز داشت هر از
گاهی محمد را می پایید ، صدای استارت ماشین به یکباره نگاهش را به طرف ماشین محمد برگرداند
. محمد به سرکوچه که رسید ، موسی در حالیکه زیر بغل شهریار را گرفته بود و او را
کشان کشان به طرف خیابان می آورد در دو سه قدمی سر کوچه بود . محمد تا نگاهش به
شهریار و موسی افتاد مثل برق از اتوموبیل بیرون پرید و به طرفشان خیز برداشت .
مامور که تمام حواسش به محمد بود ، از رفتار ناگهانی محمد کاملا به شک افتاد و
خواست به طرفش خیز بردارد که صدایی برش گرداند .
..." ساغری ، " مامور خواست که اهمیتی ندهد و گام بردارد به طرف
اتوموبیل محمد که مشکوک می زد ! ولی نهیب دوباره فرمانده که این بار بلندتر داد می
زد :
..." مگه با تو نیستم ساغری !؟" باعث شد که عقب برگردد ، به محض رسیدن به
فرمانده گفت :
..." حاجی ، غلط نکنم ، اونطرف خبرائیه !" فرمانده نگاهی به
چشمان سیاه جوانک مامور کرد و پرسید :
..." چه خبری !"
..." این پسره که می گفت ، زنش پا به ماست و باید بره داخل قرق ؛"
..."خوب .."
..." رفتارش داره حسابی مشکوک می زنه !" فرمانده که تازه یادش افتاده بود به محمد ، با
تعجب پرسید :
..." کجاست الآن !؟"
..." اون پشته ، " و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، فرمانده
بازویش را گرفت و باتفاق راه افتادند به سر خیابان .
..."بریم ببینیم چه خبره !؟"
محمد به محض رسیدن
به شهریار و موسی ، بوسه ای بر گونه اش زد و گفت : ..." چیکار کردی با
خودت داش !؟" و قبل از اینکه منتظر پاسخی باشد در چشم به هم زدنی به کمک
موسی شهریار را به اتوموبیل رساندند و با سرعت از آنجا دور شدند . آنقدر که تا
فرمانده و مامور به سرخیابان برسند ، هیچ اثری از آثارشان نبود .
موسی نگاهی به پشت
سر کرد و وقتی لرز بدن نیمه جان شهریار را دید ، در حالیکه کاپشنش را از تن می کند
که رویش بیندازد روبه محمد گفت :
..." این بابا ، اصلا وضعش خوب نیست ها ...!؟" محمد که کلافگی از
تمام رفتارش موج می زد ، دنده ای چاق کرد و نگاه تندی در آیینه وسط اتوموبیل کرد و
زیر لب غرید :
..." نمی دونم خودم ..!؟ چیکارش کنم ، گوله خورده ، زخم عادی نیست که بشه
هر جا بردش ! " موسی شانه ای بالا برد و با اکراه گفت :
..."چرا نمی بریمش پیش علی دکتر !؟" محمد که انگار خیلی هم از پیشنهاد موسی بدش
نیامده باشد ، با شک و تردید گفت :
..." فکر میکنی کاری ازش بر بیاد !؟"
..." چرا که نه !؟ اولندش که دکتریه واسه خودش ؛ در ثانی ، قدر مسلم اینه
که ، اون که بهتر از ما میدونه چیکار باس کرد !؟" محمد با نگرانی ای که تمام چهره اش را پر کرده
بود ، پرسید :
..." من خیلی با علی دمخور نبودم ؛ دهنش چفت و بست داره !؟"
..." حرفا میزنی داش ؛ رفیقمونه ، بچه محلمونه ... پاش برسه ، جونشم دریغ
نمیکنه !" محمد که ته دلش قرص شد ، دنده ای چاق کرد و فرمان به طرف
درمانگاه علوی برگرداند که در کمرکش محله آب انبار شوش بود . و با نیم نگاهی به
موسی گفت :
..." یه ندا بهش میدادی !" و به یکباره انگار که چیزی خاطرش آمده باشد ،
با نگرانی ادامه داد : ..." اصلا این موقع شب ، بازه درمانگاه !؟"
موسی در حالیکه داشت با موبایلش شماره علی را می گرفت ، گفت :
..." آره با ؛ درمانگاه که شبانه روزیه ، غیر علی هم دکتری ندارند
..." که به یکباره نگاهش را از محمد گرفت در تلفن همراهش گفت :
..." سلام دکی جون ؛ احوالات ..!؟" و با کمی تامل دوباره ادامه داد : ..."
درمونگاهی !؟" ...
..." یکی از رفقامون زخم برداشته ، تا چند دقیقه دیگه میرسونیمش اونجا ؛
نری جون من تا اون موقع ها ..." و بلافاصله روبه محمد کرد و گفت :
..." بگاز که شانس آوردیم ؛ داشت می رفت خونه که سر بزنگاه زنگیدیم
..!" و محمد دنده ای سبک کرد و پایش را روی پدال گاز بیشتر فشرد . با اینکه آن
ساعت شب ، تمام مسیر از خلوتی خاصی برخوردار بود ، ده دقیقه یکربعی طول کشید تا به
درمانگاه برسند . دم در درمانگاه که پارک کردند ، محمد و موسی هر کدام از یک طرف
بیرون جستند و با احتیاط شهریار را «که حالا دیگر کاملا از هوش رفته بود؛» از
اتوموبیل بیرون کشیدند و به کمک هم از پله های کم عرض درمانگاه بالا بردند . غیر
از علی که با روپوش سفید داخل درمانگاه ، انگار که منتظرشان بود ، پسر جوانی هم در
گوشه ای از درمانگاه می پلکید که به محض ورود بچه ها ،خواست ، به طرفشان خیز
بردارد که دکتر نهیبش زد که :
..." تو برو دستگاه رو روشن کن !" و خود به طرف بچه ها آمد و رو به موسی گفت :
..." چی شده گفتی !؟" و تا متوجه محمد شد ، رو به او کرد و گفت :
..." به به ، محمد آقا ؛ مگه اینکه خدای ناکرده اتفاقی بیفته تا ما شما
رو ببینیم !" محمد ، همانطور که زیر بغل شهریار را داشت ، با سرافکندگی
گفت :
..." شرمنده ام علی آقا ؛ جبران می کنم ..!" دکتر در حالیکه
اتاق را نشان بچه ها می داد ، گفت :
..." ببرینش اونجا .." و بعد دوباره رو به محمد کرد و گفت :
..." حرفا میزنی پسر ، تو که میدونی من و داشت ، سری از هم سوا بودیم ؛
بعد فوت اون خدابیامرز ، انتظار داشتم بیشتر شما رو ببینم ..!" و محمد در حالیکه
هنوز سر بزیر بود ، زیر لب گفت :
..." حق با شماست علی آقا ؛ کوتاهی از طرف من بوده ..."
..." مهم نیست ، حالا بگین ببینم این بنده خدا کیه که این موقع شب اینجور
آش ولاش آوردینش اینجا .." محمد و موسی نگاهی به هم کردند وقبل از اینکه
موسی بخواهد لب باز کند ، محمد گفت :
..." یکی از رفیقامه که تو یه درگیری ناغافل ، زخم بر میداره ! ازم کمک
خواسته ؛ از چون و چراش خودمم خیلی نمیدونم ...؛ فقط میخوام که به حرمت رفاقتتون
با داش خدابیامرزم ، هرکاری که لازمه براش بکنین !" دکتر در حالیکه داشت آستری مچاله شده را از روی
زخم کنار می زد و کتف آش و لاش شهریار را نگاهی می انداخت ، گفت :
..." نیازی به قسم نیست محمد جان ؛ این بابا هرکی که باشه و هر کاری که
کرده باشه ، چون رفیق شماست ، به دیده منت ! خیالت راحت ، هر کاری که از دستم بر
بیاد کوتاهی نمی کنم . " و تا دستیارش مریض را آماده کند ، رفت طرف
وسایل پزشکی و دستگاهی که مخصوص این کار بود .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر