۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

فصل 12

    شهریار با هزار زور و زحمت توانسته بود ، خودش را از زیر پل بیرون بکشد ، با کوچکترین حرکتی که مجبور می شد به دست راستش بدهد ، زخم کتفش ، آنچنان تیری می کشید ، که عزرائیل را در مقابل چشمانش زنده می کرد . از همان داخل جوی ، که به صورت دراز کش افتاده بود ؛ با احتیاط دو طرف خیابان را نگاهی انداخت . و وقتی سایه مامورینی که سر و ته خیابان را بسته بودند ، در تاریک و روشن نیمه شب حزن انگیز ، دید که پاس می دادند ، سر پایین آورد و در پناه دو دیواره جوی پنهان شد . زخمش درد زیادی داشت و خون زیادی هم از بدنش رفته بود . باریکه آبی بسیار کم ، در جوی جاری بود که همان هم ، موها و آن قسمت از بدن شهریار را که با کف جوی در تماس بود را ، کاملا خیس کرده بود و به لجن کشیده بود . شاید به همین خاطر و شاید هم به خاطر خون زیادی که ازش رفته بود ، احساس ضعف و سرمای زیادی داشت . منتظر فرصتی بود تا از غفلت ماموران و تاریکی شب ، استفاده کند و خود را تا پناه کوچه مقابل برساند . بعد از آخرین مکالمه ای که با محمد داشت ، امیدش به کمک محمد ، بسیار کمرنگ شده بود ؛ نه اینکه از مساعدت محمد شکی به دلش راه یافته باشد ؛ نه ! ولی با ماموربازاری که سر و ته خیابان بود ، کاری از دست آن بنده خدا هم بر نمی آمد ! برای چندمین بار آرام و با احتیاط سرش را از جوی آبی که داراز کش بود ، بالا آورد و سر و ته خیابان را دیدی زد . و در فرصت مناسبی که یافت ، آرام خودش را از جوی بیرون کشید و با تمام دردی که داشت ، همانطور خوابیده ، غلطی زد و سینه خیز خودش را به پناه کوچه روبرو رساند . تکیه اش را به دیوار کوچه داد و اطرافش را با دقت و احتیاط نگاهی انداخت . تابلو صلیبی بن بست سر کوچه ، نیمه امیدی هم که برای نجات در دلش جان گرفته بود را به یاس کشاند . ولی شهریار ، آدمی نبود که به این راحتی جا بزند ، او کلی آموزش دیده بود برای یک همچین روزهایی ! تا خواست دوری بزند و نگاهی به سر و ته خیابان بیندازد ، زخمش آنچنان تیر دوباره ای کشید ، که چیزی نمانده بود فریادش ، چرت همه را بپراند ! ولی قبل از اینکه فریاد از گلو برآید ، آستین به دهان کرد و فریادش را در همان گلو خفه کرد . کمربندش را باز کرد و آستری کاپشنش را از هم درید و با دست سالمش مچاله کرد و روی زخمش گذاشت و کمر بند را همانند حمائل از روی آن گذراند و سگکش را محکم کرد . با این کار هم از درد زخم کمی کاسته شد ، هم تا حدودی جلو خونریزی را گرفت . تمام این کارها را در زمان آموزشش در اسرائیل ، آموخته بود . هنوز از اقامتش در دفتر لندن ، به ماه نرسیده بود ، که یک شب که در ویلا بودند ، استاد گفت ؛ «آماده باشد برای یک سفر چند ماهه ! »و وقتی بهت و حیرت چهره شهریار را دید ، برایش توضیح داد که :
..." ببین پسرم ؛ ما اینجا هدف والایی داریم که برای سرانجامیش ، نیاز به کوشش و فداکاری جوانانی امثال تو داریم . و بدیهی است که برای به ثمر نشستن هر سعی و کوششی ، نیاز به مهارت و تخصص است . این سفر در حقیقت ، یک سفر آموزشی است ، که برای ادامه مسئولیت تو بسیار  لازم و ضروری است ." و وقتی شهریار با تعجب پرسید که :
..." خوب حالا کجا بایست برم !؟" استاد لبخند موذیانه ای زد و گفت :
..." تل آویو ..." و وقتی حیرت شهریار را در چشمان از حدقه درآمده اش دید که زل زده بود به صورتش ، ادامه داد :
..." آرزوهای بزرگ ، نیازمند سعی و تلاش بزرگ است ؛ آینده طلایی تو بسته به این سفر است ." شهریار ، خودش را جمع و جور کرد و در حالیکه سعی داشت ، هراسی را که در درونش از شنیدن نام تل آویو ، ایجاد شده بود را پنهان کند ، با تامل و لکنت پرسید :
..." حالا چرا اسرائیل !؟ " و استاد با همان خونسردی همیشیگیش ، پا روی پا انداخت و گفت :
..." امروزه کابالیسم  ، تنها ایدئولوژی قدرتمندی است در دنیا ، که می تواند ، انسان را از این سر و سرگردانی نجات بخشد . و مرکز این قدرت جادویی در تل آویو است ." و قبل از اینکه شهریار بتواند پرسشی دیگر بکند ، به میان حرفش دوید و گفت :
..." بلند شو برو استراحت کن ، که فردا صبح اول وقت ، عازم سفری ؛ باید که قبراق و سرحال باشی !"
شهریار تمام آن شب ، خواب به چشمش نیامد و به سرنوشتی اندیشید که ناخواسته برای خود رقم زده بود . او خوب می دانست که آینده ای که با اسرائیل و تل آویو گره خورده باشد ، نمی تواند که آینده مطمئنی باشد ؛ ولی از جهتی هم برای رسیدن به آمال و آرزوهای بلندی که داشت ، راهی جز این نداشت که بی چون و چرا تسلیم برنامه های استاد باشد و بس ! تا صبح در رختخوابش غلطید و چرخید و با خودش جنگید که «این چه کار عبثی بود که من کردم !؟» اما دیگر راهی نداشت ، او تمام پل های پشت سرش را خراب کرده بود ، جز راه پیش رو ، هیچ راه بازگشتی برایش نبود ! بالاخره هم ، به هر ترتیبی بود ، خودش را راضی کرد به سرنوشتی که استاد برایش تدارک دیده بود .
به محض ورود به فرودگاه تل آویو ، مرد درشت اندام موسفیدی که بی شباهت به هیولایی نبود به استقبالش آمد و با اتوموبیلی که شیشه های رنگی داشت و دید داخل آن را کاملا کور می کرد ، او را به اردویی برد ، خارج از شهر که بی شباهت به یک کمپ نظامی صحرایی نبود . همان روز یک دست لباس نظامی خاکی بهش دادند و یک پتوی سربازی و تختی در یکی از چادرها ، که داخل کمپ بود . و از فردا صبح الطلوع ، آموزشهای سنگینش شروع شد تا غروب آفتاب که به زحمت جنازه اش می رسید به تختش ! برای شهریار که سربازیش را در عجب شیر گذرانده بود ، حتی تصورش را هم نمی کرد که در زندگی روزهایی سخت تر از دوران سربازیش هم داشته باشد ؛ ولی امروز فهمید که عجب شیر در مقابل این جهنمی که برایش تدارک دیده بودند ، بهشت بود و او نمی دانست ! آموزشهای نظامی هر روز سخت تر می شد و شهریار هم فرسوده تر ؛ ولی بعد از مدتی ، کم کم عادت کرد و بنیه ای گرفت و قوی شد . نزدیک به شش ماه در آن جهنمی که استاد برایش تدارک دیده بود ، تمام روزش شده بود تعالیم جانکاه نظامی و شبش هم جنازه ای که مرگ را در خواب تجربه می کرد . آموزشی نبود که او در این شش ماهه نبیند ! بعد این شش ماه کماندویی شده بود برای خودش . به لندن که برگشت ، استاد در فرودگاه به استقبالش آمد و به گرمی به آغوشش کشید . و پس از آن یکی دو ماموریت داشت که آخریش همین ، فراری دادن سیدآقا بود که به نتیجه هم نرسید !
شهریار کمی که دردش تسکین یافت ، سعی کرد که از جا بلند شود ، و با ضعفی که داشت و خونی که از بدنش رفته بود ، موفق نشد . از طرفی هم خوب می دانست که ماندنش آنجا ، می توانست بسیار برایش خطرآفرین باشد ؛ چرا که به محض اولین گشتی که هرازگاهی توسط مامورین انجام می شد ، امکان لو رفتن و گیرافتادنش بود ! برای همین هم سعی کرد خود را سینه خیز و کشان کشان ، به داخل کوچه بکشاند تا از دید مامورین دور باشد . محمد هم که با ممانعت مامورین از ورودش به داخل خیابان خشایار ناامید شده بود ، بعد از صحبتی که با شهریار داشت ، به طرف اتوموبیلش برگشت که با فاصله ای پانزده بیست متری از تقاطع پارک کرده بود . موسی با دیدن لب و لوچه آویزان محمد و برگشتش به طرف اتوموبیل ، شستش خبردار شد ، که کاری از پیش نبرده ! در را نیمه باز کرد که با اشاره عصبانی محمد از همان فاصله چندمتری ، دوباره در را بست و سر جایش آرام گرفت . محمد به اتوموبیل که رسید ، در راننده را باز کرد و پشت فرمان نشست و زیر لب غرید :
..." نمی بینی شیش دنگ حواسشون به ماست !؟" موسی نگاه تندی به جلو کرد و بلافاصله سرش را به طرف محمد برگرداند و پرسید :
..."خوب چی شد حالا !؟" محمد که داشت ظاهرا با استارت ور می رفت ، گفت :
..." خیلی پیله ان ؛ هر کلکی زدم نگرفت ، باس یه راه دیگه پیدا کنیم داش !" موسی نگاهی به پشت سرش کرد و گفت :
..." اون کوچه باریکه رو می بینی پشت سرمون ؛ غلط نکنم باس  ، دررو داشته باشه !" محمد نگاهی به پشت سر کرد و گفت :
..." بینم ، میتونی آروم و بیصدا بری یه سر و گوشی آب بدی و بیای !؟"
..." دهکی ؛ خوب معلومه که میتونم ، انگاری مارو خیلی دست کم گرفتی ها !؟" و آرام در را باز کرد و خمیده و دولا طرف کوچه رفت . ورودی کوچه تنگ و باریک بود و به همان کوچه های آشتی کنان محل خودشان می مانست . چند متری جلوتر کوچه پیچ باریکتری داشت به طرف خیابان خشایار ، که از باریکی به زور می توانست یک موتور رد شود ، که آنهم با کاشتن یک میله در وسط همان نیم متر عرض ، مانع آن می شد . موسی آرام و یک لنگ پا از کنار میله هم گذشت که ناگهان در کمرکش کوچه ، جوانی را دید که کشان کشان داشت خودش را به ته کوچه می رساند . با اینکه تقریبا صد در صد مطمئن بود که این جوان کسی نمی تواند باشد الا شهریار ، با اینحال پا پس کشید و از هول و هراسی که خودش هم نمی دانست که چرا به درونش افتاده ، دل آشوب شد ! خواست برگردد و به محمد خبر دهد ، ولی اندیشید که ممکن است دیر شود . شهریار به زحمت داشت خودش را کشان کشان به ته کوچه می رساند ، موسی آرام پشتش را به دیوار تکیه داد و نشست و سعی کرد آرام و خمیده به طرف شهریار خیز بردارد . به دوقدمیش که رسید ، آهسته و خفه پرسید :
..."داش شهریار !؟" شهریار به محض دیدن موسی ، خودش را جمع کرد و حالت تهاجم گرفت ، که موسی با عجله دستانش را بالا برد و کمی عقب نشست و با تته پته گفت :
..." نترس داش ، من رفیق محمدم ، ممد هفت لنگ .." و قبل از اینکه حرفش تمام شود ، شهریار گفت :
..." پس خودش کجاست !؟"
..." سر کوچه ، تو ماشینه ، منم اومده بودم یه سر و گوشی آب بدم !" شهریار که خیالش آسوده شد ، نفس راحتی کشید و گفت :
..." این کوچه بن بست نیست !؟" موسی پوزخندی زد و گفت :
... " واسه سواره چرا ؛ ولی واسه پیاده نه !" و سریع به طرفش خیز برداشت و زیر بغلش را گرفت و همراه هم برگشتند عقب . از خم باریک کوچه که گذشتند ، موبایلش را بیرون کشید و شماره محمد را گرفت . با همان اولین زنگ محمد گوشی را برداشت و گفت :
..." ها چی شد ، راه در رو داره !؟"
..." امون نمیدی که .. دنده عقب بیا سر کوچه ." که محمد پرید به میان حرفش و پرسید :
..." چی شده مگه !؟"
..." هیچی با ؛ من داشمو نو پیدا کردم ، دارم میارم سرکوچه !" محمد که از شوق و ذوق هول شده بود ، با تته پته و لکنت گفت :
..." راست میگی جون من !؟"
..." آره با ، بیا دیگه تا دیر نشده !" و محمد در حالیکه گوشی را می انداخت به روی صندلی بغل ، با ذوق گفت : ..." اومدم .." و استارت زد و آرام دنده عقب گرفت . در آن سکوت و خلوت نیمه شب ماموری که سر چهارراه هنوز داشت هر از گاهی محمد را می پایید ، صدای استارت ماشین به یکباره نگاهش را به طرف ماشین محمد برگرداند . محمد به سرکوچه که رسید ، موسی در حالیکه زیر بغل شهریار را گرفته بود و او را کشان کشان به طرف خیابان می آورد در دو سه قدمی سر کوچه بود . محمد تا نگاهش به شهریار و موسی افتاد مثل برق از اتوموبیل بیرون پرید و به طرفشان خیز برداشت . مامور که تمام حواسش به محمد بود ، از رفتار ناگهانی محمد کاملا به شک افتاد و خواست به طرفش خیز بردارد که صدایی برش گرداند .
..." ساغری ، " مامور خواست که اهمیتی ندهد و گام بردارد به طرف اتوموبیل محمد که مشکوک می زد ! ولی نهیب دوباره فرمانده که این بار بلندتر داد می زد :
..." مگه با تو نیستم ساغری !؟" باعث شد که عقب برگردد ، به محض رسیدن به فرمانده گفت :
..." حاجی ، غلط نکنم ، اونطرف خبرائیه !" فرمانده نگاهی به چشمان سیاه جوانک مامور کرد و پرسید :
..." چه خبری !"
..." این پسره که می گفت ، زنش پا به ماست و باید بره داخل قرق ؛"
..."خوب .."
..." رفتارش داره حسابی مشکوک می زنه !" فرمانده که تازه یادش افتاده بود به محمد ، با تعجب پرسید :
..." کجاست الآن !؟"
..." اون پشته ، " و قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، فرمانده بازویش را گرفت و باتفاق راه افتادند به سر خیابان .
..."بریم ببینیم چه خبره !؟"
محمد به محض رسیدن به شهریار و موسی ، بوسه ای بر گونه اش زد و گفت : ..." چیکار کردی با خودت داش !؟" و قبل از اینکه منتظر پاسخی باشد در چشم به هم زدنی به کمک موسی شهریار را به اتوموبیل رساندند و با سرعت از آنجا دور شدند . آنقدر که تا فرمانده و مامور به سرخیابان برسند ، هیچ اثری از آثارشان نبود .
موسی نگاهی به پشت سر کرد و وقتی لرز بدن نیمه جان شهریار را دید ، در حالیکه کاپشنش را از تن می کند که رویش بیندازد روبه محمد گفت :
..." این بابا ، اصلا وضعش خوب نیست ها ...!؟" محمد که کلافگی از تمام رفتارش موج می زد ، دنده ای چاق کرد و نگاه تندی در آیینه وسط اتوموبیل کرد و زیر لب غرید :
..." نمی دونم خودم ..!؟ چیکارش کنم ، گوله خورده ، زخم عادی نیست که بشه هر جا بردش ! " موسی شانه ای بالا برد و با اکراه گفت :
..."چرا نمی بریمش پیش علی دکتر !؟" محمد که انگار خیلی هم از پیشنهاد موسی بدش نیامده باشد ، با شک و تردید گفت :
..." فکر میکنی کاری ازش بر بیاد !؟"
..." چرا که نه !؟ اولندش که دکتریه واسه خودش ؛ در ثانی ، قدر مسلم اینه که ، اون که بهتر از ما میدونه چیکار باس کرد !؟" محمد با نگرانی ای که تمام چهره اش را پر کرده بود ، پرسید :
..." من خیلی با علی دمخور نبودم ؛ دهنش چفت و بست داره !؟"
..." حرفا میزنی داش ؛ رفیقمونه ، بچه محلمونه ... پاش برسه ، جونشم دریغ نمیکنه !" محمد که ته دلش قرص شد ، دنده ای چاق کرد و فرمان به طرف درمانگاه علوی برگرداند که در کمرکش محله آب انبار شوش بود . و با نیم نگاهی به موسی گفت :
..." یه ندا بهش میدادی !" و به یکباره انگار که چیزی خاطرش آمده باشد ، با نگرانی ادامه داد : ..." اصلا این موقع شب ، بازه درمانگاه !؟" موسی در حالیکه داشت با موبایلش شماره علی را می گرفت ، گفت :
..." آره با ؛ درمانگاه که شبانه روزیه ، غیر علی هم دکتری ندارند ..." که به یکباره نگاهش را از محمد گرفت در تلفن همراهش گفت :
..." سلام دکی جون ؛ احوالات ..!؟" و با کمی تامل دوباره ادامه داد : ..." درمونگاهی !؟" ...
..." یکی از رفقامون زخم برداشته ، تا چند دقیقه دیگه میرسونیمش اونجا ؛ نری جون من تا اون موقع ها ..." و بلافاصله روبه محمد کرد و گفت :
..." بگاز که شانس آوردیم ؛ داشت می رفت خونه که سر بزنگاه زنگیدیم ..!" و محمد دنده ای سبک کرد و پایش را روی پدال گاز بیشتر فشرد . با اینکه آن ساعت شب ، تمام مسیر از خلوتی خاصی برخوردار بود ، ده دقیقه یکربعی طول کشید تا به درمانگاه برسند . دم در درمانگاه که پارک کردند ، محمد و موسی هر کدام از یک طرف بیرون جستند و با احتیاط شهریار را «که حالا دیگر کاملا از هوش رفته بود؛» از اتوموبیل بیرون کشیدند و به کمک هم از پله های کم عرض درمانگاه بالا بردند . غیر از علی که با روپوش سفید داخل درمانگاه ، انگار که منتظرشان بود ، پسر جوانی هم در گوشه ای از درمانگاه می پلکید که به محض ورود بچه ها ،خواست ، به طرفشان خیز بردارد که دکتر نهیبش زد که :
..." تو برو دستگاه رو روشن کن !" و خود به طرف بچه ها آمد و رو به موسی گفت :
..." چی شده گفتی !؟" و تا متوجه محمد شد ، رو به او کرد و گفت :
..." به به ، محمد آقا ؛ مگه اینکه خدای ناکرده اتفاقی بیفته تا ما شما رو ببینیم !" محمد ، همانطور که زیر بغل شهریار را داشت ، با سرافکندگی گفت :
..." شرمنده ام علی آقا ؛ جبران می کنم ..!" دکتر در حالیکه اتاق را نشان بچه ها می داد ، گفت :
..." ببرینش اونجا .." و بعد دوباره رو به محمد کرد و گفت :
..." حرفا میزنی پسر ، تو که میدونی من و داشت ، سری از هم سوا بودیم ؛ بعد فوت اون خدابیامرز ، انتظار داشتم بیشتر شما رو ببینم ..!" و محمد در حالیکه هنوز سر بزیر بود ، زیر لب گفت :
..." حق با شماست علی آقا ؛ کوتاهی از طرف من بوده ..."
..." مهم نیست ، حالا بگین ببینم این بنده خدا کیه که این موقع شب اینجور آش ولاش آوردینش اینجا .." محمد و موسی نگاهی به هم کردند وقبل از اینکه موسی بخواهد لب باز کند ، محمد گفت :
..." یکی از رفیقامه که تو یه درگیری ناغافل ، زخم بر میداره ! ازم کمک خواسته ؛ از چون و چراش خودمم خیلی نمیدونم ...؛ فقط میخوام که به حرمت رفاقتتون با داش خدابیامرزم ، هرکاری که لازمه براش بکنین !" دکتر در حالیکه داشت آستری مچاله شده را از روی زخم کنار می زد و کتف آش و لاش شهریار را نگاهی می انداخت ، گفت :

..." نیازی به قسم نیست محمد جان ؛ این بابا هرکی که باشه و هر کاری که کرده باشه ، چون رفیق شماست ، به دیده منت ! خیالت راحت ، هر کاری که از دستم بر بیاد کوتاهی نمی کنم . " و تا دستیارش مریض را آماده کند ، رفت طرف وسایل پزشکی و دستگاهی که مخصوص این کار بود . 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر