صدای یکی دو تک تیر ، که مشخصا از فاصله ای صد صدوپنجاه
متری ، به ناگاه پرده گوشش را خراشید ، نه تنها باعث شد شهریار ؛ که سیدآقا و
دیگران را هم هراسان کند ! شهریار تمام حواسش را جمع کرد تا بلکه بتواند ، فاصله و
محل شلیک گلوله ها را ، برآورد نماید . ولی همهمه ای که در صحن حیاط ، بین ازدحام
جمعیتی که ساعتها بود ، مقابل سیدآقا نشسته بودند ، داشت تمرکزش را به هم می ریخت
، که با خشمی آشکارا ، فریاد زد : ..." ساکت !" و گوشش را به ته
صدای نفیر گلوله ای داد ، که چند ثانیه ای بود شلیک شده بود . نگاه هراسان سیدآقا
به طرفش برگشت و در حالیکه سایه ترس و وحشتی عمیق را می شد در عمق چشمانش دید ،
گفت :
..." بهتر نیست ، اینجا را ترک
کنیم !؟" شهریار که هنوز گوشش را تیز کرده بود ،
شاید برای شنیدن نفیر شلیک گلوله ای دیگر ، انگشت اشاره اش را بر لب برد و آرام
صدای نیمه سوتی داد و لختی بعد که مطمئن شد ، صدای دیگری نخواهد شنید ، رو به
سیدآقا گفت :
..." حالا دیگه !؟ " و رو به حاجی اصغری کرد که در همین زمان کوتاه همراه با
یکی دو نفر دیگر از چادر کوچک کنار حیاط ، بیرون زده بودند و هراسان دور سیدآقا را
پر کرده بودند ، کرد و گفت :
..." به یکی از بچه هاتون بگین ،
بره بیرون یه سر و گوشی آب بده ! " و چشم گرداند به طرف در حیاط ، که شاید احسان را ببیند . اصغری هم اشاره ای
کرد به جوانی که کنار دستش بود و پیراهن سفیدی به تن داشت و گفت :
..." علی جان ، بپر ، ببین بیرون
چه خبره !؟" و به اتفاق دو
تن از جوانانی که کنار دستش بود ، دور سیدآقا را گرفتند تا از جا برخیزد و باتفاق
، به داخل ساختمان بروند . علی که از جا جست تا به طرف در حیاط شتاب بردارد ؛
شهریار بازویش را گرفت و گفت :
..." آقای صبوری ؛ اولا که بیگدار
به آب نزنی ؛ دوما هم ، اگه این رفیق ما احسان دیدی ، بگو فلفور بیاد پیش من کارش
دارم !" مرد جوان لبخندی زد و سری تکان داد و
با چالاکی از راهرویی که میان جمعیت مردها و زنها بود ، به طرف در حیاط جست و در
چشم به هم زدنی از در حیاط خارج شد. با از جا برخاستن سیدآقا ، جمعیت هم به یکباره
همگی از جا بلند شدند و همهمه ای در میانشان افتاد که آن سرش نا پیدا ! دو نفری که
از ابتدا کنار دست سیدآقا بودند ، هرچه کردند که جمعیت را آرام کنند ، نشد که نشد
! سیدآقا و اصغری و یکی دو نفری که کنارشان بودند ، شتابشان را به طرف عمارت بیشتر
کردند ، و قبل از هجوم جمعیت به طرفشان ، که نه از روی حمله و عناد باشد که بیشتر
، به نوعی حمایت و جانبداری ناهماهنگ می مانست ، به داخل عمارت چپیدند و در مابین
حیاط و راهرو را از داخل قفل کردند . دو نفری که مسئول آرام کردن جمعیت بودند ، با
فشار جمعیت تا آستانه در بسته مابین ، رسیده بودند که بالاخره با مقاومت و
فریادهای متداومشان ، از فشار جمعیت کمی کاسته شده و آنها توانستند ، از فشار بی
امان این جمعیت افسارگریخته ، کمی رهایی یابند .
سیدآقا ، پیشاپیش اصغری و آن دو نفر دیگر ، دامن عبایش را با دست جمع کرد و
پله ها را دو تا یکی بالا رفت . وارد اتاق که شد ، در صدر اتاق ، بر روی مبلی که
ملحفه سفیدی رویش کشیده بودند ، نشست و گوشه پرده پنجره رو به حیاط را کناری زد و
هراسان بیرون را نگریست و با وحشتی که به وضوح تمامی چهره اش را گرفته بود ، رو به
حاجی آقا اصغری گفت :
..." پس کجا ماند این جوانک !؟
" اصغری ، قدمی پیش آمد و مقابلش دو زانو
نشست و گفت :
..." شهریارو می فرمایین ؛ تو
حیاطه ! بگم بیاد بالا !؟" سیدآقا که از
دست پاچگی به لکنت هم افتاده بود ، بریده بریده و با وحشت گفت :
..." بگین بیاد ببینیم چه غلطی
میخواد بکنه !؟" و دوباره از گوشه
پرده کنار رفته پنجره رو به حیاط ، نگران بیرون شد ، که بلوایی بود ! اصغری ،
اشاره ای به یکی از همراهان کرد ، که او هم مثل تیری که از چله کمان رها شود ، از
پله ها سرازیر شد و در چشم به هم زدنی ، خود را به شهریار رساند و گفت :
..." آقا احضارتون فرمودن !؟" شهریار که از ازدحام و هیاهوی داخل حیاط به اندازه کافی
کلافه بود و یک بند ، چشمش نگران در حیاط بود ، تا بلکه آمدن احسان را ببیند ؛ از
لحن جوانک ، آنچنان خشمی در چهره اش دوید ، که چیزی نمانده بود ، کنترل از دست
بدهد و اهانتی بکند که شاید جبرانش در آن موقعیت امکان پذیر نبود ؛ لذا تمام سعیش
را کرد که بر خشمش مسلط شود و گفت :
..." بهشون بگین فعلا کار دارم ؛
خودم به موقع خدمت میرسم ..." هنوز حرفش تمام
نشده بود که احسان را دید که به زحمت از میان ازدحام جمعیت دم در حیاط داشت خودش
را تو می کشید ، و به سرعت به طرفش شلنگ انداخت . چهره خسته و عرق کرده و پیراهن
سینه دریده احسان ، از همان دور نگرانی چهره شهریار را دوچندان کرد . شهریار به
محض رسیدن به احسان ، در حالیکه بازویش را گرفته بود به طرف باغچه کنار حیاطی می
کشاندش که از ازدحام کمتری برخوردار بود ، گفت :
..." تو معلومه کجایی !؟" و تا نفسش جا بیاید ، دوباره ادامه داد :
..." این چه وضعیه !؟ مگه نگفتم
درگیر نشی !؟" احسان که بزور
نفسش بالا می آمد ، با زحمت و تکه تکه گفت :
..." درگیری کدومه ..!؟ داشتم زیر
دست و پا له می شدم !" شهریار که از
تعجب داشت شاخ در می آورد ، لب ور چید و با اکراه پرسید :
..." زیر دست و پا له می شدی
!؟" احسان که تازه کمی نفسش جا آمده بود ،
نفسی چاق کرد و گفت :
..."ملت ؛ تا صدای تیر شنیدند ،
عین گوسفندایی که گرگ دیده باشند ، از ترسشون رو سر هم هوار شدند ..؛ منم هر کاری
کردم که اون وسط گیر نیفتم ؛ نشد که نشد !" شهریار که نمی دانست بخندد یا گریه کند ، از روی تاسف سری تکان داد و پرسید :
..." خوب این صدای شلیک از کجا بود
!؟" احسان شانه ای بالا انداخت و گفت :
..." چه میدونم ؛ دم پارک یه
درگیری کوچولو ، مابین بسیجی ها و یه عده
از جوونا پیش اومده بود ، که خیلی زود ، با دخالت نیروهای انتظامی تموم شد ! من که
برگشتم ، وسطای کوچه بودم که صدای شلیک
شنیدم ؛ تا اومدم بجنبم ..." که شهریار حرفش
را قطع کرد و پرسید :
..." راستی این پسره ، صبوری رو
ندیدی !؟ بعد شلیک ، فرستادیم بیرون سر و گوشی آب بده !" احسان ، نگاهی به شلوغی دم در حیاط کرد و آهی کشید و گفت :
..." تو هم دلت خوشه ها ..؛ تو اون
شلوغی سگ صاحبشو نمیشناسه ! اونوقت تو چه توقعی داری از آدم !" شهریار دیگر منتظر بقیه حرفهای احسان نشد و در حالیکه دستی
به شانه اش می زد ، گفت :
..." تمام حواست ، جمع در حیاط
باشه ، به محض دیدن صبوری منو خبر کن !" و به سرعت به طرف بالای حیاط دوید . دم در میانی حیاط و راهرو ساختمان ،
دختری که همراهش بود به کمک یکی از دختران جوان و محجبه ای که مسئول نظم خانم ها
بود ، سعی در آرام کردن زنها را داشتند که هجوم آورده بودند به طرف عمارت و
هیاهویشان گوش را کر می کرد ! شهریار به زحمت خودش را از میان جمعیت انبوه به در
راهرو رساند و با انگشت به شیشه در کوبید . جوانی که پشت در بود ، با دیدن شهریار
، در را باز کرد و شهریار به هر زحمتی بود خود را از لای در تو کشید . جوان
بلافاصله در را بست و دوباره قفلش کرد . شهریار پله ها را دوتا یکی بالا رفت و
وارد اتاقی شد که سیدآقا در صدر ، روی تنها صندلی آن نشسته بود . سیدآقا با دیدن
شهریار ، نگاهش را از پنجره رو به حیاط گرفت و با نگرانی پرسید :
..." خوب ، چه خبر !؟ چکار بایستی
بکنیم !؟" شهریار ، نگاه
تند و گذرایی به اصغری و یکی دو نفر دیگری که در اتاق بودند کرد و رو به سیدآقا
گفت :
..." فعلا مشکلی نیست ! " و رو به اصغری کرد و گفت :
..." نگرانی من بیشتر از این
جمعیتی است که تو حیاط علافند ؛ نمی شد یه جوری اینا رو رد کنین برن !؟ میترسم دست
و پا گیرمون بشن ها !" سیدآقا ، نگاه
دوباره ای به حیاط کرد و گفت :
..." ولی بودن این جماعت ، مانع
خوبی است برای دفع حملات نیروهای حکومت ..!" شهریار ، چرخی زد و گفت :
..." مانع کدومه آقا !؟ دوتا تیر
هوایی معلوم نیست کجا شلیک شده ، برین بیرون ببینین چقدر از این جماعت لت و پار
شدن از ترسشون !" سیدآقا که دید ،
شهریار بدجوری شکار است ، نگاهی به اصغری انداخت و با لحن ملایمی گفت :
..." حالا اگر راه داشته باشد ، که
این جماعت را هدایت کنید به داخل کوچه ، دریغ نفرمایید ." اصغری لبخند رضایتی زد و به سرعت از اتاق خارج شد و از پله
ها سرازیر گردید . سیدآقا ، به محض خروج اصغری از اتاق روبه شهریار کرد و گفت :
..." خوب نگفتید ، برنامه شما چیست
!؟" شهریار ، به سیدآقا نزدیک تر شد و گفت
:
..." سعی ما اینه که بتونیم شما رو
به سلامت از این مهلکه نجات بدیم ؛ بشرط اینکه سنگ جلو پامون نندازن !" سیدآقا نگاه متعجبی به شهریار کرد و گفت :
..." کی سنگ جلو پای شما انداخته
!؟ " شهریار که ظاهرا نمی خواست این بحث را
کشدار کند ، دستی به علامت بی اهمیت جلوه دادن موضوع تکان داد و گفت :
..." بماند ..؛ فقط تا حد ممکن
باید حیاط و کوچه های اطراف را خلوت کرد تا نیروهای ما بتونن به وظایفشون به نحو
احسن عمل کنن !" سیدآقا ، لبخندی
زد و اشاره ای به جوانهایی که در اتاق بودند کرد و گفت :
..." بچه های ما هر کاری که از
دستشون بربیاد ، کوتاهی نخواهند کرد !"
تردید سیدآقا ، در عاقبت بخیری آن شب ، خیلی هم بیراه نبود ؛ چرا که جوانکی مثل
شهریار ، هر چقدر هم تعلیم دیده ؛ چکار می توانست بکند در مقابله با فوج نیروهای
مسلحی که آن بیرون قصد جانش را کرده بودند !؟ بی اختیار ته دلش خالی شد و با خود
اندیشید که :" سید ، با طناب پوسیده که به چاه رفته ای !؟" همین
چند ماه پیش بود که در همان مسجدی که قبل از او ، پدر خدابیامرزش ، بانی و
پیشنمازش بود ، به نیابت از پدر نماز می خواند و منبری می رفت . درست که منبرش کم
رونق بود و گاها هم سوت و کور ؛ ولی سرش به کار خودش بود و زندگیش را می کرد . تا
آن روز که عنان از کف داد و روی منبر حرفهایی زد که نباید می زد ! بحث منبر و مسجد
را کشید به مسائل حکومتی و نقد جانانه ای کرد از دولت و حکومت ، دست آخر هم برای
اینکه بتواند بحث را جمع کند ، فریاد برآورد که :
..." ایهالناس ؛ من مامورم از طرف
سرور تمامی کائنات به برقراری قسط و عدالت و براندازی ظلم و مفسده بر روی زمین !
هر که پشتیبانم باشد ، سر به طاعت نهاده و رستگاری دنیا و آخرت برای خویش خریده ؛
و هر که مانعم شود ، به حول قوه الهی ، محکوم به فناست ..!"
و دست بر دسته چوبین منبر کوفت و پایین آمد ؛ با اینکه
ظاهرا ، منبر آن روز این جوان خوش سیمای کاظمینی ، برای بیشتر مستمعینش ، فرقی با
روزهای دیگر نداشت ؛ ولی پچ پچه ای را در بین بعضی از غریبه هایی که ته مجلس بودند
انداخت . شاید یکی دو روز بعد بود که جوانی خدمت رسید و گفت :
..." حضرت آقا ، عده ای خدمت رسیده
اند و تقاضای ملاقات دارند ." سید آقا که
مشغول گرداندن تسبیح بود و ذکر زیر لب ، نگاهی به گوشه ای از مسجد کرد که جوانک
اشاره می کرد و گفت :
..." نگفتن چکار دارن !؟" جوانک که سرش پایین بود و دو زانو مقابلش نشسته بود ، گفت
:
..." نه حضرت آقا ، گمانم از
مقامات باشند !" سیدآقا که لبخند
گیرایش از پشت ریش بلندی که تا سینه اش پهن بود ، نشان از رضایت خاطرش را داشت ،
گفت :
..." تعارفشان کن بیایند جلو
!" و دوباره سر به زیر انداخت و ذکر زیر
لبش را زمزمه کرد . میهمانان که دو سه نفری بودند با تعارف جوانک پیش آمدند و کنار
آقا جا گرفتند . سیدآقا ، با اینکه ظاهرا در عالم خودش بود و مشغول ذکر و دعا ؛
ولی زیر چشمی تمام رفتار این میهمانان ناخوانده را زیر نظر داشت . از ظاهرشان می
شد فهمید که می بایست از افراد متمولی باشند ، چرا که کم پیش آمده بود تا مشتریان
این مسجد دور افتاده جنوب شهری ، یک همچین ظاهر آراسته ای داشته باشند . سیدآقا
بالاخره ، ذکرش را به پایان رساند و با خوشرویی تمام رو به میهمانانش کرد و گفت :
..." خیلی خوش آمدید ؛ مزین
فرمودید ." عاقله مردی که
هم به لحاظ سنی و هم ظاهری مشخص بود نسبت به دیگران از ارجحیت بیشتری برخوردار است
، با رویی گشاده و لبخندی مهربان ، پاکتی را مقابل سیدآقا گذاشت و گفت :
..." هدیه ناقابلی است از طرف
انجمن انسان دوستانه ما ، که تصمیم گرفته از اهداف عالیه حضرتعالی در برقراری صلح
و عدالت ، حمایت کنه !" سیدآقا ، با
اینکه ، از این پیشنهاد ناگهانی این میهمانان نا شناس ، قند توی دلش آب میکردند ،
سایه شک و تردیدی وجودش را گرفت و با اکراه ، پاکت را پس زد و گفت :
..." من فقط به وظیفه ای که بر
دوشم نهاده شده عمل میکنم ، نیازی به هدیه نیست !" مرد که اکراه سیدآقا را دید ، اصرار بیشتری ورزید و گفت :
..." حضرت آقا ، دست ما را پس
نزنید ؛ اجازه دهید ، ما هم در این رسالت عظیم معنوی شما ، سهم کوچکی داشته باشیم
." اصرار مرد باعث شد که سیدآقا پاکت را
گرفت و ظاهرا با بی اعتنایی به محتویاتش کناری گذاشت و رو به مرد پرسید :
..." حضرتعالی نفرمودید که افتخار
آشنایی چه کسی را داریم !؟" مرد ، لبخند
موذیانه ای زد و از جیب بغل کتش کارت ویزیتی را بیرون کشید و به طرف سیدآقا دراز
کرد و گفت :
..." دکتر کورش معتضد ، دبیر
اجرایی انجمن صلح و دوستی ایرانیان در لندن " سیدآقا ، نگاهی به کارت ابریشمین دکتر کرد که ستاره نه پری روی آن طلاکوب شده
بود و گفت :
..." بسیار عالی ، اما نفرمودین که
چه کمکی از دست من ساخته است !؟" مرد لب ور چید و
با همان لبخند موذیانه ای که بر لب داشت ، گفت :
..." اگر اجازه بفرمایید ؛ هفته
آینده ، انجمن ما تدارک سمیناری را در زمینه برقراری صلح و دوستی ایرانیان در
تهران دیده که اگر حضرت آقا مفتخرمان کنند ، سخنران ویژه امان باشید !" سیدآقا با اینکه از ته دل ، از خوشحالی در پوست خود نمی
گنجید ، با تامل و اکراه گفت :
..." بسیار عالی ؛ اجازه بدهید ،
تاملی کنیم و اندیشه ای ! خودم خبرتان خواهم کرد ." و کارت را نشانش داد . مرد ، که خوب میدانست ، به آنچه که میخواسته رسیده ،
بی هیچ اصراری از جا بلند شد و در حالیکه دست سیدآقا را بوسه می داد ، گفت :
..." من منتظر تماس شما خواهم بود
." و باتفاق دوستانش مسجد را ترک کرد . ساعتی
بعد که سیدآقا در خلوت در پاکت را گشود ، چک تضمین شده ای را ملاحظه کرد با مبلغی
که حتی در تصورش هم نمی گنجید . سیدآقا ، هیچگاه اولین جلسه سخنرانیش را که انجمن
تشکیل داد ، فراموش نمی کرد . سالنی با وسعتی بسیار که ده ها هزار نفر مستمع در آن
جمع شده بودند و منتظر سخنرانی آقا بودند . آقا از همان اول با اشتیاق لب به سخن
گشود و دم از صلح و دوستی و قسط عدالت زد . و کم کم دولت و حکومت را به باد نقد و
شماتت گرفت و دست آخر هم اشاره ای کرد به ماموریتی که ظاهرا از طرف امام زمان داشت
. و پایان سخنرانیش با تشویقهای بلاانقطاع حضاری بود که معلوم نبود با چه ترفندی ،
آنجا جمع شده بودند . و بعد از آن سمینار پشت سمینار و سخنرانی پشت سخنرانی ! هر
چقدر هم زمان بیشتری می گذشت ، جسارت سیدآقا بیشتر می شد . تا اینکه این اواخر ،
چند باری مورد مواخذه و حتی بازجویی و بازداشت هم قرار گرفت . ولی دکتر ، از طرف
انجمن ، همیشه حمایتش می کرد و قوت قلبی بود برایش . این اواخر دیگر در مسجد خودش
هم ، ممنوع المنبر شده بود ؛ ولی در همین چندماهه آنچنان شهرتی به هم زده بود ، که
خودش هم باورش نمی شد . کم کم خود سید هم باورش شده بود که نایب امام زمان است !
تا چه رسد به طرفدارانش که مشتی جوان و نوجوان زودباوری بودند که هیجان زندگیشان
شده بود ، سیدآقا ! مانع رفتن مسجدش هم که شدند ، با مشورت انجمن و دکتر ، پناه
آورد به منزل مسکونی که در خیابان خشایار داشت . چند روزی بود که شلوغی اطراف منزل
و حملات هر از گاهی طرفداران دولت و حکومت ، باعث نگرانیش شده بود ؛ ولی توصیه های
دکتر به اینکه تحصن در منزل ، امروز بهترین حربه مبارزه با رژیم است را موکدا ، به
کار بسته بود و از همان منزل مسکونی جنب نمی خورد ، تا امشب که اوضاع کمی فرق می
کرد . سیدآقا نگاه دوباره ای کرد به حیاط که بچه ها داشتند به هر زحمتی بود ،
جمعیت را به بیرون از حیاط هدایت می کردند . دلش کمی آرام گرفته بود ، ترس و وحشت
چند لحظه پیش را نداشت ، انگار با موقعیتش کنار آمده بود ! تلاش شهریار که امشب از
طرف استاد حافظ جانش بود ، کمی امیدوارش می کرد ، گو اینکه در ته دلش خوب می دانست
که این امیدی واهی بیش نیست ..!
با آمدن صبوری ، شهریار با سرعت کله کرد به طرف حیاط ، و به
محض رسیدن به صبوری به عجله گفت :
..." خوب اون بیرون چه خبره
!؟" صبوری که ماتم از تمامی صورتش می بارید
، با تاسف گفت :
..." خیلی از بچه ها رو گرفتن !
خیلی ها رو هم لت و پار کردن ، هر لحظه ممکنه بخوان بریزن تو خونه !" و در حالیکه داشت شلنگ می انداخت به طرف ساختمان ، گفت :
..." من باید خود آقا رو ببینم
!" شهریار و احسان از یک طرف و حاجی آقا
اصغری از طرف دیگر ، محکم نگهش داشته بودند و هریک به نوبه خود چیزی می گفتند ،
اصغری می گفت :
..." تو این موقعیت ، خاطر آقا رو
نباید آزرده کرد !" و شهریار هم
فریاد می زد :
..." حاجی ، شما اینو ببر توی چادر
، تا من ببینم چیکار باید بکنم !" اصغری و احسان
با هر زحمتی بود ، صبوری را به طرف چادر کشیدند ، حیاط کمی از جمعیت خلوت تر شده
بود ، ولی هنوز هم از ازدحام زیادی برخوردار بود . شهریار به گوشه ای خزید و شماره
استاد را گرفت و به محض برقراری مکالمه گفت :
..." پس این نیروها که گفتین کجان
!؟ " استاد لختی تامل کرد و با آرامش گفت :
..." میگم باهات تماس بگیرند .
سیدآقا چطوره !؟"
..." چطور میخواستین باشه !؟ داغون
!"
..." هنوز که اتفاقی نیفتاده
!" شهریار که از خونسردی استاد ، دیگر
داشت خون خونش را می خورد ، با غیظ گفت :
..." دیگه چی میخواستین بشه !؟ همه
خروجیا بسته است ؛ ما از کجا بایستی فرار کنیم !؟" استاد دوباره با همان خونسردی و آرامش گفت :
..." مطمئنم که تو راهش را پیدا می
کنی ." و مکالمه را قطع کرد .
این اولین باری
نبود که پشت شهریار خالی می شد ! هربار هم مثل همین امشب ؛ انگار که از ارتفاع
چندهزارپایی ، بدون چتر به پایین بپرد ؛ کاملا از تو ، خالی می شد ! برای لحظه ای
اعتماد به نفسش را کاملا از دست داد ؛ و هاج و واج ، جمعیت مضطربی را به تماشای
نگاهش کشید ، که از نگرانی و سرگردانی ، همانند گله گوسفندی که گرگ بهشان زده باشد
، دور خودشان می چرخیدند . شده بود عین آن شبی که در فرودگاه ، بعد رفتن راننده ای
که تنها آشنای آن شبش بود ! مثل کودکی که دست از دامان مادر رها کند و گم شده باشد
؛ یکباره آنقدر احساس تنهایی کرد و دلش گرفت ، که دلش برای خودش سوخت . و با خود
اندیشید : "چرا هیچگاه برنامه های من آنطور که باید ، پیش نمی رود
!؟" هرکاری کرد که زنگی به ساناز بزند و با یک عذرخواهی کوچک ، سروته
قضیه را هم بیاورد ؛ دستش به گوشی نرفت که نرفت ! مغرورتر از این حرفها بود ، که
به این سادگیها وا بدهد ! آن شب هم ،« مثل همین امشب که خود را به پناه صندلی
شکسته ای در گوشه پایینی حیاط ، پشت توالت قدیمی کشید ، تا لااقل برای مدت کوتاهی
هم شده از نگاه ها پنهان بماند که شاید بتواند خود گم کرده اش را بیابد ،» به گوشه
خلوتی از سالن پناه برد و روی نیمکتی دور افتاده تر از دیگر نشستنگاه ها ، ولو شد
و به آرزوهایی اندیشید ، که شاید هیچگاه تصورش ، در رویاها هم ، برایش ممکن نبود !
این که چقدر گذشت ، خودش هم نمی دانست ؛ که صدای پیرمرد مهربان نظافتچی ، از جا
پراندش :
..." بلند شو پسرم ؛ اینجا باید
نظافت بشه !" و در حالیکه از
بیدار کردن ناگهانی او ، حسابی به هم ریخته بود ،با تاسفی عمیق ادامه داد :
..." ببخشید پسرم ، میتونی بری
اونطرف ، که تازه نظافت کردم !" و با اشاره دست
طرفی را نشانش داد. شهریار به سرعت از جا بلند شد و با لبخندی که کمی از نگرانی پیرمرد
را کاست ، گفت :
..." نه پدرجان ؛ وقتش بود که
بیدار شم !" و در حالیکه
دستی به موهایش می کشید ، ادامه داد :
..." اصلا نفهمیدم ، چی شد که
خوابم برد !" و سلانه سلانه ،
به طرف در خروجی سالن گام برداشت . خورشید اولین تلالو انوارش را داشت ، نثار زمین
می کرد که شهریار از سالن فرودگاه بیرون جست . دستش را چتر پیشانیش کرد ،تا امانی
باشد برای چشمانی که هنوز به آفتاب تند صبحگاهی عادت نکرده بود . مدتی بود که به
محل سر نزده بود ، شاید برای همین هم بود که به اولین اتوموبیلی که مقابل پایش
ترمز کرد ، گفت "سلسبیل" و به محض تایید راننده ، سوارش شد . و
زیر لب زمزمه کرد :" بکش که اومدم ، اصغرآقا کله پز !" راننده که
تک و توکی از زمزمه زیر لبی شهریار را شنیده بود ، با لبخند شیرینی که بوی دوستی و
آشنایی داشت ، گفت :
..." انگار یه نقشه هایی تو کلته
داش !؟" شهریار که با کمی مکث ، متوجه طعن و
کنایه راننده جوان شد ، از ته دل قهقه ای زد و گفت :
..." آره داش ؛ بعد مدتی میخوام
برم کله پزی محلمون ، یه دلی از عزا در بیارم ؛ طالبی ؛ بسم الله ..!" و دوباره از ته دلش خندید ! راننده هم همراه با شهریار ،
قهقه ای زد و از میان خنده های بلندش گفت :
..." نیکی و پرسش !؟ ولی دنگی و
دونگی !" با این حرف راننده ، شهریار اخمی در هم
کشید و گفت :
..." د اومدی و نسازی ها ..، داری
مرام بچه سلسبیلو چوب می زنی !؟"
..." قربون مرامت داش ؛ ولی بی دنگ
و دونگ شرمنده ! نمی گم مهمون من ، که بگی تعارف تیکه پاره میکنه !" شهریار اخم باز کرد و دستی از روی مهر و محبت به شانه جوان
زد و گفت :
..." خیالی نیست ؛ حالا ، بریم تا
بعد !" و راننده دنده ای چاق کرد و شتاب
اتوموبیل را بیشتر کرد . وارد کله پزی که شدند ، اصغر کله پز که پشت دیگ و مجمع
کله هایی که بخار ازش بلند می شد ؛ داشت سفارش هریک از مشتری ها را در بشقابهای
چینی گلسرخی ، که از تمیزی و سفیدی برق می زد ، می کشید ؛ سری بلند کرد و با دیدن
شهریار ، خنده آشنایی بر چهره اش نشاند و گفت :
..." به به ، آقا شهریار خودمون ؛
چه عجب ! راه گم کردی داش !؟" شهریار که با
طعن و شوخیهای اصغر کله پز ، ناآشنا نبود ، لبخندی زد و زیر چشمی اشاره ای به
جوانک همراهش کرد و گفت :
..." صبی یهویی هوس کله های اصغر
آقا زد به سرمون و با این داشمون ، کله کردیم اینطرفی !" و قبل از اینکه جواب اصغر آقا را بشنود ، نگاهی انداخت به
داخل کله پزی که پر بود از مشتریانی که هر دو سه نفری پشت یک میز داشتند ، صبحانه
می خوردند . کم نبود چهره های آشنایی که هر از جایی از کله پزی نشسته بودند و با
ورود شهریار ، لبخند آشنایشان ، بر لبهاشان نشسته بود . شاید به همین خاطر هم ، رو
کرد به جمعیت و گفت :
..." آقایون ، جمیعا ؛ خیلی مخلصیم
.." و در میان هیاهویی که از طرف مشتریان
بر خاست ، به اتفاق جوانک به طرف میز خالی ای رفتند که صدای اصغر کله پز پشت سرشان
بود :
..."نگفتی آقا شهریار !؟چی براتون
بذارم !؟" شهریار که تازه
داشت با جوانک همراهش ، پشت میزی می نشست ، گفت :
..." مثل همیشه ، دو پرس ، زبون و
مغز و چشم و بناگوش .." و رو به جوانک
کرد و گفت :
..." شرمنده داش ؛ چش که میخوری
!؟" جوانک نگاه پر از مهری به شهریار کرد و
گفت :
..." شرمندم میکنی ؛ آره داش
.." و هنوز حرفش به آخر نرسیده بود ، که
دوباره صدای اصغر کله پز به گوشش رسید ، که پرسید : ..." آبگوشت !؟"
شهریار نگاه پرسشگری به جوانک همراهش کرد و با تایید نگاهش رو به اصغر آقا گفت :
..." دستت درست اصغر آقا ؛ یه
آبگوشت هم بذار کنارش !" و نگاهش را دوخت
به جوانک و پرسید :
..." راستی داش ؛ ما نباس بدونیم
اسم شما چیه و بچه کجایی !؟"
جوان سر بلند کرد و گفت :
..." شرمنده ، من اسمم ممد هفت
لنگه ، بچه جوادیه .." شهریار لبخندی
زد و گفت :
..." یا علی ممدآقا ؛ کله های
اینجا که مثل محل شما نمیشه ! امروزه رو با ما بد بگذرون !" جوان لبی به دندان گزید و گفت :
..." نه آقا شهریار ؛ آوازه کله
های سلسبیل هم ، تو همه تهرون پیچیده ..!" و هردو زدند زیر خنده . موقع حساب که شد ، جوانک زودتر از شهریار بلند شد و
خودش را پشت پیشخوان رساند و گفت :
..." دست مریزاد اصغرآقا ؛ حساب ما
چقد شد داش !؟" اصغر آقا از
همان دور زیر چشمی نگاهی به شهریار کرد ، که شهریار ابرویی بالا انداخت و اصغر آقا
روبه جوانک گفت :
..." بعد سالی آقا شهریار و مهمونش
قدم رو چشم ما گذاشتن ! قرار چوبکاری نداشتیم ! امروز مهمون منید ، کم و کسری که
نداشتین ایشالا !" جوانک دوباره
دست در جیبش کرد و بسته اسکناس تا خورده ای را از جیبش بیرن کشید و گفت :
..." قربون مرامت اصغر آقا ؛ ولی
اگه اجازه بدین ..." که دستی از پشت
به شانه اش خورد و برگشت ، شهریار با لبخند تلخی که نشان از دلخوریش داشت ، گفت :
..." ممدآقا ؛ شما که آوازه کله
پزیهای سلسبیلو شنیدی ؛ اینم باید بدونی که از مهمون پول نمیگیرن !" و در حالیکه به زور دستش را به طرف جیبش هدایت می کرد ،
ادامه داد :
..." د بذار تو جیبت این اسکناسارو
؛ زشته جلو این همه مردم !" محمد ، بیشتر از
این اصرار نکرد و با آرامی دست در جیبش کرد و از کنار پیشخوان کنار رفت .
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر