اسی لباسش را که پوشید و مقابل آینه قدی قرار
گرفت ؛ خودش هم فهمید که تومنی هفت صنار فرق کرده ! کت و شلوار دودی تیره و پیراهن
سفید ابریشم و کراوات سرخ خوش نقش و کفش تمام چرم ایتالیایی ، به قدری برازنده تنش
بود ، که انگار ، سفارشی برایش دوخته بودند . سنجاق کراواتش را که محکم کرد و
موهای بلندش را برسی کشید ؛ از رختکن بیرون زد ! تیمسار از همان دور لبخند شادی بر
چهره اش نشست و سری تکان داد . شازده هم که تازه کیفش را برداشته بود و داشت از
اتاق بیرون می زد ، با دیدن اسی لبخندی زد و گفت : ..." حالا شد !"
اسی اما لبی ور چید و گفت :..." ولی آقا ؛ من با همون لباسای خودم خیلی
راحت تر بودم ." شازده انگار که حرفهای اسی را اصلا نشنیده باشد ، نگاهی
به طرف در خروجی کرد که پیرمرد نزدیکش بود و با صدایی کمی بلندتر ، گفت :
..." اصلان ، بیا در این اتاق رو
ببند ؛ بعدا یادت نره !" شازده تنها کسی
بود که پیرمرد را اصلان صدا می زد . پیرمرد ، به طرف در اتاق شازده گام برداشت و
زیر لب غرید :
..." کی تا حالا یادم رفته که این
دومیش باشه !" شازده با اینکه
صدای پیرمرد را نشنید ، ولی از حالتش فهمید که زیر لب غر می زند ، برای همین هم ، به
هم که رسیدند ، با خنده گفت :
..." چیه زیر لب غر می زنی اصلان
!؟" پیرمرد نگاهی به شازده و اسی کرد که
شانه به شانه هم به طرف در خروج کلوب می رفتند و گفت :
..." هیچی آقا ؛ بذارین به حساب
پیری و بیحوصلگی !" شازده دستی به
شانه پیرمرد گذاشت و با چهره ای بشاش گفت :
..." نبینم دمغ باشی ها ..؛ " و انگار که با این حرفش دل پیرمرد را به دست آورده باشد ،
همراه اسی به در خروج نزدیک شد . هنوز از در خارج نشده بودند که صدای پیرمرد
از پشت سر ، برشان گرداند :
..." آقا اسفندیار ..؛ توز فقط یه
شاره ! نشنوم جلوش کم آوردی ها ..!" اسی نگاه پر از محبتی به پیرمرد کرد و گفت :
..." نه تیمسار ، پوزش زده است ؛
خیالت راحت !" و وقتی خنده
رضایت را در کنج لبان پیرمرد دید ، همراه شازده از در کلوپ بیرون زد .
با اینکه
آفتاب نیمه مهرماه آن روز هم ، ساعتی بود ، که به زوال نشسته بود و تاریکی شب ،
سایه سیاهش را در شهر گسترانده بود ، برق اتوموبیل بنز سرخابی شازده ، در زیر نور
چراغهای کم سوی خیابان شاید ، چشم را می زد ! این اتوموبیل شازده را ، اسی اولین
باری بود که می دید ! زیبائیش در همان نگاه اول ، آدم را شیفته اش می کرد !
نزدیکتر که شدند ، اسی از پشت شیشه جلو ، سایه زنی را دید ، که در صندلی کنار
راننده لمیده بود ؛ با اینکه شاید به خاطر تاریکی اول شب و شاید هم به خاطر رنگ
تیره شیشه های اتوموبیل ، چهره زن به خوبی نمایان نبود ؛ ولی از طرز نشستن زن ، می
شد فهمید که ؛ زن متشخص و مغروری است ! اسی بی اختیار داشت به طرف در عقب اتوموبیل
گام بر می داشت که ، شازده با دستی بازویش را گرفت و با دست دیگر سوییچ اتوموبیل را
به طرفش دراز کرد و گفت :
..." بهتره تو برونی !" اسی نگاهی به زن کرد که داخل اتوموبیل بود ؛ و نگاهی به
شازده ؛ و با اکراه و تردید گفت :
..." ولی آقا ..؛ بهتر نیست خودتون
بشینید !؟" شازده که دلیل
تردیدش را می دانست ، اشاره ای به زن کرد و با بی اعتنایی گفت :
..." اگه به خاطره پرستوست ؛ ناراحت
که نمیشه هیچ ، خوشحال هم میشه !" و سوییچ را در
دست اسی چپاند . و قبل از اینکه اسی اعتراضی بکند به طرف در عقب اتوموبیل رفت و
سوارش شد . و وقتی دید ، اسی هنوز هاج و واج ، در همانجا میخکوب است ، شیشه را کمی
پایین کشید و گفت :
..." پس چرا معطلی ؛ د راه بیفت تا
دیر نشده !" اسی ، نگاهی به
زن انداخت ، که در همان تاریکی هم معلوم بود که نیشش تا بناگوش باز است ، و با
همان شکی که تمام وجودش را پر کرده بود ، به طرف اتوموبیل گام برداشت . در را که
باز کرد ، بوی عطر تند زنانه زن ، بینیش را پر کرد . پشت فرمان که جا می گرفت ،
شازده که پشت نشسته بود ، گفت :
..." خانوم ؛ اسی خوش دستی که
صحبتش بود ایشونه !" و زن که خنده
لوندش تا بناگوش باز بود ، رو به اسی گفت :
..." باید خیلی خوش دست باشی که
شازده ، جرئت کرده امشب ، نیم میلیون دلار روت شرط ببنده !" اسی خواست چیزی بگوید که پشیمان شد و نگاهی در آینه وسط اتوموبیل
کرد و استارت زد . ولی قبل از اینکه راه بیفتد ، دوباره زن با همان خنده لوند و
عشوه شتریش ، رو به اسی کرد و در حالیکه ظاهرا مخاطبش را شازده قرار میداد ، گفت :
..." اما نگفتی مسعود ؛ که این آقا
اسی تون ، اینقدر سربزیر و خجالتی هم هست !" و بی اینکه منتظر پاسخی باشد ، قاه قاه زد زیر خنده ! اسی دنده اتوماتیک
اتوموبیل را در حالت حرکت قرار داد ، و آرام از پارک بیرون آمد و راه افتاد ، در
حالیکه داشت در ذهنش دنبال جمله ای می گشت تا بی اینکه بی ادبی کرده باشد ، جواب
دندان شکنی هم به این کنایه زن بدهد ؛ که دوباره زن ، با همان لحن و عشوه گفت :
..." الهی بمیرم ..؛ ببین مسعود ،
چه جوری قرمز شده طفلکی !" شازده که از
همان موقعی که سوار اتوموبیل شد ، سرش در کیفش بود و ظاهرا داشت دنبال چیزی می گشت
، گفت :
..." اینقدر سر به سر اسی نذار
پرستو !" که صدای قهقه زن ، در فضای کوچک
اتوموبیل پیچید ، ولی قبل از اینکه حرفی بزند ، اسی همانطور که نگاهش به جلو بود ،
با بی اعتنایی گفت :
..." بذارین راحت باشن شازده ؛
احترام بزرگتر واسه ما واجبه !" کنایه اسی ،
آنقدر برای زن سنگین بود ، که به یکباره خنده اش بند آمد و صورتش از خشم به سرخی
زد و با عصبانیتی که کاملا از لحنش پیدا بود ؛ گفت :
..." نه بابا ..؛ پس این آقا اسی
حرف هم بلده بزنه ! منو باش که فکر کردم ، زبونشم گربه خورده !" اسی که بالاخره توانسته بود با یک جمله حریف را ، ناک اوت
کند ، با بی تفاوتی گفت :
..." جسارت منو می بخشید خانوم ؛
شازده میدونن ، من کلا آدم کم حرفیم !" و زن که هنوز عصبانیتش از کنایه و بی اعتنایی اسی ، فروکش نکرده بود ، با حرص
گفت :
..." آره معلومه !" و با قهر صورتش را برگرداند و مخصوصا ، پاروی پا انداخت طوری که رانهایش که از سفیدی برق می زد ،
از زیر دامن کوتاهش نمایان گردد ! و در حالیکه وانمود می کرد که از فرط عصبانیت ،
کارد بزنی خونش در نمی آید . یکی دو تا از دکمه های روپوشش را طوری باز کرد که چاک
سینه هایش هم ؛ از زیر پیراهنی که یقه اش تا نافش باز بود ، به خوبی دیده شود . زن
خوب می دانست که هر مردی با دیدن ، اندام زیبایش ، که انگار از مرمر تراشیده بودند
، آب از لب و لوچه اش راه می افتد . ولی اسی ، کوچکترین توجهی به اینهمه ادا و
اصولش نداشت ؛ و حتی نیم نگاهی هم به طرفش برنگرداند ! و این حرص زن را بیشتر در
می آورد ! زن با خود فکر کرد :" فکر کردی ! همچین به چنگت بندازمت ، که تو
خوابم ندیده باشی !" و دوباره با لبخندی ملیح و چهره ای مهربان به طرف
اسی برگشت و به تماشای چهره اش نشست ، که انصافا ، از هر نظر می توانست ، چهره
مطلوب زیباترین دختران باشد ؛ مخصوصا که با آن لباس زیبا و خوش دوختی که شازده
برایش تدارک دیده بود ، درست همانند ، شاهزاده رویاهای زن ، کنارش نشسته بود ! اما
همانند اسبی وحشی ، که رام کردنش به این آسانی نبود ! پرستو با اینکه ، هنوز چند
ماهی مانده بود تا به مرز بیست و پنج سالگیش برسد ؛ شاید به خاطر آرایش بسیار
غلیظی که داشت ، همیشه سنش را بیشتر نشان میداد ! نه اینکه نفهمد ؛ که خودش هم خوب
می دانست که با یک آرایش ملایم دخترانه، نه تنها از سنش هم کمتر نشان خواهد داد ،
که زیباییش هم دو چندان خواهد شد ! ولی مخصوصا این آرایش غلیظ را می کرد ؛ تا در
مجامع و مجالسی که با شازده ظاهر می شد ، اختلاف سنیشان ، خیلی به چشم نیاید ! یکی
دو سه ماه پیش بود که توسط یکی از دوستانش ، با شازده آشنا شد ، و با اینکه شازده
میتوانست جای پدرش باشد ؛ فقط به خاطر پول ، معشوقه اش شد ! با اینکه می دانست
شازده ، غیر از او معشوقه های دیگری هم دارد ، ولی سعی کرد با طنازیهایش ، اکثرشان
را از دور و بر شازده ، دک کند ! ولی هیچگاه نمی توانست دل در گرو شازده بگذارد ؛
که عشق ، اختیاری نیست ! تا این سن هم ؛ دلش برای هیچ کس نلرزیده بود ؛ کلا از
همان بدو نوجوانی ، سر پر شر و شوری داشت ؛ و معتقد بود که :" به هر باغی
رسیدی ، گلی بچین و برو !" ولی امروز تا اسی کنارش نشست ، بند دلش از هم
گسست ! درست ، که پرستو به روی خودش نیاورد و سعی کرد با همان شیوه همیشیگیش ،
عشوه ای بیاید و دلی ببرد ..؛ ولی نشد ! شازده سرش به کار خودش بود . او نه تنها
در مورد پرستو ، که در مورد هیچ یک از معشوقه هایش ، به اندازه سر سوزنی تعصب
نداشت ! پرستو این را خوب می دانست ، اسی هم می دانست ؛ با این فرق که اسی ، مرام
خاص خودش را داشت ! "مرام بچه های سلسبیل !" حرمت نان و نمک را خوب می
فهمید و حرمت رفاقت و ناموس ! پرستو چند لحظه ای را محو تماشای اسی شد ، و منتظر
ماند تا شاید ، نیم نگاهی به طرفش برگردد و ببیند ؛ در مقابل چشمان هوس انگیز و
بدن نیمه برهنه ای که برایش به نمایش گذاشته بود ، باز هم تاب مقاومت دارد !؟ که
دریغ از ، نیم نگاه ! بالاخره هم تاب نیاورد و با مهربانی گفت :
..." خوب حالا ؛ قهر هم میکنه آقا
! چه نازک نارنجی !" لحنش آنقدر
عاشقانه بود ، که شازده را هم لحظه ای از خودش بیرون کشید و گفت :
..." مگه نگفتم کاری به کارش
نداشته باش !؟" پرستو با این
نهیب شازده کمی خودش را جمع و جور کرد و گفت :
..." من که چیزی نگفتم ؛ فقط
خواستم از دلش در بیاد ؛ که خدای ناکرده عقده نشه ، تو گلوش گیر کنه !" شازده دوباره با همان نهیب گفت :..." بسه دیگه
!" و سرش را پایین انداخت ، روی یادداشت هایی که داشت ورق می زد . پرستو
لب ور چید و با ناز و قهر به جلو برگشت و در صندلیش چپید . اسی نگاهی به آینه کرد
و گفت :
..." اجازه بدین راحت باشن آقا
!" و رو به پرستو کرد و گفت :
..." قهر کدومه خانوم ؛ من بیشتر
حواسم به رانندگیمه و امشب ! " پرستو که دید ،
اسی لحن ملایم تری گرفته ، دوباره رو به او کرد و گفت :
..." حالا فکر میکنی ؛ بتونی ببریش
!؟ من شنیدم ، طرف ، اند این کاره ها ..!؟" ولی قبل از اینکه اسی جوابی دهد ، شازده پرید به میان حرفش و گفت :
..." معلومه که میبره ! این حرفا
چیه میزنی !؟" اسی با حالتی
پادرمیانی گفت :
..." خیالی نیست آقا ؛ خانوم
نیتشون خیره !" و رو به پرستو
کرد که کاملا به طرف او چرخیده بود ، و با دیدن سینه های سفید و مرمرینش که نیمی
از آن بیرون از پیراهنش بود ، لحظه ای به لکنت افتاد و به زحمت گفت :
..." تا خدا چی بخواد !
"
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر