۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

شب ممتد- فصل 5

    حرف حاج آقا اصغری ، به قدری خارج از انتظار شهریار بود ، که به یکباره وا رفت ! اصلا زبانش بند آمد و ذهنش لحظه ای ، هنگ کرد ! و با خود اندیشید که احسان و سارا ، پر بیراه هم نمی گفتند که اینها اصلا بلکل تعطیلند ! دوباره دست در جیب شلوار تنگ و چسبان جینش کرد و گوشیش را با نوک انگشتانش بیرون کشید و شماره استاد را دوباره گرفت ؛ به محض اینکه صدای استاد را شنید ؛ با حیرت و کمی هم عصبانیت گفت :
..." با اینا هیچ رقم ، نمیشه کنار اومد استاد ؛ به قول بچه ها ؛ بیغ بیغند !" استاد سعی کرد با لحن آرام و ملایمش ، از عصبانیت شهریار بکاهد :
..." اتفاقی افتاده !؟" شهریار کمی آرام شد و ادامه داد :
..." حاضر به همکاری نیستن ! بعید میدونم بشه رو اینا حسابی باز کرد !" استاد با آرامش بیشتری پرسید :
..." چطور !؟ از وضعیت بحرانی که ، بیرون در انتظارشان است خبر دارند !؟"
..." معلومه که خبر دارن ؛ منتها خودشون زدن به خریت !" و انگار که از این حرف خودش کمی شرمنده شده باشد ؛ به یکباره ساکت شد . استاد هم با کمی تامل و همان آرامشی که از ابتدا در لحنش بود گفت :
..." اوضاع از هر نظر تحت کنترل ماست ؛ نگران نباش !"  شهریار که عصبانیتش کاملا فروکش کرده بود ، نگاهی به ازدحام جمعیت مشتاقی که مقابل سیدآقا ، در حیاط نشسته بودند و فارغ از ، حوادثی که میتوانست هر لحظه ، همچون زلزله بر سرشان هوار شود ؛ مات و مبهوت چهره سیدآقا بودند ، کرد و با ملایمت بیشتری گفت :
..." تکلیف ما چیه استاد !؟"
..." گوش به زنگ من باش ؛ خودم به موقع خبرت می کنم !"   تلفن که قطع شد ، آرام نگاهی دوباره به اطرافش کرد و  قوطی پیت حلبی ای که کنارش بود را نزدیکش کشید و با احتیاط رویش نشست . و وقتی که مطمئن شد که پیت حلبی تحمل وزنش را دارد ، تکیه اش را به دیوار سمندی پشتتش داد وبی اختیار غرق در افکار دور و درازش شد .  دست در جیب بغل کاپشنش کرد و کارت ویزیت خوش نقش و نگاری را که روی آن نقش یک ستاره نه پر طلاکوب شده بود را ، از جیبش بیرون کشید ! و طبق عادت ، میان انگشتانش ، کارت را تابی داد و با زهرخندی که بر کنج لبانش نقش بسته بود ؛ نگاهی به آن انداخت ! "استاد کورش متضد" خودش هم نمی دانست ، چرا در تمامی این یکی دو سال ، حتی لحظه ای این کارت را از خودش دور نکرده بود ! آن شب که استاد ، این کارت را به او داد و از کنارش برخاست و دور شد ؛ شهریار حتی تصورش را هم نمی کرد ، که این کارت بتواند مسیر زندگی او را این قدر تغییر دهد . بعد از رفتن استاد ، شهریار ، از صندلی فرفروژه تراسی ای که در آن لمیده بود ، بلند شد . دست در جیب شلوارش کرد و تا آنجا که می شد ، خودش را کش داد و رو به منظره زیبای شهر به تماشا ایستاد و نفس عمیقی کشید و در رویایی عمیق فرو رفت . شاید اگر فشار ملایم دستی روی شانه اش ، نبود ، حالا حالاها در رویاهای بی سر و ته خود غرق بود !
..." کی بود طرف !؟" شهریار با دیدن ناگهانی اسی ، لبخندی زد و در حالیکه دوباره غرق تماشای منظره شهر بود ، گفت :
..." چه میدونم ؛ یکی از این رمالای مدرن !" و وقتی چشمان اسی را دید که از تعجب گرد شده بود ؛ ادامه داد : ..." از همین رمالا که دفتر و دستکی دارند و یل و بیضایی ؛ بیشتر مشتریانشون هم که میدونی ؛ همین خاله خانباجیهای ، تیتیش مامانی امروزیند ، که از زور بیکاری نمی دونن ، چیکار باید بکنند !" اسی کمی این دست و آن دست کرد و بالاخره هم با خنده ای که کنایه شیرینی داشت ، گفت :
..." حالا ، چی به تو گفته که اینجور درگیرت کرده !؟" شهریار نیم نگاهی به اسی کرد و با بی تفاوتی گفت : ..." درگیر کدومه !؟ حرفای اینا بیشتر به درد همون خاله خانباجیا میخوره ...!" ولی قبل از اینکه حرفش را تمام کند ، اسی پرید به میان حرفش و گفت :
..." دیدم که کارتشو بهت داد ..!" شهریار هم برای اینکه ختم قائله کند ، نیم چرخی زد و بازوی اسی را در آغوش گرفت و به طرف سالن کشید و گفت :
..." فقط واسه تفریح ! راستی از فاطی چه خبر !؟" که به یکباره آنچنان حزن و اندوهی چهره اسی را گرفت ، که برای آنی شهریار را پشیمان کرد از پیش کشیدن این سئوال :
..." فرقی نکرده ! همونطور که بود !" خود شهریار هم به ناگاه غم و اندوه چهره اش را گرفت و دوباره پرسید :
..." کی پیشش بودی !؟" اسی با همان اندوهی که در صدایش بود ، گفت :
..." بعد از ظهری !"
..." خوب ؛ چی میگن دکترا !؟"
..." تو کماست دیگه ؛ چی دارن بگن !؟ میگن دعا کنین براش !" شهریار که دید ادامه این بحث ، جز اینکه عیش امشبشان را تیش کند ، فایده ای ندارد بحث را عوض کرد و پرسید :
..." از شازده چه خبر !؟ نمی بینمش این دور و برا !" و همانطور که بازوی اسی را در آغوش داشت ، سر بلند کرد و چشمی گرداند و اسی را کشید به طرف مرکز سالن که اکثر میهمانها ، آنجا جمع بودند . به شلوغی جوانانی که وسط سالن حلقه زده بودند که رسیدند ، شهریار ، روی نوک پا بلند شد و خودش را تا آنجا که می شد کش داد ، تا ببیند آن وسط چه خبر است !؟ که به یکباره نگاهش با چشمان آبی رنگ شاد و خندان دختری که با زیبایی تمام در میان حلقه جوانان اطرافش می رقصید ، تلاقی کرد . چشمان دختر آن قدر زیبا و گیرا بود ، که لحظه ای بند دلش را از هم گسست . ولی از آنجا که اسی بدجوری به هم ریخته بود ، با راهنمایی او کناری رفتند و روی یکی از مبلها لمیدند !  شهریار یکی دو بار دیگر هم خواست که سر حرف را با اسی باز کند ، تا بلکه از آن حالی که داشت بیرون بیاید ، که نشد ! در حال و هوای خودشان بودند که ، یکی از مستخدمان جوانی که داشت از میهمانان پذیرایی می کرد ، پیش آمد و بشقابی را که کاغذ تا کرده کوچکی داخلش بود را روی میز عسلس مقابلشان گذاشت و در گوش شهریار ، آرام نجوا کرد :
..." عذر میخوام قربان ؛ این یادداشتو اون خانوم ازم خواستند که خدمت شما تقدیم کنم !" و با سر اشاره به دو دختر جوانی کرد ، که در چند قدمیشان ، کناری نشسته بودند و شاد و شنگول داشتند نوشیدنیشان را آرام آرام سر می کشیدند . شهریار تا سر برگرداند ، دختر شوخ و شنگ چشم آبی ، آنچنان لبخند ملیحی تحویلش داد که آنی ، چیزی نمانده بود نفسش بند بیاید . مستخدم که دور شد ، آرام کاغذ تاکرده را برداشت و  تایش را باز کرد . تمام یادداشت ، یک شماره تلفن همراه بود و یک اسم ."ساناز" . شهریار لحظه ای اسی را براندازی کرد که کناردستش روی مبل لمیده بود و کاملا در خودش فرو رفته بود . و دوباره نگاهش را به طرف دخترها چرخاند . و ساناز که قدر مسلم همان دختر چشم آبی بود ، با خنده ای که دل شهریار را آشوب کرد ، با اشاره بهش فهماند که روی تراس منتظرش خواهد ماند ، و از جا بلند شد و به طرف تراس رفت . نگاه شهریار هم بدرقه راهش بود ؛ به تراس که رسید ، رو به منظره زیبای شهر ایستاد و دستانش را تکیه دست انداز استیل نرده شیشه ای کرد ؛ نسیم ملایم آن شب تابستانی ، موهای بلندش را به رقصی ملایم درآورد . و آشوب دل شهریار را دوچندان کرد . شهریار آرام از جا برخاست ، که اسی آرام چشمانش را از هم گشود و پرسید : ..." جایی میخوای بری !؟" شهریار همچون کودکی که دست و پایش را گم کرده باشد با تته پته و لکنت گفت :
..." گفتم برم تراس یه هوایی بخورم ..؛ میای با من !؟" اسی لبخند بسیار کمرنگی زد و کمی بیشتر خودش را روی مبل سر داد و گفت :
..." تو برو راحت باش ، من میخوام کمی تنها باشم !" و نیم نگاهی هم به تراس انداخت که چند نفری هر از جایی از آن نشسته یا ایستاده بودند و سرشان به کار خودشان گرم بود . نگاه اسی که دوباره به سالن برگشت و آرام پلکهایش را روی هم گذاشت ، شهریار آرام به طرف تراس گام برداشت . به یک قدمی ساناز که رسید ، سلامی کرد و قبل از اینکه حرف دیگری بزند ، ساناز به طرفش برگشت و با همان چشمان بی حیا و جادوئیش که پر از خنده و شیطنت بود ، سلامش را جواب گفت و بلافاصله ادامه داد :
..." از دوستان استاد هستید !؟" پرسشش ، آن قدر غافلگیرکننده بود که شهریار ، لحظه ای جا خورد و کمی طول کشید تا منظور ساناز را در ذهنش حلاجی کند ؛ و با کمی تامل ، لبخندی زد و گفت :
..." آها ..؛ نه ..؛ اولین باری بود که می دیدمشون ؛ چطور مگه !؟" ساناز که حالا دیگر آن قدر نزدیکش بود که شهریار بوی مطبوع تنش را حتی حس می کرد ، با همان لبخند شیرینی که آنی از چهره اش محو نمی شد ، گفت :
..." آخه دیدم ، همچین باهم گرم گرفتین و خلوت کردین ؛ که فکر کردم صد ساله همدیگرو میشناسین !" شهریار که از لحنش معلوم بود ، خیلی هم راغب به ادامه این بحث نیست ، گفت :
..." میخوای اونجا بشینیم !؟" و میز و صندلی فرفروژه تراسی را نشان داد که گوشه دنجی از تراس بود . ساناز در حالیکه بی معطلی به همان طرف گام بر می داشت ، با همان خنده گفت :
..." چرا که نه !؟ هر جور تو بخوای !" کنار میز و صندلی که رسیدند ، شهریار یک گام جلوتر رفت و یکی از صندلیها را کمی عقب کشید و به ساناز تعارف کرد . و ساناز هم که چهره اش پر بود از امتنان و تشکر ، لبخند جادوئیش را دوباره به رخ شهریار کشید و آرام روی صندلی نشست . شهریار هم با کمی تامل در مقابلش نشست و سری برگرداند و نگاهی به سالن کرد که مطمئن شود از معرض دید اسی دور شده است . ساناز با همان لوندی خاص خودش پرسید :
..." دنبال دوستت می گردی !؟ راستی ؛ چی صدات می کنن !؟" شهریار که تازه متوجه شد که هنوز خودش را معرفی نکرده ، با شرمندگی گفت :
..." معذرت میخوام ؛ شهریار ."
..." خوب شهریار ، نگفتی چرا دوستت ، اینقدر دمغ بود !؟"
..." مدتیه نامزدش مریضه !" ساناز به یکباره چهره در هم کشید و با حالت محزونی گفت :
..." الهی بمیرم ..؛ چی هست مریضیشون !؟" شهریار که همدردی ساناز را دید ، گفت :
..." تو یه تصادف ، ضربه مغزی شده ؛ الآن ، نزدیک سه ماهه که تو کماست !" قیافه ساناز در عین حزن و اندوه ، جدی تر شد و گفت :
..." واقعا متاسفم ..؛ خیلی دوستش داره !؟"
..." بیشتر از جونش !" ساناز لبخند کمرنگی زد و گفت :
..." خوش به سعادتش ، حالا دکترا چی میگن ، امیدی به برگشتش هست !؟"
..." دکترا که قطع امید کردن .." و قبل از اینکه حرفش را ادامه دهد ، اندیشید که ، شاید خیلی هم خوب نباشد که ، اولین جلسه آشنائیش با ساناز ، اینقدر فضای غمگینی بینشان حاکم باشد ، و حرف را برگرداند و گفت :
..." بگذریم ؛ خوب ، از خودت بگو !" و به یکباره همان خنده شوخ و شنگ به چهره زیبای ساناز دوید و شروع کرد به از هر دری حرف زدن !
     از فردا بیشتر وقتش شده بود ساناز ، صبح هنوز خواب و بیدار بود که همراهش زنگ خورد ؛ به زحمت چشمانش را باز کرد و روی میز کنار تختش با دست دنبال گوشیش گشت . گوشی را که برداشت و اولین الویی را که خواب آلوده و با خمیازه گفت ؛ صدای پر از خنده ساناز گوشش را پر کرد که :
..." ای تنبل ، هنوز خوابی !؟ لنگ ظهره ها ...!" و شهریار بلافاصله از جا برخاست و صدایش را صاف کرد و نگاهی به ساعت انداخت که نزدیک یازده بود و گفت :
..." سلام ؛ ساعت چنده مگه !؟" ساناز دوباه با همان شیطنت و شادی خاص خودش ، خنده ای سر داد و گفت :
..." معذرت میخوام ، سلام ؛ واسه من که از دو ساعت پیش دارم یکریز شمارتو می گیرم ، ساعت هزار ! تو رو دیگه نمیدونم !" و قاه قاه زد زیر خنده ؛ که شهریار هم خنده اش گرفت و در میان خنده هایش گفت :
..." من که با اولین زنگت بیدار شدم ؛ مگه بازم زنگ زدی !؟"
..." آقا رو باش ، یه نیگاه به میس کالت بندازی ؛ می بینی که ساناز بیچاره از صبح تا حالا ، خداتا زنگ زده ! ولی آقا به یکیش جواب دادن !" شهریار سریع نگاهی به میس کالهایش انداخت و گفت :
..." معذرت میخوام ؛ اصلا نشنیدم !"
..." مهم نیست ،خوب بگو ببینم چیکارا می کنی !؟" و دوباره صحبت هاشان گل انداخت . همان روز اسی چندین بار خواست با شهریار صحبت گند که یکریز اشغال بود ، دست آخر هم مجبور شد ، شماره منزلشان را بگیرد و پیغام بگذارد ! هر چقدر که دوستی ساناز و شهریار عمیق تر می شد ، فاصله اش با اسی هم بیشتر می گردید . از دو سه روز بعد ، به باشگاه آمدنش هم یکی در میان شد ، بگذریم که کم کم ، هفته ای یک روز هم ، فرصت سر زدن به باشگاه را نداشت ! اوایل تمام جیک و پوکش را ریز به ریز به اسی می گفت . اسی هم از اینکه شهریار دلش جایی بند شده و شادی عشق به زیر پوستش دویده بود ، خوشحال بود . گو اینکه هر از گاهی هم ، غر و لندهای شازده را به خاطر نیامدنهای شهریار به باشگاه به جان می خرید و آرامش می کرد ؛ ولی قلبا خودش هم از این همه  افراطی که شهریار در روابطش با ساناز داشت ؛ راضی نبود ! شاید یک هفته ده روزی از آشنایی ساناز و شهریار می گذشت ، که یک روزکه طبق معمول با ساناز در یکی از همین کافی شاپ ها ؛ که حالا دیگر ، پاتوقشان شده بود ، ساناز گفت :
..." امشب دعوتیم به یه شب نشینی ؛ فکر میکنی میزبانمون کیه !؟" شهریار لبی ور چید و ابرویی بالا انداخت و گفت :
..." من که خیلی دوستا و آشناهای تو رو نمی شناسم ، چطور باید حدس بزنم !؟"
..." اتفاقا ؛ این یکی رو خوب می شناسیش !"
..." جدا ؛ خوب کیه !؟" و ساناز که دیگر بیشتر از این نمی خواست که شهریار را در سردرگمی نگه دارد ، با اشتیاقی که انگار انتظار مشتلق هم داشت ، گفت :
..." استاد !" و وقتی قیافه متفکر شهریار را دید که انگار در ذهننش به دنبال این لقب آشنا می گشت ، با تعجب ادامه داد :
..." بابا ، ستاد ، استاد کوروش معتضد ؛ شب مهمونی شازده ...!" و قبل از اینکه ادامه دهد ، شهریار سری به علامت تایید تکان داد و گفت :
..." آها ..؛ همون رماله !؟" از این حرف شهریار ، ساناز آن قدر تعجب کرد ، که حالت چهره اش به کلی برگشت و با حیرت گفت :
..." رمال چیه !؟ ایشون یکی از معروفترین استادان مدیتیشنه ! بیشتر از نه ماه از سال تو اروپا و آمریکا ، سمینار و جلسه داره ..! من فکر می کردم که تو باید یکی از نزدیکانش باشی !؟" شهریار که حس می کرد شاید کمی زیاده روی کرده باشد ، آرام و با احتیاط گفت :
..." من خیلی ایشونو نمی شناسم ، اون شب هم اولین باری بود که میدیدمشون !" ساناز چهره متعجبی گرفت و متفکرانه گفت :
..." عجیبه ؛ ولی ایشون مخصوصا خواستن که تو هم حتما تو این مهمونی باشی !" شهریار لحظه ای به فکر فرو رفت و پرسید :
..." از کی خواسته !؟" دوباره لبخند شاد ساناز بر لبانش نشست و گفت :
..." نگفتم بهت !؟ شهره صمیمی ترین دوست من ، یکی از نزدیکان استاده ! همون که شب مهمونی شازده هم یکسره باهام بود ! بین من و اون رازی نیست ، واسه همین هم از تمام جیک و پوک من خبر داره ! دعوت امشب هم از طرف استاد ، به واسطه شهره به من رسیده !" شهریار ، با کمی تامل و احتیاط گفت :
..." حالا نمی شد ؛ امشبه رو بی خیال بشی !؟ "
..." اصلا حرفشم نزن ؛ مطمئن باش که حسابی خوش می گذره !" و بعد لبی ور چید و با عشوه دخترانه ای گفت :

..." من که تو رو جای بد نمی برم !" 

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر