اسی چشم از نگاه هوسناک پرستو گرفت و در جاده پیش رویش دوخت که در ، روشنایی
مهتابی رنگ چراغهای اتوموبیل بنز شازده ، هر لحظه قسمتی از آن را پشت سر می گذاشت
. با اینکه تمام نگاهش به پیش رو بود ، ولی سایه سنگین نگاه پر اشتیاق پرستو را که
کنار دستش بود ، به خوبی حس می کرد . بعد فاطی که همه چیزش بود ، دیگر هیچگاه ،
چشم در چشم زنی نشده بود و دلش برای هیچ زن دیگری نپیده بود ! یاد و خاطره فاطی ،
به یکباره تمام وجودش را پر کرد . بیشتر از ده دوازده سال بود که می شناختش ؛ از
همان بچگی ! منزلشان دیوار به دیوار هم بود . اسی سال آخر دبیرستان بود و فاطی هم تازه استخوان ترکانده بود و سال اولی
بود که وارد دبیرستان می شد . با اینکه هر روز هم را می دیدند و اسی در چشمان میشی
رنگ فاطی که برق ، شور و شادی موج می زد ، سایه ای از شور و اشتیاق را می دید ؛
ولی هیچگاه ، چشم در چشم شدن آن روز نانوایی را فراموش ، نمی توانست که بکند . با
شهریار صف نانوایی سنگکی محلشان بودند که ناگهان نگاهش با نگاه فاطی که یکی دو
قدمیشان بود گره خورد ؛ و به یک باره بند دلش از هم گسست ! آنقدر که لحظه ای بی
اختیار ، زانوانش سست شد و چیزی نمانده بود که از پا بیفتد و پهن زمین شود ، به
زحمت خودش را سرپا نگهداشت و در حالیکه بهت و حیرت از این به هم ریختگی ، تمام
ذهنش را پر کرده بود ، دوباره نگاهش را به طرف فاطی برگرداند . چهره شاد و خندان
فاطی با آن چشمان درشت جادویی ، که بی اغراق به فرشته ها می مانست ، هنوز با همان
اشتیاق و شور ، پذیرای نگاهش بود . حسابی هل کرده بود ؛ تا به حال به یاد نداشت که
با دیدن دختری اینچنین ، دست و پایش را گم کند . شهریار که به هم ریختگی اسی ،
کاملا متعجبش کرده بود ، با حیرت پرسید :
..." تو معلومه یهو چت شد ؛ اسی !؟" اسی خیلی سعی کرد که به خودش مسلط شود که شهریار چیزی از
آتش درونش نفهمد ؛ و با احتیاط گفت :
..." چیزی نیست ، انگار فشارم افتاده
!" که نگاه شهریار هم ناگهان فاطی
را یافت که با شور و اشتیاق هنوز هم داشت
اسی را می پایید ، و با لبخند کنایه آمیزی گفت :
..." آره معلومه ؛ " و با اندکی تامل دوباره با همان نیش و کنایه شیرین ادامه
داد :
..." با همه آره ، با ما هم آره !؟ " و در حالیکه داشت اشاره به فاطی می کرد ، دوباره ادامه داد
:
..." از قرا معلوم، طرف بدجوری دل داشمونو
برده ..؛ نه ..!؟" که اسی دست روی
دهان شهریار گذاشت و گفت :
..." یه کم یواشتر ، آبرومو بردی !" و نگاهش را به طرف فاطی برگرداند که داشت ، زیر زیرکی به
او می خندید . اسی و شهریار نانشان را که گرفتند ، اسی آنقدر این پا و آن پا کرد
تا فاطی هم نانش را بگیرد و راه بیفتد . فاطی از همان چند قدمی فهمید که اسی و
شهریار سر کوچه این پا و آن پا می کنند که او برسد ،نزدیکشان که شد ، شهریار یکی
دو قدمی با آنها فاصله گرفت . به یک قدمی اسی که رسید ، اسی کمی با لکنت و خجالت
سلامی کرد و گفت :
..." میخواستم باهات حرف بزنم !" فاطی هم که به وضوح معلوم بود ، که شرم آمیخته به ترسی از
اینکه کسی ببیندشان ، نگرانش کرده ، با عجله گفت :
..." سلام ؛ اینجا که نمیشه ، بذار برا
فردا صبح تو راه مدرسه !" و در حالیکه
لبخند شیرینش را به چهره اسی می پاشید ، بی اینکه منتظر پاسخی باشد از او دور شد و
به کوچه پیچید . شهریار بلافاصله نزدیکش شد و پرسید :
..." خوب چی شد !؟" و اسی که که انگار شادی کودکانه ای تمام وجودش را گرفته بود
، گفت :
..." قرارمون شد ، فردا صبح تو راه مدرسه
!" شهریار که از ته دل برای اسی
خوشحال بود ، با خنده بلندی داد زد :
..." خوب مبارکه ، آق اسی !" که اسی اخمی کرد و نهیبش زد که : ..." خوب چه
خبرته ؛ اگه تونستی تمام اهل محلو خبر کنی !؟"
آن شب تا صبح خواب
به چشمان اسی نیامد ، تا پاسی از نیمه های شب در رختخوابش به چپ و راست غلطید که
شاید لحظه ای خوابش ببرد ! چشمان شفاف فاطی برای آنی از ذهنش دور نمی شد ؛ و چهره
زیبایش که به فرشته ها می مانست . با خودش هزار جور فکر کرد که فردا در راه مدرسه به
فاطی چه بگوید !؟ و هزار جور سناریو را در ذهنش برای فردا ، تمرین کرد . شاید دم
دمای صبح بود که خوابش برد ! از خواب که بیدار شد ، آفتاب تا وسط اتاق را هم
درنوردیده بود . با دیدن آفتابی که تا وسط اتاق هم تابیده بود ، آنچنان نگرانی و
شتابی در وجودش رخنه کرد ، که به یکباره مثل برق از جا برخاست و در حالیکه دنبال
ساعتش می گشت ، فریاد زد :
..." مادر این ساعت من کجاست !؟" صدای گرم و مهربان مادر از مطبخ آمد که :
..." گذاشتم همونجا روی طاقچه
!" با شتاب ساعت را برداشت و نگاهی به آن
انداخت که عقربه کوچکش داشت از هشت هم می گذشت . با سرعت شلوارش را پا کرد و
پیراهنش را پوشیده و نپوشیده از اتاق بیرون زد . مادر با نگرانی از پشت سرش فریاد
زد :
..." کجا با این عجله !؟ داشتم صبونو ته میاوردم ..." که اسی پرید به میان حرفش و گفت :
..." دیرم شده مادر ..، کارم تموم
شه ، برمیگردم !" و با سرعت برق و
باد از در حیاط بیرون جست و در را پشت سرش به هم کوبید . با آنچنان شتابی کوچه را
دوید و خیابان را پشت سر گذاشت که به سر قرارشان نرسیده ، داشت نفسش بند می آمد !
از همان دور فاطی را دید ، که دارد این پا و آن پا می کند که برود یا که بازهم منتظر
اسی بماند ! فاطی که از آمدن اسی ناامید شده بود ، سر برگرداند و آرام آرام به طرف
مدرسه گام برداشت که ناگهان صدای سوت اسی ، دوباره ؛ نگاهش را به پشت سر برگرداند
. با دیدن اسی چهره درهمش از هم باز شد و آرام به طرف اسی برگشت و راه افتاد . اسی
هم در چشم به هم زدنی خودش را به او رساند و با اینکه هنوز نفسش جا نیفتاده بود ،
نفس نفس زنان و بریده بریده گفت :
..." ببخشید ، سر صبحی خوابم برد
!" فاطی که از وضعیت آشفته و به هم ریخته
و دست و روی نشسته اسی خنده اش گرفته بود ، گفت :
..." خوب میذاشتی برا یه روز دیگه ؛ چه عجله ای بود !؟" اسی که هنوز داشت نفس نفس می زد ؛ گفت :
..." اصلا حرفشم نزن ؛ من تموم
دیشبو بیدار بودم که کی صبح میشه تا تو رو ببینم ؛ اونوقت تو میگی ، میذاشتی برا
یه روز دیگه !؟" فاطی که لبخند
رضایتش از این حرف اسی ، زیبائیش را دوچندان می کرد ، گفت :
..." خوب حالا حرفتو بزن ؛ من داره دیرم میشه !" اسی ، دستی به موهایش کشید که به هم ریخته و پریشان بود و
گفت :
..." نمیشه ، امروز رو بی خیال مدرسه شی !" فاطی لبی ورچید و با ناز دخترانه ای گفت :
..." نه تو رو خدا ، همین جوری هم
غیبتام ؛ سر زده به آسمون هفتم ! امروز نرم ؛ می ترسم که اخراجم کنن !" اسی ابرویی بالا انداخت و گفت :
..." غیبت واسه چی !؟" فاطی لبخندی زد
و گفت :
..." واسه عروسی دختر خالم دیگه ،
مامانم سه روز اجازمو گرفته بود ، که شد یه هفته ! اگه التماسای مامانم نبود و پا
درمیونی معلم ادبیات "خانوم کیان " که پروندمو داده بودن زیر بغلم
!" اسی لحظه کوتاهی به حرفهای فاطی
اندیشید و گفت :
..." خوب بعد مدرسه چی !؟" و فاطی هم که از این پیشنهاد اسی سر از پا نمی شناخت با خوشحالی گفت :
..." عالیه ؛ ساعت یک همینجا !" و وقتی لبخند رضایت اسی را دید ، لبخند متقابلی زد و گفت :
..." پس اگه اجازه بدی من برم تا
دیرم نشده ؛ ... بای !" و آرام دستی
تکان داد و از اسی دور شد . نگاه اسی تا پیچ خیابان مدرسه بدرقه اش کرد ، فاطی
خیابان را که می پیچید ، نگاه دوباره ای به اسی کرد و لبخند شیرینش را بار دیگر بر
چهره اش پاشید و از افق نگاهش ، پنهان شد . اسی که سر از پا نمی شناخت با عجله به
خانه برگشت ، دوشی گرفت و سر و صورتی صفا داد و لقمه ای گرفته و نگرفته لباس پوشید
و بیرون زد . آنقدر در کوچه پس کوچه ها و خیابانهای
اطراف محلشان پرسه زد ، که نزدیک ساعت یک شد . از نیم ساعت قبل تر ، سر قرارشان
رفت و نیم ساعت تمام ، یک لنگ پا در همان اطراف ، بالا و پایین شد ، تا بالاخره از
دور ، سایه قد رعنای فاطی را دید ، که به طرفش می آمد . از همان دور برق چشمان
میشی روشن فاطی ،که انگار یک گله سگ داشت ، گرفتش ! فاطی با دیدن اسی ، شتاب
گامهایش را بیشتر کرد . به هم که رسیدند ، باهم سلام کردند و بی اختیار خنده شان
گرفت ؛ فاطی سر تا پای اسی را براندازی کرد و گفت :
..." چه مرتب شدی ! نه به اینکه
صبحی اونقدر آشفته بودی ، نه به الآن که اینقدر شیک و مرتبی !؟" اسی که از این تعریف فاطی ، مست و مسرور بود ، خواست که به
روی خودش نیاورد و با تفاوتی گفت :
..." گفتم که ، صبحی ، اصلا ،
نمیدونم چی شد که خوابم برد !" و نگاه پر محبتی
به چهره زیبا و دلنشین فاطی کرد و گفت :
..." ولی تو ، چه صبح و چه ظهر ،
خوشگلترین دختری هستی که تا به حالا دیدم !" فاطی که به وضوح گونه های مهتابیش از شرم به سرخی گراییده بود ، سر پایین
انداخت و با تته پته گفت :
..." شرمندم میکنی ؛ اینطوریا هم که
میگی نیست !" اسی ، آرام دستش
را در میان انگشتان فاطی فرو کرد و گفت :
..." چرا اتفاقا ؛ تو چه بخوای ،
چه نخوای ؛ واسه من خوشگلترین دختر دنیایی !" فاطی که از شرم و خجالت همچنان سرش پایین بود ، با ملایمت انگشتانش را در
میان دست اسی رها کرد و از گرمای دستش ، لذت سکرآوری را زیر پوستش حس کرد .
از آن روز شده بود کارشان ؛ هر روز ساعت یک ، فاطی که از
پیچ خیابان مدرسه شان که می پیچید ، اسی را می دید ، که یک لنگ پا ، بالا پایین می
شود و منتظر اوست ! اسی هیچوقت لذت روزهایی را که با فاطی در خیابانهای اطراف
مدرسه فاطی ، بالا پایین می شدند و کنار گوش هم ، حرفهای عاشقانه می زدند را نمی
توانست که فراموش کند . سال آخر دبیرستان فاطی بود که اسی ، مادرش را برای
خواستگاری فاطی فرستاد . با اینکه خانواده فاطی به خاطر نداشتن شغل مناسب اسی ،
مخالف این وصلت بودند ؛ ولی ، به خاطر اصرار و پافشاری خود فاطی و به خاطر اینکه ،
تقریبا کمتر کسی بود در محل ، که این دو را برای یکی دوباری لااقل ، باهم ندیده
باشد ؛ بالاخره رضایت دادند . ولی شرط گذاشتند که تا اسی ، شغل و کار مناسبی پیدا
نکرده ، دخترشان را خانه بخت نفرستند . جشن نامزدی و محرمیت ، اسی و فاطی ، خیلی
مختصر در میان دو خانواده و بعضی از اقوام و دوستان خیلی نزدیک برگزار شد . و از
آن پس اسی ، هم و غمش را گذاشت برای پیدا کردن شغل مناسبی که مورد پسند ، پدر فاطی
هم باشد ! اما عشق به بیلیارد شاید ، باعث می شد که ، با آن پشتکار و دلگرمی لازم
که باید ؛ دنبال کار دیگری نباشد . اسی بارها و بارها از عشقی که به بازی بیلیارد
داشت با فاطی حرف زده بود . و گفته بود که ؛ بعد از عشق فاطی که همه چیزش بود ،
تنها علاقه اش در زندگی ؛ بیلیارد است و بس ! اما خودش هم میدانست ، که این نمی
توانست دلیلی برای بیکاریش باشد . پایش به کلوپ شازده که بازشد ، کم کم سر و
سامانی گرفت و وضعیت مالی بهتری پیدا کرد ؛ تا حدی که هر از گاهی حتی ، هدیه های
ارزشمندی هم برای فاطی و گاها هم اعضای خانواده اش می خرید ! ولی هیچکدام اینها ،
پدر فاطی را راضی نمی کرد . تا آن روز که تلفن همراهش زنگ خورد ! اواخر تابستان
همین پارسال بود ، فاطی همراه با پدر و مادرش برای چند روزی به مسافرتی به شمال
رفته بودند ، امروز و فردا بود که دیگر باید بر می گشتند . با اینکه هفته دوم
شهریور بود و می بایستی هوا خنک تر م شد ؛ ولی آن روز ، گرما داشت بیداد می کرد .
یکی دو ساعتی از ظهر گذشته بود و اسی داشت هندوانه ای را قاچ می کرد که با مادر
نوش جان کنند ، که زنگ تلفن همراهش از جا پراندش ؛ ابتدا با خود اندیشید : ..."
این دیگر کیست ؛ این وقت روز !؟" و بلافاصله یاد فاطی افتاد که به هر
شکلی بود ، روزی یکی دو بار را ، بهش زنگ می زد . کارد را در میان هندوانه رها کرد
، با عجله از جا برخاست و به طرف همراهش رفت که در جیب پیراهنش ، گل جالباسی بود .
شماره را که دید ، لبی ورچید و گفت : ..." بله ..؛" صدای خانمی
که با تردید داشت حرف می زد ، کمی نگرانش کرد : ..." آقا ببخشید ، شما از
آشنایان خانواده متولیان هستید !؟" اسی با حیرت و تعجب گفت : ..."
بله ، چطور مگه !؟" زن ، که ظاهرا کمی خیالش راحت شده بود ، گفت :
..." من از
بیمارستان چالوس زنگ میزنم ، متاسفانه خانواده متولیان دچار حادثه شدند ؛ شما چه
نسبتی با ایشون دارین !؟" اسی که کاملا گیج و مبهوت بود ، با لکنت و سر
در گمی گفت : ..." من داماشونم ؛ گفتین حادثه !؟" زن بلافاصله
گفت :
..." بهتره بگم تصادف ؛ متاسفانه
اتوموبیل خانواده خانوم شما ، تو جاده چالوس ، دچار سانحه شده و به دره سقوط کرده
!" حرفهای زن ، همچون ضربه های پتکی بر
سندان ، بر فرق سر اسی کوبیده می شد ؛ ولی باورش هم برایش مشکل بود ! آنقدر هاج و
واج بود که مادر با نگرانی پرسید :
..." چی شده اسی !؟ فاطی طوریش شده
!؟" اسی بی اینکه پاسخ مادر را بدهد ، از
زنی که پشت تلفن بود ، پرسید :
..." مردن !؟" مادر با این حرف اسی ، دو دستی بر سر کوبید و با ضجه و
ناراحتی گفت :..." یا قمر بنی هاشم !" زن با تاثر و تاسفی عمیق
گفت :
..." متاسفانه ، خانوم و آقای
متولیان ، در جا فوت کردند ! ولی خوشبختانه خانمتون ، هنوز زنده ان ؛ البته شرایط
خوبی ندارن ! شما هر چه زودتر باید خودتون رو برسونید اینجا . اگه بشه زودتر
منتقلش کنید تهران ؛ شاید بشه عملش کرد !"
اسی به زحمت خودش را جمع و جور کرد و در حالیکه از بهت و
حیرت ، دست و پایش را گم کرده بود ، به طرف حیاط از جا کنده شد . مادر بلافاصله ،
قرآنی را که روی طاقچه بود برداشت و دم در به روی دست بالا برد . اسی هنوز گیج و
منگ بود ، انگار که اصلا در باورش نمی گنجید ، که چه اتفاقی افتاده ! از دهانه در ،
دوباره به اتاق برگشت ، مادر که اشک تمامی پهنه صورتش را پوشانده بود ، با هق هقی
که آهنگ صدایش بود ، پرسید :
..." چیزی جا گذاشتی مادر !؟" و وقتی نگاه مات و سرگردان ، اسی را دید ، که گیج و منگ ،
خودش هم نمی دانست که چه می کند ؛ با همان حال نزاری که داشت ، ادامه داد :
..." الهی بمیرم برات ، مادر ! این
چه مصیبتی بود ؛ که رو سرمون هوار شد !؟" اسی ، انگار که به یکباره ، موضوع تلفن چند دقیقه پیش را به یاد آورده باشد ؛
دوباه به طرف در ، کله کرد وبا عجله گفت :
..." من باید برم مادر ؛ معلوم
نیست الآن چه بلایی سر فاطی آوردن !؟" مادر دوباره قرآن را ، روی دستش بالا برد و در حالیکه سعی میکرد که آهنگ گریه
اش را از لحن صدایش بزداید ، گفت :
..." ایشالا که چیزی نیست ؛ توکلت
به خدا باشه پسرم !" و دستش را تا
آنجا که می شد بالا برد! اسی برای اینکه از زیر قرآن رد شود ، تا کمر خم شد و پس
از آنکه از زیر قرآن رد شد ، نیم چرخی زد و بوسه ای بر قرآن زد و با بغضی که
گلوگیرش بود ، به زحمت گفت :
..." دعا کن که فاطی طوریش نشه
مادر ..!" که بغض امانش را
برید ، و برای اینکه مادر ، گریه اش را نبیند ، سر برگرداند و با سرعت به طرف در
حیاط شتاب برداشت . مادر که زیر لب داشت وردی را زمزمه می کرد ، از پشت سر اسی ،
فوتی کرد و با صدای بلندتری گفت :
..." خدا به همرات پسرم ؛ فقط تو
رو خدا منو بی خبر نذاری ها ..!" که اسی در حیاط
را به هم کوبید و در چشم به هم زدنی خودش را به خیابان رساند و با اولین اتوموبیل
دربستی خودش را به ترمینال رساند . و با اولین سواری که عازم چالوس بود ، راهی شد
. با اینکه هر ساعت ، برایش سالی بود ؛ ولی راننده جوان ، آنقدر عشق سرعت بود ، که
دیگر جایی برای تعجیل بیشتر نبود ! گو اینکه ، یکی دو باری ، مسافرانی که عقب
نشسته بودند ، اعتراضاتی هم کردند که : ..." مگه سر می بری آقا !؟ یه کم
یواشتر !" ولی راننده جوان گوشش بدهکار این حرفها نبود ؛ چشمی می گفت و
یکی دو دقیقه دیگر دوباره همان آش بود و همان کاسه ! البته ؛ همه هم فهمیده بودند
که الحق و الانصاف ، دست فرمانش هم ، دو ندارد . اسی تمام طول راه را ، صم بکم ،
در خودش فرو رفته بود و لام از کام باز نمی کرد . یکی دو باری راننده خواست ، به
هر طریقی شده به حرف بکشاندش که نشد ! فکر فاطی تمام ذهن اسی را پر کرده بود ؛ و
با خود می اندیشید ؛ "یعنی الآن چه حالی دارد !؟" به ترمینال
چالوس که رسیدند ، مثل فنر از جا جست و مثل برق از اتوموبیل دور شد . راننده نگاهی
به اسکناسهایی که ، اسی در مشتش چپانده بود انداخت و از پشت سرش فریاد زد :
..." بقیش ! " که اسی ، شاید در آن ازدحام ترمینال ، چند متری را به دو ،
دور شده بود ، جوانک زیر لب با تاسفی عمیق ، زمزمه کرد :
..." بنده خدا معلوم نبود چش بود
!؟ عینهو ، اسفند روی آتیش !" و افق نگاهش را
بدرقه راه اسی کرد که دیگر از دیدش گم شده بود . خورشید ، داشت آخرین تلالو انوار
درخشان و گرم تابستانیش را هم ، از زمین جمع می کرد که اسی ، جلو تاکسی ای را گرفت
و با عجله گفت :
..." بیمارستان چالوس ، دربست
." راننده نگاه گذرایی به چهره عرق کرده
اسی کرد و گفت :
..." بیا بالا " و بلافاصله دنده را چاق کرد . ترافیک و راه بندان خیابانها
، داشت اعصاب اسی را به هم می ریخت ، که راننده شاید ، طبق عادت پرسید :
..." خدا بد نده ! مریض داری
بیمارستان !؟" اسی نگاه نگرانش
را تا آنجا که می شد ، از لابلای اتوموبیلهای پیش رو که ، پشت سر هم قطار بودند ،
به جلو پرواز داد و با نگرانی پرسید :
..." اینجا همیشه اینقدر شلوغه
!؟" راننده نگاهی به پیش رو کرد و با
لبخندی مهربان گفت :
..." خوب این فصل ، فصل شلوغی
شماله ! علی الخصوص شهریور ؛ که شلوغتر هم میشه ! بگذریم که دم غروب هم که میشه ،
عالم و آدم میزنن بیرون ، واسه خرید و هواخوری .." اسی که اصلا حوصله پرچانگی راننده را نداشت ، پرید به میان حرفش و گفت :
..." هیچ راهی نیست ؛ خلاص بشیم از
این ترافیک !؟" راننده نگاهی به
دور و برش کرد و گفت :
..." سر چهارراه که برسیم ؛ می
پیچم طرف کمربندی ! یه کمی راه طولانی میشه ؛ ولی لااقل دیگه این ترافیکو نداره
!" اسی نگاهی به پیش رو کرد که تا سر
چهارراه هنوز سی چهل متری راه بود . و با خود حساب کرد که یکی دو چراغی باید سبز
می شد تا به چهار راه برسند ! ولی چاره ای نبود ؛ سرجایش آرام گرفت و دوباره در
ذهنش ، حرفهای آن خانمی که از بیمارستان زنگ زده بود را دوره کرد . "اگه
بشه زودتر برسونیدشون تهران ، شاید بشه کاری کرد !" گذر دقایق برای اسی ،
کند و پر از اضطراب بود . راننده هر از گاهی چیزی می گفت ، ولی اسی آنقدر ذهنش
مشغول بود ، که جز اصواتی نامفهوم ، از حرفهای راننده هیچ نمی فهمید . بار سومی
بود که چراغ داشت قرمز می شد که به هر زحمتی بود ، راننده توانست که به فرعی سمت
راستش بپیچد . غیر از دویست سیصد متر اول خیابانی که رو به کمربندی بود و هنوز با
نشئت از ازدحام چهارراه ، از شلوغی ، بیشتری برخوردار بود ؛ مابقی راه خلوت بود و
کم ازدحام . اینکه چقدر طول کشید تا به بیمارستان برسند ؛ به اسی که سالی گذشت !
ولی به محض ورود به محوطه بیمارستان ، انگار پرنده ای که بعد مدتی از قفس آزاد شود
، از تاکسی بیرون جست و به طرف در ورودی بیمارستان ، دو برداشت ! هوا دیگر کاملا
تاریک شده بود ، اینکه چطور خودش را تا دم کانتر اطلاعات بیمارستان رساند ، خودش
هم نمی دانست . مقابل پرستار جوان سفیدپوش کانتر اطلاعات که قرار گرفت ، هن هن
کنان و با عجله گفت :
..." ببخشید خانوم ، من سایه ساری
هستم ؛ اسفندیار ! به من زنگ زدن که خانومم تصادف کرده ، آوردنش اینجا !" پرستار جوان ، نگاهی به صورت عرق کرده اسی کرد و گفت :
..." من باهاتون تماس گرفتم ؛ هر
چه سریعتر برین ترابری اورژانس ، یه آمبولانس مجهز بگیرین برا تهرون ! اگه به موقع
برسین ؛ امید هست که بشه براش کاری کرد !" اسی ، ناچار و سرگردان راهش را به طرفی کج کرد که پرستار نشان میداد ؛ هر چند
قدمی یک بار ، از نزدیک ترین کسی که نزدیکش بود می پرسید :.." آقا ببخشید
، این ترابری اورژانس کجاست !؟" و هر یک اشاره ای می کردند به طرفی ! تا
بالاخره مقابل کانتر ترابری اورژانس قرار گرفت . ولی تا خواست حرفی بزند ، دختر
جوان پشت کانتر ، با عجله پرسید : ..." همراه خانوم متولیان !؟"
و اسی که نفسش بالا نمی آمد ، از بس که بالا و پایین دویده بود ، با اشاره سر ،
پرسش دختر جوان را تایید کرد . دختر بلافاصله ، فیشی را دست اسی داد و گفت :
..." اینو بپردازین صندوق ؛
مریضتونو دارن منتقلش میکنن تو آمبولانس !" اسی که کاملا گیج و مبهوت بود ، با کف دستش ، عرق از پیشانیش گرفت و یله شد
به طرف صندوق . فیش را که دست دختر جوان داد ، دختر گفت :
..." برین به سلامت ؛ مریضتون تو
آمبولانسه !" و در حالیکه
لبخندی از روی امیدواری می زد ، گفت :
..." نگران نباشین ، انشالا که خوب
میشن !"
در دولنگه بادبزنی
خروجی اورژانس را با کف دو دستانش به بیرون فشار داد و با سرعت خودش را بیرون
انداخت ، با نگاهی تند و گذرا ، آمبولانس را دید ، که حاضر و آماده کناری ایستاده
و انگار که منتظر اوست تا حرکت کند . به دو ، به طرف آمبولانس شتاب برداشت . خواست
در عقب آمبولانس را باز کند ، که راننده که عاقله مردی بود چهل وهفت هشت ساله ، از
شیشه باز اتوموبیل فریاد زد : ..." تشریف بیارین جلو !" اسی که
هاج و واج مترصد این بود که زودتر فاطی را ببیند و از وضعیتش باخبر شود ؛ در
حالیکه شوری عرق پیشانیش که با اشک چشمش مخلوط شده بود و از کنج لبانش راه به
دهانش باز کرده بود را با زبانش حس می کرد ، دست پاچه و سردرگم گفت :
..." نمی شد پیشش باشم !؟" و با اشاره دستانش در عقب را نشان راننده داد . راننده با
حالتی که ناشی از همدردیش بود ، گفت :
..." پرستار آمبولانس پیششه ؛
زودتر بیا راه بیفتیم !" اسی به سرعت ،
خودش را به طرف در شاگرد آمبولانس رساند و مثل برق خودش را به داخل اتوموبیل
انداخت . آمبولانس که راه افتاد ، اسی ، آرام سر به عقب برگرداند . خانم پرستار
سفیدپوشی را دید که دارد با شلنگ سرمی که از سقف آمبولانس آویزان بود ، ور می رود
و بیماری که آرام و بیصدا ، روی برانکاوی که در نیمی از عرض کابین عقب آمبولانس قرار
داشت ، دراز کشیده بود ! پرستار متوجه نگاه نگران اسی که شد ؛ یکی از لنگه های
شیشه ای مابین کابین جلو و عقب را کنار کشید و گفت :
..." تو کماست ؛ تهران که برسیم ،
بلافاصله عملش می کنند !" اسی با احتیاط
سرش را بالاتر برد تا صورت فاطی را ببیند . رنگ صورت مهتابیش کاملا پریده بود ، زیبایی مژه های بلندش ، از پشت پلکهای بسته ، دوچندان شده بود . هیچگاه
در تمامی مدتی که فاطی را می شناخت ، فرصت نشده بود که اورا اینطور ساکن و بی حرکت
ببیند . چقدر معصوم و زیبا به نظر می رسید . هر کاری کرد که جلو ریزش اشکش را
بگیرد ، نشد ! پرستار برای اینکه اسی از ریختن اشکش معذب و ناراحت نباشد ، نگاهش
را به سمت بیمار برگرداند و دوباره ، شیر شلنگ سرم را کنترل مجددی کرد . موهای
خرمایی رنگ فاطی ، دور صورتش ریخته بود و همچون قاب زیبایی که تصویری جادویی را در
پناه خود داشته باشد ؛ چهره معصوم و جادوئیش را در بر گرفته بود . اسی بغض گلویش
را فرو داد و با همان حال نزاری که داشت ؛ از پرستار پرسید :
..." یعنی خوب میشه !؟" پرستار نگاهی در چشمان خیس و مرطوب اسی کرد و با مهربانی تمام
گفت :
..." امیدتون به خدا باشه ؛ همین
که از اون تصادف وحشتناک جون سالم به در برده ، هزار مرتبه جای شکر داره !" اسی با اینکه از فهمیدن حقیقت ، وحشت داشت ؛ نگاهی
ملتسمانه به پرستار کرد و خیلی با احتیاط پرسید :
..." حالا چش هست !؟ " پرستار ، آرام سرش را از روی بیمار بلند کرد و تکیه اش را
به نیمکتی که رویش نشسته بود ، محکم کرد و گفت :
..." ضربه مغزی شدید !" اسی نگاه دوباره ای به چهره رنگ پریده فاطی کرد که انگار
سالها بود که خوابیده ؛ و گفت :
..." این که سرش کاملا سالمه
!؟" پرستار ، آهی از روی حسرت کشید و گفت :
..." ظاهرا ؛ آره ! ولی در واقع ،
در اثر سقوط ، آنچنان ضربات مهلکی به سرش
وارد شده که باعث خونریزی داخلی گردیده !" و در حالیکه چهره محزون و غمگین اسی را می نگریست ، ادامه داد :
..." دعا کنید که هر چه زودتر به
هوش بیاد ، تا بشه عملش کرد !" اسی که ناگهان
تعجبش دو چندان شد ، با حیرت پرسید :
..." یعنی اگه تا تهرون ، بهوش
نیاد نمیشه عملش کرد !؟" پرستار دوباره
نگاه تند و گذرایی به وسایلی کرد که برای کنترل وضعیتش ، اطراف فاطی را پر کرده
بود و گفت :
..." البته بستگی به دکتر جراحش
داره ! ولی غالبا ، بیمار در حال کما رو عمل نمی کنند !" در تمام طول راه ، اسی لحظه ای چشم از کابین عقب آمبولانس
که فاطی ساکن و بیحرکت ، روی برانکاوی از آن خفته بود ، برنداشت . تهران که رسیدند
، اسی از راننده پرسید :
..." حالا کدوم بیمارستان میخوای
بری !؟" راننده نگاهی به چهره خسته و چشمان بی
رمق اسی کرد و گفت : ..." میلاد !" و قبل از اینکه بخواهد حرفش
را دادمه دهد ، پرستاری که آن پشت مراقب فاطی بود ، گفت :
..." از هر نظر بهترینه ! هم از
نظر امکانات و هم از نظر پزشکای متخصص ، که بهتریناش اونجان !"
صدای شازده
، همراه با سنگینی دستش که از پشت داشت ، شاانه اسی را تکان می داد ؛ : به یکباره اسی را از هزارتوی خودش بیرون
کشید : ..." رد شدی اسی ؛ حواست کجاست !؟" و با عجله اتوموبیل را
به کناری از جاده کشید و با لکنت گفت :
..." رد شدیم !؟ پس چرا چیزی
نگفتین !؟" که صدای قهقهه
پرستو ، اتوموبیل را برداشت که با کنایه از میان خنده های بلندش داشت می گفت :
..." دیگه چه جوری باس می گفتیم
آقا پسر ..!؟" و قبل از اینکه
ادامه دهد ، دوباره این شازده بود ، که نهیبی به پرستو زد و گفت :
..." خوب بسه دیگه !" و در حالیکه نگاهش را از چهره عبوس پرستو به طرف اسی بر می
گرداند ، رو به اسی گفت :
..." باید فرعی قبلی رو می پیچیدی
، حالا هم ، دور بزن ، فرعی قبلی رو بپیچ تو !" اسی نگاهی در آینه بغل اتوموبیل کرد و با احتیاط ، عرض جاده را دور زد . فرعی
پردرخت را که پیچید ، شازده با اشاره دست روشنایی دوری را نشانش داد و گفت :
..." اونجاست ، زنگ می زنم تا
برسیم ، درو برامون باز کنن !" و با تلفن
همراهش ، تماسی گرفت و بی مقدمه گفت :
..." ما تا چند لحظه دیگه دم دریم
؛ بگین درو برامون باز کنن !" به چند متری در
آهنی بزرگ که رسیدند ، در داشت اتوماتیک از دو طرف باز می شد . اسی آرام نگاهی به
آینه وسط اتوموبیل کرد و وقتی اشاره سر شازده را دید ، فرمان به سمت در نیمه باز
ویلا چرخاند . خیابان سنگفرش عریضی که پیش رویشان بود ، با نور چراغهای فلورسنت
خیابانی که در دوطرف ، طول خیابان نزدیک هم کاشته شده بودند ، عین روز روشن بود !
پرستو ، خسته و کلافه از بی اعتنایی اسی ، که مدتی بود ، رو از او برگردانده بود و
، بیشتر حواسش به پیش رو بود ؛ با حیرتی ساختگی که در لحن لوس و ننرش بود ،
گفت :
..." وای ، مسعود ؛ اینجا چقد قشنگه ! درست مثل فیلمای والت
دیسنی میمونه !" شازده بی اینکه اعتنایی به حرف پرستو داشته باشد ، دوباره
دستی از سر محبت به شانه اسی سایید و گفت :
..." بعد میدون ، جلو پله های
عمارت ، وایستا پیاده شیم ! " پرستو با اینکه
از بی اعتنایی شازده ، حسابی ، حرصش گرفته بود ، به روی خودش نیاورد و یک نیم چرخ
کامل زد و با عشوه پرملاتی گفت :
..." خوب اینجا رو واردی ها ..
شیطون ! کی اومدی اینجا که منو نیاوردی !؟" شازده ، انگار که اصلا حرفی نشنیده باشد ، کیفش را جمع و جور کرد و نگاه
دوباره ای به پیش رو کرد و به اسی گفت :
..." همینجا خوبه !" پرستو که خوب فهمیده بود که دلیل این همه بی محلی و بی
اعتنایی شازده ، به خاطر عشوه های جلفش برای اسی بوده ، سعی کرد که با مهر و محبت
بیشتری از دل شازده در آورد . شاید برای همین هم تمام رخ به طرف شازده چرخید و با
عشوه ملتسمانه ای که فقط از یک آرتیست بر می آمد ، گفت :
..." تو از من دلخوری مسعود
!؟" شازده نگاه بی تفاوتی در چشمان پرستو
کرد ، که پر بود از ، خواهش و تمنا ؛ و گفت :
..." دلخور واسه چی !؟" و بلافاصله دوباره رو به اسی کرد و گفت :
..."
بذار سوییچ رو ماشین باشه ! "
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر