۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

شب ممتد-فصل 8

ساعت نه و نیم ده بود که همراهش زنگ خورد ، با دیدن شماره ساناز ، نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد ! ولی طوری جوابش را داد که انگار اصلا شماره اش را هم نشناخته :
..." بله " ساناز که از لحن بی اعتنا و ناراحت شهریار ، حسابی دمغ شده بود با ناراحتی گفت :
..." این چه رفتاری بود که دیشب کردی !؟ مردم از خجالت پیش استاد و بقیه !" شهریار سعی کرد ، در عین بی اعتنایی ، طوری صحبت کند که راه آشتی هم ، بسته نشود :
..." دلخوری دیشب من بیشتر از شازده بود ، نه استاد ! "
..." گفت استاد که تا شنیدی که شازده پشت سرت حرف زده ، قاطی کردی و بهت برخورده .. ولی آخه اینجوری !؟"
..." معذرت میخوام ، حق با توئه ؛ شاید یه ذره تند رفتم ؛ حقش بود از قول من از استاد هم معذرت خواهی کنی !" لحن شهریار که آرام شد ، ساناز هم لحن مهربانتری گرفت و گفت :
..." من که عذرخواهی کردم ؛ ولی بهتر نیست خودت یه تماسی بگیری و از دلش دربیاری !؟"
..." من اصلا روم نمیشه !"
..." خیل خوب حالا ؛ یکی دو روز بعد باهم میریم پیشش ؛ خودم آشتیتون میدم ، حالا بگو امشب چکاره ای !؟" و صحبتهاشان حسابی گل انداخت . شاید یکی دو روز بعد بود که به اتفاق ساناز به دفتر استاد رفتند . استاد به محض دیدن شهریار از پشت میزش بلند شد و با خنده ای که پر بود از مهربانی و اشتیاق ، به طرفش آمد و برایش آغوش گشود . بر خلاف انتظار شهریار که تا آن لحظه دلش از التهاب و تشویش آشوب بود ؛ اصلا استاد ، ذره ای هم به روی خودش نیاورد ؛ و تا شهریار خواست که عذرخواهی کند ، طوری حرف را برگرداند که کاملا غافلگیر شد ! بعد هم دوباره صحبت را کشاند به همان پیشنهاد همکاری :
..." من همچنان منتظر جواب تو هستم جوون ." شهریار که سعی داشت ، تا آنجا که امکان داشت ، اشتیاقش را پنهان کند ، به زحمت جلو خنده شوق و خوشحالیش را گرفت و گفت :
..." خیالی نیست ، من آماده ام ؛ هر وقت که بگین !" استاد که مرد مجربی بود و شور و اشتیاق پنهان شهریار را از تمامی رفتارش کاملا حس می کرد ، بدون اینکه به روی خودش بیاورد ، گفت :
..." بسیار عالی ؛ در اولین فرصت ممکن ، پاستو بیار ، تا مقدمات سفرتو آماده کنم !" شهریار که از این پیشنهاد استاد ، به وضوح زبانش بندآمده بود ، با لکنت و تته پته گفت :
..." چشم استاد .." و به یکباره انگار که چیزی گم کرده باشد ، با اندک تاملی ، چهره در هم کشید و با نگرانی گفت :
..." ولی استاد ، ممکنه یه چند روزی طول بکشه ؛ آخه میدونین .." استاد که خوب میدانست ، شهریار چه میخواهد بگوید ، به میان حرفش دوید و گفت :
..." پاسپورت نگرفتی ؛ یا این که مشکل دیگه ای داری !؟" شهریار که از شرم و خجالت ، عین لبو سرخ شده بود ، بریده بریده گفت :
..." اقدام کردیما .. اما نه اینکه خیال رفتن اونور آبو نداشتیم ..؛ پی شو نگرفتیم  !" استاد لحن بسیار آرامی گرفت و گفت :
..." مشکلی نیست ؛ مدارکتو بیار ، میگم بچه ها یکی دو روزه کارتو انجام بدن ." و در حالیکه نگاه پرسشگرش را به چهره شهریار دوخته بود ، پرسید :
..." ببینم ؛ مشکل قانونی که نداری !؟" شهریار سریع پرید به میان حرفش و شتابزده گفت :
..." نه آقا ؛ چه مشکلی مثلا !؟" استاد دوباره همان لحن ملایم و مهربان را گرفت و با لبخندی که نشان رضایتش بود ، گفت :
..." هیچی ؛ معافی که داری !؟" شهریار که خیالش کمی آسوده تر شده بود ، با شادی غرورآفرینی گفت :
..." آره آقا ؛ جاتون خالی دوسال تموم آش عجب شیرو ، خوردیم !"
که باعث خنده استاد و ساناز گردید . بعد از خنده طولانی ای که سه نفری داشتند ، استاد رو به شهریار کرد و گفت :
..." خوب حالا تا کی این مدارک رو میاری ، بدم کارت رو انجام بدن !؟"
..." تا یه ساعت دیگه ؛ اینقدی که برم خونه و بیام !" و به محض اینکه لبخند رضایت استاد را دید ، مثل فنر از جا جست و رو به ساناز گفت :
..." تو همینجایی ؛ من برم و برگردم !؟" که ساناز هم سری به علامت تایید تکان داد و گفت :

..." حالا نمی خواد ، اینقد عجله کنی ؛ یه ساعت دیر و زود ، خیلی فرق نمی کنه !" ولی قبل از اینکه حرفهای ساناز به آخر برسد ، شهریار ، پله ها را سه تا یکی ، پایین آمده بود و با عجله به هر اتوموبیلی که از مقابلش رد می شد ، فریاد می زد :
..." سلسبیل .."

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر