ساعت نه و نیم ده بود که همراهش زنگ خورد ،
با دیدن شماره ساناز ، نفس راحتی کشید و خیالش راحت شد ! ولی طوری جوابش را داد که
انگار اصلا شماره اش را هم نشناخته :
..." بله " ساناز که از لحن بی اعتنا و ناراحت شهریار ، حسابی دمغ شده
بود با ناراحتی گفت :
..." این چه رفتاری بود که دیشب
کردی !؟ مردم از خجالت پیش استاد و بقیه !" شهریار سعی کرد ، در عین بی اعتنایی ، طوری صحبت کند که راه آشتی هم ، بسته
نشود :
..." دلخوری دیشب من بیشتر از
شازده بود ، نه استاد ! "
..." گفت استاد که تا شنیدی که
شازده پشت سرت حرف زده ، قاطی کردی و بهت برخورده .. ولی آخه اینجوری !؟"
..." معذرت میخوام ، حق با توئه ؛
شاید یه ذره تند رفتم ؛ حقش بود از قول من از استاد هم معذرت خواهی کنی !" لحن شهریار که آرام شد ، ساناز هم لحن مهربانتری گرفت و گفت
:
..." من که عذرخواهی کردم ؛ ولی
بهتر نیست خودت یه تماسی بگیری و از دلش دربیاری !؟"
..." من اصلا روم نمیشه !"
..." خیل خوب حالا ؛ یکی دو روز
بعد باهم میریم پیشش ؛ خودم آشتیتون میدم ، حالا بگو امشب چکاره ای !؟" و صحبتهاشان حسابی گل انداخت . شاید یکی دو روز بعد بود که
به اتفاق ساناز به دفتر استاد رفتند . استاد به محض دیدن شهریار از پشت میزش بلند
شد و با خنده ای که پر بود از مهربانی و اشتیاق ، به طرفش آمد و برایش آغوش گشود .
بر خلاف انتظار شهریار که تا آن لحظه دلش از التهاب و تشویش آشوب بود ؛ اصلا استاد
، ذره ای هم به روی خودش نیاورد ؛ و تا شهریار خواست که عذرخواهی کند ، طوری حرف
را برگرداند که کاملا غافلگیر شد ! بعد هم دوباره صحبت را کشاند به همان پیشنهاد
همکاری :
..." من همچنان منتظر جواب تو هستم
جوون ." شهریار که سعی داشت ، تا آنجا که امکان
داشت ، اشتیاقش را پنهان کند ، به زحمت جلو خنده شوق و خوشحالیش را گرفت و گفت :
..." خیالی نیست ، من آماده ام ؛
هر وقت که بگین !" استاد که مرد
مجربی بود و شور و اشتیاق پنهان شهریار را از تمامی رفتارش کاملا حس می کرد ، بدون
اینکه به روی خودش بیاورد ، گفت :
..." بسیار عالی ؛ در اولین فرصت
ممکن ، پاستو بیار ، تا مقدمات سفرتو آماده کنم !" شهریار که از این پیشنهاد استاد ، به وضوح زبانش بندآمده بود ، با لکنت و تته
پته گفت :
..." چشم استاد .." و به یکباره انگار که چیزی گم کرده باشد ، با اندک تاملی ،
چهره در هم کشید و با نگرانی گفت :
..." ولی استاد ، ممکنه یه چند
روزی طول بکشه ؛ آخه میدونین .." استاد که خوب میدانست
، شهریار چه میخواهد بگوید ، به میان حرفش دوید و گفت :
..." پاسپورت نگرفتی ؛ یا این که
مشکل دیگه ای داری !؟" شهریار که از
شرم و خجالت ، عین لبو سرخ شده بود ، بریده بریده گفت :
..." اقدام کردیما .. اما نه اینکه
خیال رفتن اونور آبو نداشتیم ..؛ پی شو نگرفتیم
!" استاد لحن بسیار
آرامی گرفت و گفت :
..." مشکلی نیست ؛ مدارکتو بیار ،
میگم بچه ها یکی دو روزه کارتو انجام بدن ." و در حالیکه نگاه پرسشگرش را به چهره شهریار دوخته بود ، پرسید :
..." ببینم ؛ مشکل قانونی که نداری
!؟" شهریار سریع پرید به میان حرفش و شتابزده
گفت :
..." نه آقا ؛ چه مشکلی مثلا
!؟" استاد دوباره همان لحن ملایم و مهربان
را گرفت و با لبخندی که نشان رضایتش بود ، گفت :
..." هیچی ؛ معافی که داری
!؟" شهریار که خیالش کمی آسوده تر شده بود
، با شادی غرورآفرینی گفت :
..." آره آقا ؛ جاتون خالی دوسال تموم
آش عجب شیرو ، خوردیم !"
که باعث خنده استاد و ساناز گردید . بعد از خنده طولانی ای
که سه نفری داشتند ، استاد رو به شهریار کرد و گفت :
..." خوب حالا تا کی این مدارک رو
میاری ، بدم کارت رو انجام بدن !؟"
..." تا یه ساعت دیگه ؛ اینقدی که
برم خونه و بیام !" و به محض اینکه
لبخند رضایت استاد را دید ، مثل فنر از جا جست و رو به ساناز گفت :
..." تو همینجایی ؛ من برم و
برگردم !؟" که ساناز هم سری
به علامت تایید تکان داد و گفت :
..." حالا نمی خواد ، اینقد عجله
کنی ؛ یه ساعت دیر و زود ، خیلی فرق نمی کنه !" ولی قبل از اینکه حرفهای ساناز به آخر برسد ، شهریار ، پله ها را سه تا یکی ،
پایین آمده بود و با عجله به هر اتوموبیلی که از مقابلش رد می شد ، فریاد می زد :
..." سلسبیل .."
..." سلسبیل .."
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر