ضربه کیوبال متیوس به گوی های مثلث رک ، آنچنان رعدی
داشت که اسی را که در هزارتوی خودش غرق بود و مبهوت باختی که با بدیمنی شار سیاه
گرنبارش شد ، از حیرتش بیرون کشید . «آرام سر بالا کرد و ابتدا متیوس را نگریست که
هنوز از خیمه ای که روی میز زده بود ، برنخاسته بود.» و سپس ، اطرافش را که در
سایه روشن نورهای کم سویی که پنهان بودند و مخفی و گاها صورتک هایی معلوم بود که
بعضا به لبخندی کمرنگ ، رنگ گرفته بود و گاها هم به اخمی تلخ یا شیرین ! نگاهش
دوری زد و روی چهره شازده قفل شد که ظاهرا بی تفاوت بود و عادی ؛ ولی وقتی اسی در
چشمانش خیره شد ، سایه سنگین غم و غرور خورد شده اش را در عمق آن دید و دلش لرزید
! اسی خوب می دانست که برد او در این هماورد سنگین ، چقدر می توانست سربلندی شازده
را در مقابل حریف دیرینه اش ، معتضد ، تضمین کند و بر عکس ، شکستش هم همانقدر
میتوانست باعث سرشکستگی شازده و اهن و تلوپ ، معتضد گردد . بر خلاف انتظارش ،
شازده نگاهش را از او دزدید و افق نگاهش را به سمتی دیگر دوخت . بر عکس شازده ،
پرستو آنچنان با اشتیاق و خندان ، در چهره درهم و غمگینش زوم کرده بود که از شرم
سرش را پایین انداخت و نگاهش را به سمت میز برگرداند . شارها آنچنان پخش میز بودند
که حتی دو شار پیدا نمی کردی که به هم چسبیده باشد . اسی زیر چشمی نیم نگاهی به
متیوس کرد که در کنجی از میز با لبخندی که مشخصا ، «شروع بازی جوانمردانه اش را به
رخ او می کشید.» و به انتظار هنرنمائیش بود . اسی دور میز چرخی زد و با نگاهی گذرا
، موقعیت تمام شارها را در ذهنش ، حلاجی کرد . نه اینکه برای شروع مشکلی داشته
باشد ؛ که بیش از دو سه گزینه هلو داشت ! ولی ، اسی ، فکر حرکات بعدیش بود ؛ درست
مانند شطرنج بازی که تا آخرین حرکتش را باید برنامه ریزی میکرد . او خوب می دانست
که حریفش قدرتر از آن است ، که فرصتی را از دست بدهد ! برای همین هم ، کوچکترین
اشتباه می توانست ، هر چه در این چندساله رشته بود را پنبه کند ! آن قدر معطل کرد
که صدای ناظر وسط هم درآمد ! و بالاخره هم در میانی از طول میز قرار گرفت و نوک
چوبش را بار دیگر ، گچ مالید و روی میز خیمه زد و فیگور گرفت . و در حالیکه ته چوب بیلیارد را ، محکم در میان مشتش می فشرد
، نوک آن را یکی دو باری در میان انگشتانش به عقب و جلو راند و زیر لب غرید :
..."9 سریدی .." و با تمام قدرت کیوبال را به گوی راه زرد 9 کوبید .
شار 9 با سرعت از جا کنده شد و با سرعت برق ، راهی سبدک میانی گشت و در قعر آن جا
گرفت . شار کیوبال ، هنوز داشت در میانه میز ، درجا دور خودش می چرخید . اسی با
اینکه نهایت سعیش بر این بود که تا آخر ست با متیوس چشم در چشم نشود ؛ به محض
اینکه کمر راست کرد و سر بلند کرد ، نگاهش در دریای آبی چشمان متیوس ، قفل شد .
متیوس چند شاخ از موهای طلایی عرق کرده اش ، که روی صورتش ریخته بود را ، با یک
حرکت سر ، به کناری زد و نگاهش را در چشمان سیاه اسی دوخت . درست همانند یوزی که
مقابل شکارش نشسته و در چشمانش زل زده و
منتظر فرصتی است ، تا او را از هم بدرد . اسی نگاهش را از چشمان متیوس گرفت و به
آرامی سر پایین انداخت . یقه باز پیراهن مشکی متیوس بار دیگر ، گردن آویز نقره ایش
را که با آن زنجیر طلای سفید دانه درشت روی سینه اش خودنمایی می کرد را ، به
تماشای چشمان اسی تحمیل کرد . اسی خوب می دانست که ستاره نه پری که بر سینه این
جوان خوش قیافه اروپایی می درخشد ، بر خلاف ظاهر زیبایش ، نشان شیطان پرستی و بی
بند و باری است . در یکی از میهمانیهای شازده بود که این نشان را دیده بود ؛ با
اینکه تمام سعیش این بود ، که بعد آن شب ، خاطره اش را کاملا از ذهنش پاک کند و به
فراموشی بسپارد ؛ ولی با دیدن متیوس و کتی ، با آن ریخت و قیافه و گردن آویزهای
«نه پرشان» خاطره آن شب ، دوباره در ذهنش زنده شد ! آن شب هم در آن میهمانی ، عده
ای از جوانان بی بند و باری بودند ، که با ظاهر و آرایشهای بسیار جلف و لباسهای
زننده و رفتاری کاملا بی بند و بار و افسار گسیخته ؛ تمام میهمانی را تحت الشعاع
قرار دادند . وقتی اسی از همان کنجی که نشسته بود ، توجه بیشتری بهشان کرد ، دید
که ، همه شان به شکلی از این ستاره نه پر استفاده کرده اند ! یکی گردن آویزش را ،
یکی انگشتر بزرگش را و دختری گوشواره هایش را و بعضا هم تصویر ستاره نه پر را روی
سینه و بازویشان که لخت بود و نمایان ، خالکوبی کرده بودند ؛ که طبعا باعث تعجب
خیلی ها بود . اسی آرام از شهریار که بغل دستش بود پرسید :
..." شهری اینا ، هیپی های جدیدند !؟" و شهریار لبخندی زده بود و روبه اسی گفته بود :
..." نه اسی جان ، اینا شیطان پرستند !" اسی که ابتدا فکر کرده بود ، شهریار باب شوخی و
مزاح را باز کرده ، با لحن ناباورانه ای گفته بود :
..." دستم انداختی شهریار ؛ داشتیم !؟" و شهریار با لحنی کاملا مطمئن گفته بود :
..." نه جون اسی ، اینا اکیپی هستند
موسوم به نئوکابالیست ؛ که اساسا ضد مذهبند و شیطان پرست !" و وقتی اسی
خواست که بیشتر کنجکاوی کند ، شهریار انگشت روی لبهایش گذاشت و گفت :
..." حالا وقتش نیست ، سر فرصت برات همه چی رو میگم !" اسی ، حالا که می
اندیشید ، دیگر بعد آن میهمانی ، هیچگاه فرصتی نشد که با شهریار راجع به این موضوع
حرفی بزند ! اهمیتی هم نداشت ؛ تا به امروز که بار دیگر این هیبت و آن ستاره نه پر
را ، در گردن متیوس و کتی می دید ! اسی نگاهش را از متیوس گرفت و با نیم نگاهی به
گوی قهوه ای 7 ، پشت شار پیتوک ، فیگور گرفت و شار بنفش 4 را نشانه رفت و با اشاره
نوک چوب ، پاکت وگل کناری را نشان داد و با قدرت ، شار پیتوک را به آن کوبید . با
زدن این شار ، موقعیتش برای زدن شار 14 با آن کمربند سبزی که به کمر داشت ، بهتر
از گوی قهوه ای بود . ولی قبل از آن حتما می بایستی ، حرکت بعدش را تنظیم می کرد !
مسلما با کوچکترین اشتباهی که میکرد ، این روباه چشم آبی که بالای سرش به انتظار
فرصت بود ، می توانست در چشم به هم زدنی ، همه چیز را به نفع خود تمام کند . با
نیم چرخی دور میز ، هر چه اندیشید ، موقعیتی بهتر از گوی 14 ندید ! به همین خاطر
هم پشت شار 14 خیمه زد و آن را نشانه رفت . با اینکه فاصله گوی هدف «ابجکت بال» از
سبدک وگل زیاد بود ، ولی برای گرگ باران دیده ای همانند اسی ، خیلی هم سخت نبود .
چوب استیک را که در میان انگشتانش ، به عقب و جلو می راند و با چشمان تیزبینش ،
مسیر گوی را تا پاکت وگل بررسی میکرد ، متیوس را دید که با ظاهری آرام و مغرور ،
با فاصله ای کمتر از نیم متر ، بالا سر سبدک ایستاده و نظاره گر حرکت اوست ! بی
اختیار ته دلش خالی شد ؛ اصلا نمی دانست چرا ، هر وقت نگاهش با این جوان چشم
دریایی ، گره می خورد ؛ اصلا اعتماد به نفسش را از دست می داد ! دست و دلش می
لرزید و احتمال خطایش چند برابر می شد . دیگر بار نگاهش را از متیوس گرفت ، آرام
سرش را در لاکش فرو برد و همانطور که روی میز خیمه زده بود ، سعی کرد که تمرکزش را
بیشتر کند . دلشوره آنی رهایش نمی کرد ، خواست از حالتی که داشت بلند شود و با چند
لحظه ای تاخیر ، کارش را انجام دهد ، که اندیشید ؛ این باعث خواهد شد که حریف ، پی
به نقطه ضعفش ببرد و مزاحمتش بیشتر شود ! چند لحظه ای که سر در لاک خود فرو برده
بود ، خودش را دلداری داد و دل پر از آشوبش را آرام کرد . سر که بلند کرد ، متیوس
هنوز همانجا با همان آرامش و غرور ایستاده بود . چشمانش را مابین نوک چوب و کیوبال
و گوی هدف و سبدک وگل ، گره زد ! و آرام چوب را در میان انگشتانش به حرکت در آورد
و غرید :"14 وگل" و ضربه اش را با تمام قدرت زد . با برخورد شار
سفید به گوی هدف و حرکت تند شار 14 به طرف سبدگ وگل ، در ثانیه ای گوی در قعر سبدک
جا خوش کرد . اسی که هنوز سرش پایین بود و در هزارتوی خودش غرق ، نفس راحتی کشید و
به آرامی کمر راست کرد . غیر از گوی قهوه ای ، شار نارنجی 5 هم داشت ، کنار سبدک
میانی ، بهش چشمک می زد . با اینکه اسی همیشه عادت داشت ، زمان بازی ، کوچکترین
اعتنایی به اطرافش نکند ، ولی خودش هم نمی دانست چرا ؛ امشب تمام حواسش به شازده
بود و این حریف شیطان پرست ! شازده را هر از گاهی در سایه روشن سالن اگر می پایید
؛ به خاطر این بود که خود را مدیونش می دانست . چرا که کم در حقش خوبی نکرده بود ،
این یکی دو سه ساله اخیر ، رفتار شازده با او ، کم از پدرش نبود ! همه جوره هوایش
را داشت . تا آنجا که امشب شرط بزرگ زندگیش را ؛ و نه که بالاتر ، آبرویش را ، در
گرو توانایی او گذاشته بود ! اسی خوب می دانست ، که سرنوشت این بازی ، چقدر می
توانست در آبرو و اعتبار شازده تاثیرگذار باشد . گو اینکه هرباری که چشمش به شازده
می افتاد ، شازده نگاهش را از او می گرفت و سعی می کرد که نشان دهد ، نتیجه بازی
از اهمیت زیادی برخوردار نیست ، ولی این چندساله ، اسی روحیات شازده را خوب شناخته
بود . او می دانست که شازده هر وقت که دل آشوب و نگران بود ، سعی می کرد که چشم در
چشم او نشود . انگار شازده هم خوب فهمیده بود که این بار ، معتضد ، حریف قدری را
به میدان فرستاده ! و متیوس را هر ازگاهی اگر می پایید ، به خاطر این بود ، که
واقعا اولین حریفی بود ، که اینطور به وحشتش انداخته بود ! مخصوصا که خونسردی بیش
از حدش می توانست حرص هر کسی را در بیاورد . گو اینکه اسی به روی خودش نمی آورد ؛
ولی این را هم شازده فهمیده بود و هم خود متیوس ! اسی ، نگاه دوباره ای به صفحه
میز کرد . با اینکه بهترین گزینه اش شار قهوه ای 7 بود یا حداکثر ، گوی نارنجی 5 ؛
ولی طوری حالت گرفت ، که مشخصا ، نمی توانست برای نشانه رفتن هیچکدام آنها باشد .
شاید از اول این ست این اولین باری بود که به یکباره تمامی حواسها جمع صحنه شد و
مانیتورها ! و وقتی اسی پشت شار سفید ، در میانه درازای میز ، سنگر گرفت و شار
سیاه را نشانه رفت و گفت :"ا شوت بانکینگ 15 سریدی " و سبدکی را نشان دارد که کنار دستش بود ؛ چیزی
نمانده بود که یک جفت شاخ روی سر همه سبز شود ! از آن حرکتهایی که بهترین بیلیارد
بازهای دنیا هم ، بیشتر از پنج درصد امیدی به انجام آن نداشتند ! حتی متیوس هم که
تا آن موقع آرام و مغرور کنار میز ایستاده بود ، چشمانش چهارتا شد و جایی ایستاد
تا تمام جزئیات این حرکت محیرالعقول را ببیند . اسی در ضمن اینکه ، کیواستیکش را
برای چندمین بار در میان انگشتانش ، حرکت می داد . نگاه دوباره ای به مسیر حرکتی
که تدارک دیده بود کرد . او می بایست شار سیاه را آنچنان هدف می گرفت که با برخوردش
به گوی 15 آن را به طرف دیواره روبرو هدایت می کرد و سپس گوی هدف با برخورد با
دیواره میز با زاویه ای سی سی وپنج درجه هدایت می شد به طرف دیواره عرضی ؛ و پس از
برخورد با دیواره عرضی با زاویه ای صدو بیست سی درجه می آمد به طرف سبدک میانی !
مسیری که بیشتر شبیه یک لوزی کامل بود ، با زوایایی به هم ریخته ! این تصمیم اسی ،
شازده را هم از بی تفاوتیش بیرون کشید و باعث شد که توجه و نگاهش را به مانیتور
بزرگی که در روبرو بالا سرشان بود ، جلب کند . اسی آخرین براندازش را هم کرد و با
شلیک قدرتمند چوبش به گوی سفید ، شار توز را نشانه گرفت . شار سیاه همانطور که اسی
پیش بینی کرده بود با برخورد به گوی 15 ، آنرا به دیواره روبرو کوبید و پس از طی
مسیری که اسی طراحی کرده بود ، در حالیکه کاملا سرعتش گرفته شده بود ، آرام در
سبدک کنار دستش سقوط کرد . آنچنان که تمامی چشمها داشت از حدقه در می آمد . باقعر
شار 15 در سبدک میانی ؛ بی اختیار صدای تشویق و کف زدن تماشاچیان ، تمامی نظم و
سکوت سالن را در هم ریخت . ضربه اسی آنقدر استادانه و خارج از تصور بود که متیوس
هم نتوانست که از کف زدن آرامی باز ایستد !
بعد این حرکت ، بهترین شاری که می توانست بزند گوی 7 بود و پشت سرش هم گوی
نارنجی 5 ؛ با اینکه اسی با اعتماد به نفس کامل این دو شار را هم ، راهی سبدک ها
کرد و امتیازش به 54 رسید ؛ ولی تمام حضار هنوز در کف ضربه استسنائی قبلیش مانده
بودند ! گو اینکه ، اسی هم ظاهرا به بن بست رسیده بود و برای حرکت بعدیش هیچ گزینه
مناسبی نداشت ! ولی این از نگرانی متیوس چیزی نمی کاست ! چرا که می اندیشید «این
جادوگری که او می بیند ؛ بعید نیست که معجزه ای کند و از این بن بست هم راهی به
پیروزی بگشاید .» ولی اسی خود ، حتی به اندازه متیوس هم امیدوار نبود . دور میز را
چرخی زد و موقعیت تمامی شارها برای چندمین بار ، حلاجی کرد . برای جادوگری مثل او
هم ، با این وضعیتی که شارها داشتند ، امید هیچ معجزه ای نبود . هیچ یک از شارها
به اندازه سر سوزنی ، به کار نمی آمد ، مگر شار سیاه ، که هم موقعیت خطرناکی داشت
و هم اینکه پاشنه آشیل اسی بود . بچه های تهران گوی سیاه را توز می گفتند . اسی
نگاه دوباره ای به توز کرد که با فاصله ای یک میلیمتری تقریبا به گوی زرد چسبیده
بود . و متاسفانه تنها گزینه ای بود که با یک حرکت ترکیبی معجزه آسا می توانست در
پاکت وگلی که حداقل یک ونیم متر با گوی هدف فاصله مورب داشت ، جا دهد . اسی خوب می
دانست که ضربه مستقیم به توز هیچ ثمری برایش نخواهد داشت ؛ چرا که ، تنها سبدک
وگلی که می توانست انتخاب کند ، زاویه ای حداقل سی و پنج درجه با شار سیاه داشت .
اگر هم کیوبالش را به کنار توز می زد ؛ با اصابت به گوی زرد که موقعیت «فروزن»
داشت ، قطعا پیتوک می داد و جریمه می شد . پس تنها راهش یک حرکت ترکیبی بود که با
هدف قراردادن گوی زرد و اصابتش به گوی سیاه ، آن را از جا بکند و با اصابت با
دیواره کناری به طرف سبدک وگل هدایت کند ؛ که کار بسیار خطرناکی بود ! گو اینکه
اسی همیشه خدا ، ضربه های مستقیم و به قول خودش هلو را هم در مورد توز ، زه می زد
؛ تا چه رسد به یک همچین ضربه ای که ، بی اغراق صد برابر سخت تر از آن ضربه معجزه
آسایش بود . ولی ناچاری در بعضی از اوقات تنها راه چاره است . پشت شار کیوبال که قرار
گرفت ، حتی متیوس هم نفهمید که چه میخواهد بکند ! و وقتی با اکراهی از سر ناچاری ،
با صدایی خفه و مرددی گفت : " یلو بنکینگ ، بلک وگل !" چیزی
نمانده بود که متیوس هم پس بیفتد ! امشب این دومین باری بود که اسی همه را انگشت
به دهان می کرد . دوربینهای مانیتور زوم کردند روی صفحه میز و همان قسمتی که حرکت
ترکیبی اسی قرار بود انجام شود ! شانس به ثمر رسیدن این حرکات گاها یک به بیست هم
نمی شد ؛ گو اینکه به خاطر فاصله بسیار اندک گوی های زرد و مشکی ، چه بسا که با
نیم میلیمتر خطا در محاسبات حرکتی ، بعید نبود که اسی 5 امتیاز جریمه «اسکریچ» هم
نصیبش شود . که در این موقعیت ، می توانست تمام رشته هایش را پنبه کند . قبل از
نشانه گیری در حالیکه هنوز دستانش حائل لبه چوبی پهن کناره میز بود و چوب استیکش
را تکیه میز داده بود ، نگاهی به سمت شازده انداخت ؛ که بر خلاف همیشه ، شازده نه
تنها نگاهش را از او بر نگرداند که با لبخند شیرین و محبت آمیزی ، از تصمیمش حمایت
کرد . لبخندی که شاید نیروی اعتماد به نفس اسی را صد چندان کرد . تردید را به دور
انداخت ابتدا نوک کائوچویی "کیو استیکش" را با گچ آبی آغشته کرد و سپس
با فاصله ای معقول در میانه عرض میز ، پشت شار سفید خیمه زد و با پس و پیش کردن
چوب ، در میان انگشتانش ، شار زرد را به نشانه کشید . نفس در سینه تمامی حضار حبس
بود و صدا از کسی در نمی آمد . متیوس و ناظر وسط تمام شش دانگ حواسشان را داده
بودند به میز ؛ تمامی دوربینها زوم کرده بودند روی شار زرد و مشکی که با فاصله ای
میلمتری از هم در میانه میز و انبوهی از گوی های دیگر ، جا خوش کرده بودند . اسی
برای چندمین بار چوب را در میان انگشتانش که تکیه بر مخمل سبز میز داشت ، پس و پیش
کرد و به یکباره شلیک سنگینی را انجام داد . کیوبال از جا جهید و با سرعتی بسیار
به حرکت در آمد و در کمتر از ثانیه ای به کناری از گوی زرد خورد و گوی زرد را با
زاویه 45 درجه ای به شار سیاه کوبید بی اینکه خطایی انجام شده باشد ؛ توز از جا
کنده شد و در حالیکه سرعت کمتری داشت از میان یکی دو گوی با فاصله ای میلیمتری به
دیواره طولی میز برخورد و به صورت مورب در خلاف جهت برگشت و درحالیکه سرعتش بسیار
کم شده بود از میان دو شار سبز و آبی با انحرافی بسیار ملایم به طرف سبدک کناری ،
حرکت کرد . و پس از یکی دو ثانیه ای که هنوز نفسها در سینه حبس بود ، آرام به
دهانه وگل رسید و به داخل آن کله شد . قبل از اینکه اسی حتی نفس حبس شده در سینه
اش را بتواند آزاد کند ، آنچنان هیاهو و تشویقی از طرف حضار انجام گرفت که اسی را
هم غافلگیر کرد . اسی قبل از هر کاری نگاهش را به طرف شازده برگرداند که حالا دیگر
از جا بلند شده بود و با لبخندی که پر از مهر و محبت بود و آغوشی باز ، داشت به
طرفش می آمد . با شاهکار اسی ، تنها کسانی را که خشکشان زده بود ؛ استاد بود و کتی
و متیوس ، که حتی تصورش را هم نمی کرد ، دستی را ببازد که فقط توپ پخش کنش بود !
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر