۱۳۹۴ بهمن ۳, شنبه

فصل آخر

    این بار اسی ، آنچنان ضربه پرقدرتی را نثار شارهای مثلثی رک کرد ، که انگار مینی بینشان منفجر شده باشد ؛ هر یک از شارها به طرفی از میز پخش شد . متیوس هم که حسابی خوش به حالش شده بود ، لب ور چید و شانه ای بالا انداخت و دور میز چرخی زد . اسی خوب می دانست که با اینکار گور خودش راکنده ! ولی از آنجا که نمی خواست زیر دین این جوان اروپایی شیطان پرست باشد ؛ به تلافی کار او ، این ضربه انتحاری را زد . گو اینکه فکر هم نمی کرد که گوی ها اینقدر پخش شوند که متیوس نفهمد ، اول با کدامشان شروع کند ! ناگهان دلش هوای شهریار را کرد . شاید اگر شهریار بود ، مشورتش برای او ، میلیارد می ارزید ؛ هر وقت که مستاصل می شد و از همه جا مایوس ؛ شهریار راهی پیش پایش می گذاشت ، که تصورش را هم نمی کرد ! با اینکه بعد رفتن شهریار هم ، بازی های بسیاری داشت و برد و باختهای فراوان ، ولی هیچگاه ، اینقدر خودش را نیازمند وجود شهریار حس نکرده بود ! شاید هوایی شدن امشبش ، دیدن استاد بود و وعده شازده ؛ که بهش گفته بود :..." گفتم بهش بگن تا صبح با من یه تماسی بگیره !" و اندیشید که ؛ «پس همین نزدیکیهاست ..!» و زیر لب زمزمه کرد :..." کجایی شهریار ، که دلم واست یک ذره شده !؟" که ناگهان صدای دهشتناک برخورد دو گوی بیلیارد ، اسی را از هزارتوی خودش بیرون کشید ! تا خواست نگاهش را به صفحه میز برگرداند ، شار کمربند آبی شماره 10 را دید که با سرعت برق و باد در سبدک کناری میز چپید ! فکر شهریار ، تمام تمرکز اسی را به هم ریخته بود . در این چند ماهه اخیر با اینکه ، آنی فکر و خیال شهریار ، آسوده اش نگذاشته بود ؛ هیچگاه اینقدر دلتنگش نشده بود ! اصلا امشب طور دیگری بود ، دلتنگ و دل آشوبی شهریار ، بدجوری داشت درونش را خنج می کشید . صدای دوباره برخورد شار پیتوک به شار سرخ که آرامشش در کناری از میز خیلی هم به درازا نکشید ؛ نه تنها سکوت سنگین سالن را شکست که بند دل آشوب اسی را هم از هم گسست . تا اسی خواست سر برگرداند گوی قرمز 3 هم در قعر سبدگ وگل سرازیر شد . متیوس که پشت شار پیتوک ، فرم گرفت و آهنگ زدن شار 14 را کرد ، تازه اسی به خودش آمد و فهمید که چه مزرعه آبادی را برای او شخم زده ! نگاهی به مسیر گوی ها کرد ؛ با اینکه گوی هدف ، با فاصله اندکی از سبدک وگل آرمیده بود ، ولی فاصله زیادش با شار سفید ، به ثمر رسیدنش را خیلی هم ساده نمی نمود ؛ گو اینکه اسی خوب می دانست که ، متیوس توانایی این را دارد که ضربه های خیلی سخت تر از این را هم به ثمر برساند ؛ بیشتر برای دلخوشی خودش بود که شاید کمی از هول و هراسش را بکاهد . متیوس بر خلاف دو ضربه قبلی ، که محکم و بی محابا به ثمر رساند ، روی این ضربه تامل بیشتری کرد . و چندین بار "کیواستیکش " را در میان انگشتانش به عقب و جلو راند , ولی قبل از اینکه هدفش را اعلام کند ، در یک حرکت عجیب ، چرخش ملایمی به بدنش داد و نوک چوبش را به طرف دیگری چرخاند و زیر لب غرید :"ناین سریدی" و آنچنان ضربه ای به شار پیتوک زد که رعدش چرت خیلی ها را پراند و گوی شماره 9 با آنچنان ضربی به کناره حلقه چرمین سبدک میانی خورد ، که از شدت ضربه چیزی نمانده بود ، دوباره به صفحه میز برگردد ، که با بلوکه شدن با کناره داخلی ، به قعر سبدک سقوط کرد . نیازی به تخصص نداشت تا هرکسی با یک نگاه به صفحه میز بفهمد که ، حالا دیگر موقعیت شار پیتوک با گوی 14 خط مستقیمی است که کافیست ، فقط و فقط متیوس آن را نشانه رود ! اسی لحظه ای سر بلند کرد و بی اختیار نگاهش در چشمان نگران شازده قفل شد . و با خود اندیشید که مگر شازده از توانایی این جوان موطلایی شیطان پرست ، اطلاعی نداشت که یک همچین شرط سنگینی بست !؟ چطور می توان حریف بیلیارد بازی شد که وقتی چوب دست می گیرد ، تا دست را جمع نکند ، زمین نمی گذارد !؟ لبخند کمرنگی که کنج لبان شازده ماسیده بود ، در روشن و تاریکی که چشمان اسی هنوز به آن عادت نکرده بود ، نه تنها قوت قلبش نبود که برعکس ، اندک اعتماد به نفسی که ته دلش بود را هم به تزلزل کشید ! و دوباره دلش هوای شهریار را کرد که اینطور مواقع با لبخند مهربانش آنچنان قوت قلبی به او می داد که متیوس که سهل است ؛ دنیا را هم حریف بود . متیوس با حرکتی تند و آتشین گوی 14 را هم در پاکت وگل جا داد و امتیاز 36 را در تابلو امتیازات بالاسر هیئت ژوری بنام خودش ثبت کرد . بعد از این گوی مسلما ، کار متیوس مشکل می شد ؛ شاید برای همین هم بود که چرخی دور میز زد و هر از گاهی چشمان دریائیش را روی یکی از گوی ها زوم کرد و مسیرش را در ذهنش به تصویر کشید . و وقتی پشت گوی راه قرمز 11 تاملش بیشتر شد و اشاره چوبش ، نشان از خط کشی مسیر شار هدف برای سبدک میانی روبرو بود ، اسی فکرش را خواند و حدس زد که متیوس چه فکری در سر دارد . زدن این شار می توانست مقدمه ای باشد برای شار بعدی که احتمالا می بایستی گوی راه بنفش 12 باشد . متیوس خوب می دانست که چطور بایستی دست را جمع کند . اسی سعی کرد به روی خودش نیاورد که دست حریفش را خوانده ! و خدا خدا می کرد که متیوس ، این کار را نکند ! متیوس نیم چرخی زد و پشت شار سفید چنبره زد . چوب را در مشتش فشرد و گوی هدف را نشانه رفت و با صدای خوش آهنگش گفت :"ایلون بانکینگ سریدی" و ضربه پرقدرتش را حواله کیوبال کرد ! اسی در درون خود اندیشید که این جوان انگاری اصلا اهل احتیاط نیست ؛ چرا که ، ضربه های ترکیبی اینچنینی ، معمولا می بایستی از دقت بیشتری برخوردار باشند ، و طبیعی است که ضربه های پر قدرت از دقت حرکت می کاهد . ولی متیوس بی توجه به این اصل مسلم بازی بیلیارد ، آنچنان ضربه پر قدرتی به کیوبال زد که اسی را هم متعجب کرد . با کنده شدن کیوبال از جا و اصابتش با گوی هدف ، گوی راه قرمز پس از اصابت با دیواره روبرو ، در جهت عکس و با زاویه ای مخالف به حرکت در آمد و در چشم به هم زدنی وارد پاکت میانی شد . تشویق بعضی از تماشاچیان و جیغ تند کتی ، چیزی نبود که اسی بتواند به روی خودش نیاورد ! شاید اگر تذکر ناظر وسط و صدای معترض رئیس هیئت ژوری از بلندگوی سالن نبود ، تشویقها بیشتر از این هم اوج می گرفت ؛ که با تذکر داوران به خاموشی گرایید . متیوس بعد این ضربه دوباره چرخی دور میز زد و با اینکه هیچ گزینه ای بهتر از گوی 12 نداشت ، نیم نگاهی هم به شار 15 انداخت که با هیچ شرایطی ، نمی توانست که در این موقعیت ، بابی برایش باشد ، مگر اینکه شار کمربند بنفش 12 را که زد ، ببیند که موقعیت کیوبالش با گوی 15 چگونه خواهد بود ، که طبعا بعد از به ثمر نشستن این شار ، با زدن هر شار دیگری هم دست جمع می شد . آبجکت بال ، هم می توانست برای سبدک میانی با ضربه ای بسیار با دقت و محتاطانه مناسب باشد و هم برای سبدگ وگل با یک حرکت ترکیبی «کامبینیشن» که با روحیه ای که اسی در همین یکی دو سه ساعت از متیوس شناخته بود ؛ تقریبا مطمئن بود که او ، راه دوم را انتخاب خواهد کرد . وقتی که متیوس پشت کیوبال فیگور گرفت ، اسی آنچنان به هم ریخته بود که دیگر نتوانست که سر پا بایستد ، و ناچار روی صندلی کنار میز نشست و نگاهش را از میز گرفت . تمام نگاه ها معطوف صفحه میز بود و مانیتورها که زوم کرده بودند روی دستان معجزه گر متیوس ! ضربه مستقیم به گوی هدف ، راه به جایی نمی برد ، برای همین هم متیوس شار نارنجی رنگی که سد راه ضربه مستیقمش بود را نشانه رفت و گفت :"کامبینیشن 12وگل" و سبدک دست راستی انتهای میز را نشان داد . حرکت سختی بود ، گوی نارنجی با آبجکت بال ، زاویه تندی داشت و گوی هدف نیز با سبدک دست راستی انتهای میز زاویه ای معکوس ! تنظیم این حرکت ترکیبی ، نیازمند مهارت بسیاری بود که هرکسی نداشت . گو اینکه متیوس نشان داده بود که استاد اعجاز و تعجب است !  اسی با اینکه سرش پایین بود و دلش آشوب ، نتوانست که طاقت بیاورد و این ضربه را که می توانست بند دلش را پاره کند ، تماشا نکند . آرام سرش را از لاکش بیرون کشید و نگاه بی رمقش را در مانیتور بزرگ مقابلش دوخت که داشت دستان متیوس را پشت شار پیتوک نشان میداد . هنوز چشمان اسی صحنه را ثبت نکرده بود که شلیک پر قدرت متیوس ، گوی را از جا کند و با برخورد تندش گوی نانجی را به طرف شار 12 روانه کرد . و پس از اصابت با گوی هدف آن را روانه سبدک کناری کرد و در چشم به هم زدنی در داخل آن جا داد . و بلافاصله حروف درشت «سینکینگ» روی صفحه مانیتور به رقص در آمد و امتیاز متیوس را به 59 رساند . بار دیگر صدای تشویق تماشاچیان و جیغ دوباره کتی اعصاب اسی را دوچندان به هم پاشید . همه خوب میدانستند که غیر از گوی زرد ، هریک از شارهای دیگر میتواند متیوس را برنده این بازی اعلام کند و جایزه یک میلیون دلاری را نصیب استاد ! بهترین گزینه هم گوی نارنجی 5 بود که با زاویه ای مناسب برای سبدک میانی آماده و مهیا بود . متیوس دوری زد و نزدیک میز استاد و کتی رفت و شادی کودکانه کتی را به جان خرید و از روی میز مقابلشان گیلاس نیمه پر کتی را برداشت و لاجرعه سر کشید . کتی جیغی زد و با شیطنت خاصی از جا جهید و بوسه ای بر لبهای متیوس نشاند و با شادی کودکانه ای سر جایش نشست . تذکر ناظر برای برگشتن متیوس به سر بازی آنقدر جدی بود که استاد ، علنا راهنمائیش کرد به طرف میز . متیوس کنار میز که رسید ، نگاهی به اسی کرد که در صندلی کنار میز غمگین و ناامید در خودش چپیده بود . پشت شار کیوبال که قرار گرفت ، فیگورش طوری بود که لحظه ای کامپیوتر سیستم را هم به اشتباه انداخت ، و وقتی در کمال خونسردی اعلام کرد «15 وگل » چیزی نمانده بود که استاد سکته را بزند ! آخر او نیازی به این حرکت احمقانه نداشت ! فقط کافی بود کمی با دقت و احتیاط شار نارنجی 5 را راهی پاکت میانی کند ! ولی تا خواست اعتراضی بکند ، متیوس در میان بهت و حیرت همگان شلیکش را کرده بود ! شار سفید که گوی 15 را از جا کند ، با قدرت به دهانه سبدک وگل راند ، ولی گوی هدف با اندک اختلافی به دیواره کنار سبدک خورد و منحرف شد و در چند سانتی متری مقابل سبدک ، متوقف شد . آنچنان که آه از نهاد خیلی ها بر آمد . متیوس که باورش نمی شد یک همچین سوتی بزرگی داده باشد ، آنچنان با کف دستش به پیشانی کوفت ، که سرخی پیشانیش را ، ساموئل هم که وسط جمعیت بود دید و با پوزخندی به مرد کناریش گفت : ..."بیچاره ...!" و از جا بلند شد و آرام و نوک پا آمد به طرف میز شازده و کنارشان نشست . و در حالیکه شادی و خوشحالی را کاملا می شد در عمق چشمانش دید ، زیر گوش شازده زمزمه کرد : ..." باز کن این اخمارو ؛ می بینی که امشب ، شانست گفته ...!" و گیلاس خالیش را از لیکرلی را از همان ابتدای ورودش برایش باز کرده بود ،پر کرد .
اسی که در کمال ناباوری داشت ضربه آخر متیوس را تماشا می کرد ، با این حرکت احمقانه ای که از او سر زد ، انگار که دنیا را بهش داده باشند ، خوشحالی خاصی زیر پوستش دوید . و چشمان بی رمقش دوباره سو گرفت . و اعتماد به نفس از دست رفته اش را ، دوباره در درونش حس کرد که دارد جوانه می زند . آرام از جا بلند شد و به کنار میز آمد . نفس عمیقی کشید و پشت کیوبال سنگر گرفت . شازده که دیگر چشم از تماشای یکه تازی های متیوس دوخته بود و در خودش چپیده بود ، حالا دیگر سر بلند کرد و با اشتیاق نگران هنرنمائی های اسی بود . اسی ابتدا شار نزده متیوس ، که در دهانه سبدک وگل خودنمایی می کرد را نشانه رفت و در حالیکه زیر لب می غرید : ..."15 وگل" ضربه پر قدرتی را حواله آن کرد . و گوی سفید قهوه ای 15 را زندانی سبدک کنجی میز کرد . متیوس آنقدر عصبی و ناراحت بالاسرش ایستاده بود ، که مجبور شد برای حرکت دوباره اش ، دورش بزند و از پشت سرش به کناره ای از میز برود ، که شار پیتوک ، در آن آرمیده بود . و بی هیچ تاملی پشت گوی سفید سنگر گرفت و گفت : "کامبینگ 13 سریدی" و سبدک کنار دستش را نشان داد . با اینکه به نظر می رسید ، برای حرکت دوم ، زدن ضربه دیواری زاویه دار ، آنهم برای پاکت میانی ، کمی ریسک است ؛ ولی اسی بی هیچ فکر و تاملی ضربه اش را زد و شار هدف هم بدون کوچکترین خطا یا انحرافی در سبدک میانی جای گرفت . بر خلاف متیوس که عاشق زدن ضربه های محکم و پر قدرت به سبدکهای کناری بود ؛ اسی دوست داشت که بیشتر از سبدک های میانی استفاده کند ! نه اینکه در زدن ضربه های وگل ضعفی داشته باشد ، که استاد زدن ضربه های پر قدرت بود . ولی مهارتش در زدن ضربه های دقیق سریدی هم به نظر می رسید که بیشتر از متیوس است . با زدن این شار ، اسی چرخشی به کمرش داد و خستگی از عضلاتش زدود و رفت سراغ گوی نارنجی 5 که در میانه میز ، مهیای شلیکی بود برای پاکت میانی روبرو ! قبل از زدن گوی نارنجی ، آرام سری بالا کرد و نیم نگاهی به شازده و پرستو انداخت . لبخند رضایتی که زیر پوست شازده پنهان بود ، گرمای دلش را دو چندان کرد . بر خلاف شازده که حالا دیگر تمام شش دانگ حواسش به تماشای بازی بود و هنرنمایی اسی ؛ پرستو داشت با چشمانش متیوس را می خورد ، آنقدر که در آن روشن و تاریک بخش تماشاچیان سالن عمارت حلزونی ، کتی هم متوجه تمنای نگاهش به متیوس شد و آنچنان اخم پرغیضی نثارش کرد ، که پرستو چیزی نمانده بود ، سکته کند و بلافاصله نگاهش را از متیوس گرفت و اسی را پایید که پشت گوی سفید خیمه زده بود برای زدن شار 5 ! این حرکت اسی هم که به ثمر نشست ، کار برای اسی کمی مشکل شد . با ضربه مستقیم هیچ شاری را نمی توانست که بزند ، تنها موقعیتی که داشت گوی قهوه ای 7 بود که با یک حرکت ترکیبی دقیق ، می توانست نتیجه دهد . در گوشه ای از میز ایستاد و مسیر معکوس حرکت را بررسی کرد و با تراز کیواستیکش ، مسیر شار را در ذهنش خط کشی کرد و پشت گوی سفید ، پزیشنش را تکمیل کرد . و آرام روی میز چنبره زد . انگشتان دست چپش را تا آنجا که می شد روی مخمل سبز پیش برد و در آخرین جایی که می شد ، همانند کاسه ای معکوس ، مستقر کرد . قسمت جلویی چوب را که از بس صیقلی بود ، انعکاس انگشتانش را هم می شد در آن ببیند ، میان شست وسبابه اش قرار داد و توز را نشانه رفت . و زمزمه کرد :"شارشارون وگل " و ضربه اش را با تمام قدرت شلیک کرد . گوی سفید پس از برخورد به توز ، همانجا متوقف شد و دور خودش چرخید ، و گویی که تمام انرژیش را منتقل شار سیاه کرد . در عوض این گوی سیاه بود که همانند تیری که از چله کمان رها شود ، به طرف گوی قهوه ای جهید و با برخورد پر قدرتش آن را در قعر سبدک وگل جا داد . اسی ابتدا نیم نگاهی به تابلو امتیازات کرد که عدد 40 را برایش ثبت کرده بود و سپس نگاه دقیق تری به صفه میز که غیر از شار سفید ، پنج گوی دیگر بود که اسی می بایست تمامشان را می زد ! او خوب می دانست که هیچ تقدم و تاخری را نمی تواند قائل شود ، مگر برای حرکت بعدیش ! چرا که شار زرد 1 امتیازی همان قدر برایش حائز اهمیت بود که شار سیاه 8 امتیازی ! لذا آهنگ شار زرد را کرد که در میانه میز سر و سرگردان بود و با ضربه آرام و دقیق ، آن را روانه سبدک میانی کرد . گوی سبز با اینکه زاویه تندی داشت با سبدک وگل ، ولی تنها گزینه ای بود که می توانست انتخاب کند . شاید به همین خاطر هم پشت گوی سفید سنگر گرفت و شار سبز را نشانه رفت و با ضربه ای دقیق و پر قدرت ، آن را هم به ته سبدک فرستاد . بعد از این حرکت بود که مستاصل شد و شک به درونش رخنه کرد ! از طرفی شار سیاه را می توانست با حرکتی دیواری در سبدک میانی جای دهد و راه را برای زدن گوی آبی هموار کند ؛ از طرفی هم می توانست با زدن شار 4 و 2 پشت سر هم شار سیاه را برای دست آخرش نگه دارد ! این که گوی سیاه پاشنه آشیلش بود و نقطه ضعفش که جای خود داشت ؛ ولی در موقعیتی که او داشت ، شاید هر کس دیگری هم بود ، راه دوم را انتخاب می کرد که تمامی ضربه ها ، می توانست مستقیم و بی دردسر باشد ! ولی اسی مثل همیشه ، راهی را انتخاب کرد که دور از انتظار بود و در میانه درازای میز خیمه زد و در حالتی کاملا نا متعادل ، قصد زدن ضربه دیواری توز را کرد . آنقدر وضعیت نا متعادلی داشت که مجبور بود ، نیمی از بدنش را در میان زمین و هوا معلق نگه دارد . ساموئل که از این حرکت اسی حرصش گرفته بود ، زیر گوش شازده غرید که : ..." این چرا همچین می کنه !؟ آدم عاقل که تو این موقعیت ، لقمه دور سرش نمی چرخونه !؟" که شازده انگشت سبابه اش را روی لبهایش صلیب کرد و آرام گفت :..." بذار اون کاری که باید ..؛ بکنه !" و با اشتیاق نگاهش را به اسی دوخت که هنوز ، فیگورش را ثابت نکرده بود ! بالاخره به هر زور و زحمتی بود ، اسی توانست موقعیت خود را در حالیکه نیمی از بدنش روی میز بود و نیمی دیگر معلق در هوا ، ثابت کند و گوی سیاه را نشانه رود و با اعلان «بانکینگ بلک سریدی» شلیک نا متعادلش را انجام داد . گوی سفید که از جا جهید به کناری از توز اصابت کرد و آنرا به دیواره روبرو کوبید ؛ با برگشت شار به طرف مقابل ، در میان دیدگان مبهوت همه ، شار سیاه با اندک انحرافی به طرف سبدک میانی خیز برداشت و آرام از دهانه آن به داخلش سرازیر شد . آنچنان که تا چند ثانیه ای همه در کف این حرکت مانده بودند ، که چطور گوی به جای یک حرکت مستقیم ، حرکتی کمانی کرد و به پاکت میانی رسید ! شاید تشویق تماشاچیان و فریاد براووی ساموئل ، کمترین پاداشی بود برای این حرکت اسی که ، شاهکارهایش امشب ، انگار که پایانی نداشت ! صفحه میز که با مخمل سبز خوشرنگی فرش شده بود ، فقط سه شار را میهمان خود داشت ؛ گوی سفید که میهمان همیشیگیش بود و دو گوی بنفش و آبی که احتمالا نمی بایستی میهمان چند دقیقه ای بیش باشند . اسی نگاهی به صفحه میز کرد و به دو گویی که یک میلیون دلار می ارزیدند ! گوی بنفش در چند سانتی متری دیواره عرضی میز جا خوش کرده بود و با گوی سفید هم فاصله ای داشت ، حداقل یک متر و نیم . گو اینکه گوی آبی هم موقعیت مشابهی داشت در اینطرف میز و کنار دیواره طولی ! ولی حداقلش این بود که فاصله اش با پیتوک کمتر بود ! شاید به همین دلیل هم اسی رفت به طرفی که آهنگ زدن گوی آبی را داشت . قدر مسلم این بود که با زدن این گوی فاصله کیوبال هم با گوی بنفش کم می شد . و وقتی که شار آبی را نشانه رفت ، کامپیوتر ، خط کشی مجازی مسیر را روی مانیتور بزرگ سالن به تصویر کشید . تازه ساموئل اندیشید که :..." چه زاویه تندی !؟" و وقتی که اسی شلیکش را کرد ، تمام نگاه ها به گوی آبی بود که انگار بی هیچ انحرافی ، دقیقا همان زاویه تند مجازی را طی کرد و در سبدک کنجی جای گرفت . ولی بر خلاف بقیه که تمام نگاهشان به گوی هدف بود ؛ چشمان اسی نگران کیوبال بود که ببیند بالاخره کجا خواهد آرمید . گوی سفید پس از برخورد به کنار شار 2 با زاویه ای معکوس به دیواره برخورد و به طرف مقابل برگشت و پس از طی فاصله ای نیم متری ، در چند سانتی متری دیواره مقابل آرمید . با ثبت امتیاز 57 برای اسی در مقابل امتیاز 59 متیوس ، سرنوشت دو میلیون دلار جایزه شرط بندی شازده و استاد را فقط همین گوی بنفش تعیین می کرد و بس ! اسی یک بار دیگر صفحه میز را نگریست که غیر از دو شار سفید و بنفش ، هیچ میهمان دیگری نداشت . فاصله گوی سفید با گوی هدف به مراتب کم شده بود ، ولی این موقعیت بسیار بد شار هدف را کوچکترین تغییری نمی داد ، چرا که با وضعیتی که گوی 4 داشت ، تنها امکانی که می توانست ، به ثمر بنشیند ، یک ضربه دیواری برای وگل روبرو بود که در فاصله 2 متری سبدک قرار داشت ، تقریبا جزو محالات بود . به هر تقدیر ، اسی چاره ای نداشت ،پشت شار پیتوک قرار گرفت و گوی 4 را برای وگل روبرو نشانه رفت . با برخورد گوی سفید به شار هدف و اصابتش به دیواره عرضی ، گوی به طرف دیواره عرضی روبرو حرکت کرد ، ولی به دهانه وگل که رسید ، به خاطر شاید یکی دو میلیمتر انحراف ، در دهانه داخلی بلوکه شد و در عین ناباوری ، از دهانه سبدک بیرون جست و در همانجا متوقف شد . اسی که به یکباره قلبش فرو ریخت و همانند درختی که از داخل موریانه زده باشدش ، از دورن خالی شد ؛ آنقدر که تحمل وزن خودش را هم نداشت . به زحمت خودش را به صندلی رساند و روی آن ولو شد . شازده هم که کارد می زدی خونش در نمی آمد . در عوض ، استاد آنچنان گل از گلش شکفت که لبخند شادش را در آن تاریکی ، حتی ساموئل هم دید ، و در حالیکه از ته دل حسرت می خورد ، دندان قروچه ای کرد و زیر لب غرید : ..." چه غش و ریسه ای می ره پدر سگ !؟" کتی هم ، چون استاد ، سر از پا نمی شناخت . متیوس به کناره میز آمد و در حالیکه هنوز اضطراب زیر پوستتش را می شد حس کرد ، پشت کیوبال سنگر گرفت . ضربه آنقدر ساده بود که برای ابتدایی ترین ببیلیاردرها هم ، حکم همان هلوی پوست کنده را داشت ، تا چه رسد به متیوس که غولی بود برای خودش ! خیلی با چوب ور نرفت و با قدرت ضربه اش را بر سر گوی سفید ، فرود آورد . گوی سفید از جا جهید و با شتابی تندتر از برق ، به سوی شار بنفش پر کشید ! و در چشم به هم زدنی چنان گوی هدف را در سبدک وگل چپاند که دوربین هم از تعقیبش جا ماند . طبیعی بود که به محض جا گرفتن شار 4 داخل پاکت وگل ، نیمی از تماشاچیانی که آرزوی برد متیوس را داشتند ، از جا بلند شدند و هیاهویی براه انداختند که آن سرش نا پیدا ! اسی شاید طبق عادت ، همانطور که روی صندلی سرش پایین بود و غمبرک زده بود ، گوشی موبایلش را از جیب بیرون کشید و روشنش کرد . به ثانیه نکشید که اعلان پیامکی را روی صفحه موبایلش دید . و بازهم طبق عادت پیامک را باز کرد و متن کوتاهش را خواند .« کمکم کن رفیق شهریار» باور کردنی نبود ، آنی فکر کرد که خواب می بیند ، یک بار دیگر پیامک را خواند و بلافاصله از جا برخاست و شماره را گرفت . برای اینکه از هیاهو و سر و صدای سالن رها شود ، به طرف آسانسور خیز برداشت . ولی قبل از اینکه سوار آسانسور شود ، صدای الوی کسی را از گوشیش شنید . در حالیکه داشت با انگشتش این یکی گوشش را می گرفت ؛ فریاد زد :..." الو شهریار ..!" در آسانسور که باز شد ، داخلش شد و دکمه هم کف را زد . صدای جوانی که می پرسید :..." شما !؟" اصلا برایش آشنا نبود ، با اینحال گفت :..." من اسفندیارم ، این گوشی شهریار نیست !؟" آسانسور که پایین می آمد ، از سر و صدا هم دیگر خبری نبود ، لبخند و لحن مهربان جوان ، اسی را کمی آرام کرد ، که می گفت : ..." چرا آقا اسفندیار ..؛ شهریار اینقدر تعریف شما رو کرده ، که انگار سی ساله که می شناسمتون ..!" اسی که کاملا گیج شده بود ، با باز شدن در آسانسور بیرون جست و بی اختیار به طرف در خروجی شتاب برداشت و با تعجب پرسید : ..." خیلی ببخشید ، خودشون کجان !" جوان دوباره با لحنی که اسی را نگران نکند ، گفت : ..." تو اتاق ریکاوری !" اسی که هنوز منظور جوان را نفهمیده بود ، در حالیکه از در عمارت بیرون می زد ، گفت : ..." کجا !؟" و جوان دوباره گفت : ..." توی درمانگاه ؛ یه زخم کوچیک داشته ، عملش کردن ، الان هم حالش خوبه و در حال استراحت بعد عمل !" اسی که هنوز هم منظور جوان را نفهمیده بود ، دوباره پرسید :
..." درست حسابی میگین چی شده یا نه !؟"
..." گفتم که چیزی نشده ، شهریار ، تو یه درگیری زخم برداشته بود که الحمدوالله به خیر گذشت ."
..." الآن کجاست !؟" و در حالیکه تمام طول خیابان را دویده بود ، نفسش را چاق کرد و ادامه داد :
..." میشه آدرسو اونجا رو بدین به من !؟" که محمد آدرس را برایش گفت و اسی هم در حالیکه آنی آرام و قرار نداشت ، به خاطر سپرد . هنوز سر خیابان نرسیده بود که موبایلش زنگ خورد ، ولی قبل از اینکه حتی فرصت کند که شماره را نگاه کند باطری موبایلش خالی شد و بلافاصله هم ، خاموش ! اسی در حالیکه به مبالاتی خود لعنت می فرستاد ؛ همراهش را ته جیبش انداخت و سرعتش را بیشتر کرد . در تاریکی رو به افولی که کم کم داشت مغلوب سپیده صبح می شد ، ساعتش را نگاهی انداخت ، هنوز چند دقیقه ای مانده بود که عقربه کوچک ساعتش سوار عدد 4 شود ! نفیر اولین اتوموبیل را که شنید از سرعتش کمی کاست و فریاد زد : ..."دربست " که صدایش در میان زوزه اتوموبیل که همانند باد از کنارش گذشت ، گم شد . این که چند اتوموبیل دیگر با سرعت و بی اعتنا به اتو استپ ها و فریاد او از کنارش گذشتند ، حسابش از دستش در رفته بود . شاید دوباره طبق عادت همراهش را از جیب بیرون کشید ، که بلافاصله به خاطرش آمد که خاموش است و در میانه راه پشیمان شد . دل نگرانیش از یک طرف برای شهریار و از طرفی برای شازده ، که مجبور شد اینطور بیخبر عمارت حلزونی را ترک کند ، دقیقه به ثانیه بیشتر می شد . با خود اندیشید : ..." حالا شازده چه فکری میکنه !؟" در همین هول و هوا بود و کنار بزرگراه را با شتاب پیش می رفت که از صدای اتوموبیلی که فاصله زیادی با او نداشت ، حس کرد که با سرعت کمتری دارد نزدیکش می شود . بلافاصله سر به عقب چرخاند و اتوموبیل پرایدی را دید که برایش چراغ می زند ! اسی با عجله دست بالا برد و اتوموبیل هم با فاصله اندکی جلوتر ایستاد . با سرعت برق خود را به اتوموبیل رساند و همانطور که در را باز می کرد ، گفت : ..." دربست " با اشاره راننده که عاقله مردی بود گندمگون و مو خاکستری ؛ به سرعت خودش را در اتوموبیل انداخت و گفت : ..." سلام پدر جان ، اگه زحمتت نیست بریم طرف میدون شوش !" و وقتی تعجب مهربانی را در چشمان پیرمرد دید ، ادامه داد :..." هر چقدر که کرایتون بشه به دیده منت ..!" و خواست دست در جیبش کند که تازه متوجه شد که کتش را هم در عمارت حلزونی جا گذاشته ! خوشبختانه کمی پول ، توی جیب عقب شلوارش بود ، که با لمسش از روی شلوار کمی خیالش آسوده شد . و وقتی دوباره یادش آمد که موبایلش خاموش است ؛ بار دیگر از سهل انگاری خودش ، بدش آمد و در دل خود را سرزنش کرد . تمام طول راه بیشتر از شهریار به شازده اندیشید ، که حالا در مورد او چه فکری خواهد کرد !؟ و با خود گفت به محض اینکه برسم به جایی ، موبایلم را شارژ خواهم کرد و تماسی با شازده خواهم گرفت . تا به درمانگاه برسند ، سپیدی فلق هم داشت بر سیاهی شب مستولی می شد . با عجله از اتوموبیل بیرون جست و یکی دو اسکناس درشت را که از جیب عقب شلوارش بیرن کشیده بود ، به طرف پیرمرد دراز کرد و گفت : ..."کافیه پدرجان !؟" پیرمرد قبل از اینکه اسکناسها را از دست اسی بگیرد ، با لحن مهربانش گفت :" قابلی نیست !" و وقتی اصرار اسی را دید ،خدا برکتی گفت و  اسکناسها را از اسی گرفت . اسی پله های رنگ و رو رفته و لب پریده درمانگاه را دو تا یکی بالا رفت و از در دولت چوبی نیمدارش وارد شد . غیر از جوان موفرفری کاپشن پوشی که روی یکی از صندلیهای درمانگاه خوابش برده بود ، هیچ احدالناس دیگری نبود ! لحظه ای فکر کرد که نکند اشتباه آمده و یا اصلا کسی خواسته سر به سرش بگذارد !؟ ولی با همه تردیدی که داشت به داخل درمانگاه امد و نزدیک جوانک موفرفری شد ، که بیدارش کند . اما قبل از اینکه دستش شانه جوان را لمس کند ، از اتاقی که چند متری با آنجا فاصله داشت ، پزشکی که قسمتی از روپوش سفیدش هم به خون آلوده شده بود ، همراه با جوانی خوش سیما و بلند قد ، بیرون آمدند . با اینکه صدای آهسته شان از آن فاصله بسیار نامفهوم بود ؛ اسی از لابلای حرفهای دکتر شنید که به جوان می گفت :..." قبل از روشن شدن هوا ببرینش ؛ موندنش اینجا به صلاح نیست !" و جوان قبل از اینکه پاسخی به دکتر بدهد ، متوجه اسی شد و سر بلند کرد و تا اسی را دید ، با کمی شک و تامل پرسید : ..." آقا اسفندیار ..!؟" اسی که فهمید این جوان باید همان محمد باشد ، گفت :
..." من اسفندیارم ؛ شهریار کجاست !؟" محمد قبل از اینکه جواب اسی را بدهد رو به دکتر کرد که نگرانی تا عمق چشمانش رخنه کرده بود و گفت :
..." خیالی نیست ؛ آقا اسفندیار رفیق فابریک داشمون شهریاره !" دکتر که خیالش راحت شد ، نفس راحتی کشید و به طرف مطبش شلنگ انداخت و گفت :
..." میرم اتاق نسخشو بنویسم .." و به طرف مطبش رفت . اسی که دیگر طاقتش تاق شده بود ، به طرف محمد شتاب برداشت و گفت :
..." نگفتین به من ؛ شهریار کجاست !؟" و محمد در حالیکه راهنمائیش می کرد به طرف همان اتاقی که با دکتر ازش بیرون آمدند ، گفت :
..." همینجاست ؛ حالشم خوبه خدا رو شکر !" که به اتفاق وارد اتاق شدند . اسی وقتی پرستار جوانی را دید که تنها مریض اتاق را تیمار می کرد ، مطمئن شد که بیمار غیر از شهریار کسی نیست و با شتاب به طرفش خیز برداشت . با دیدن چهره زرد و رنگ پریده شهریار و کتف باند پیچی شده اش ، بی اختیار اشک در چشمانش حلقه بست و گفت :
..." چیکار کردی با خودت شهری جان !؟" پرستار جوان تا خواست اعتراضی کند ، محمد با اشاره ای بهش فهماند که مشکلی نیست . شهریار که صدای آشنای اسی را بعد از مدتها می شنید ، آرام و به زحمت چشم باز کرد و با لبخند کمرنگی که به زور بر کنج لبانش نشاند ، بریده بریده و با لکنت گفت :
..." پس پیغامم بهت رسید بالاخره !" اسی به طرف تخت خیز برداشت و در حالیکه دیگر نمی توانست که تحمل کند ، چهره و چشمان شهریار را غرق بوسه کرد . دستیار جوان دکتر ، بازوی اسی را گرفت و آرام کنارش کشید و گفت :
..." هنوز اثر بیهوشی کاملا از بین نرفته ؛ بهتره چند دقیقه ای تحمل کنید تا کاملا به هوش بیاد . " شهریار هم نگاه مهربانش را از صورت اسی گرفت و آرام اشکی را که از کنج چشمانش به روی بالشش می چکید از او پنهان کرد . محمد بازوی اسی را گرفت و با ملایمت و مهربانی او را از اتاق بیرون برد و روی یکی از صندلیها نشاند و خود نیز کنارش نشست . اسی قبل از هر پرسشی ، نگاه پرسشگرش را به طرف جوان موفرفری ای برگرداند که روی یکی دو صندلی آن طرفتر خواب بود . محمد لبخندی زد و گفت :
..." رفیق منه اسمش موسی است ؛ در حقیقت ، این اون بود که شهریارو نجات داد !"
..." نجات داد !؟ چی شده مگه !؟"
..." منم خیلی تو ریز ماجرا نیستم ؛ فقط همین قد بگم که این گلوله رو دکتر از کتفش در آورده !" و گلوله کلتی را به طرفش دراز کرد . اسی گلوله را از دست محمد گرفت و گفت :
..." این گلوله پلیسه !؟" محمد سری به علامت تایید تکان داد و سرش را پایین انداخت . 
..." محمد آقا ، نمی خوای بگی چیکار کرده شهریار !؟"
..." گفتم که تو ریزش نیستم ، فقط میدونم که تو بد هچلی افتاده !"
..." شهریار که اهل دزدی و  ...." و قبل از اینکه حرفش تمام شود ، محمد پرید به میان حرفش و گفت :
..." نه آقا اسی ؛ غلط نکنم درگیری شهریار سیاسیه ؛ چرا که اونجا که ما پیداش کردیم ، بیشتر قرق امنیتی ها بود تا آگاهی چیا ..!"
..." کجا پیداش کردین مگه !؟"
..." طرفای خودتون ، خشایار ! با پرس و جوی ناقصی که من داشتم ، غلط نکنم درگیری ، یه درگیری سیاسی بوده !"
..." شما از کجا خبردار شدین !؟"
..." شهریار خودش به من زنگ زد !" و بعد انگار که نخواهد تعریفی از خود کرده باشد ، لحنش را عوض کرد و گفت :
..." بهوش که اومد ، قبل از همه اسم شما رو برد ! گفت که قبلش به شما زنگ زده ولی تلفنتون خاموش بوده ..!" اسی ناگهان یاد موبایل خاموشش افتاد و روبه محمد گفت :
..." آخ ببخشید ، این موبایل من شارژش تموم شد ؛ جای هست اینجا بشه یکی دو دقیقه هم شده بزنم به شارژ..!"
..." شارژر دارین !" اسی سرش را از خجالت پایین انداخت و گفت :
..." نه بابا ، اینقد با عجله اومدم که کتم هم یادم رفت ! "
..." گوشیتونو بدین ، ببینم چیکار میشه کرد !" و در حالیکه گوشی او را می گرفت ، گوشی خودش را به طرفش دراز کرد و گفت :
..." هر جا که میخواین زنگ بزنین ." اسی در حالیکه دست محمد را پس می زد ، با لبخند تشکر آمیزی گفت :
..." نه بابا ، تمام شماره هام اون توست ، شاید باورت نشه اگه بگم یکیشو هم حفظ نیستم !" محمد که دید اصرار دوباره اش غیر از تعارف هیچ خاصیت دیگری ندارد ؛ گوشی خودش را کنار اسی گذاشت و گفت :
..." در هر صورت ، تا گوشیتون یه شارژ به خودش بگیره ، این خدمت شما " و قبل از اینکه پاسخ اسی را بشنود با سرعت پرید به اتاق دکتر . یکی دو دقیقه ای بعد بود که بیرون آمد و گفت :
..." با شارژر دکتر ، گوشیتونو زدم به برق . تا شهریار کاملا به هوش بیاد ، من برم این نسخه شهریارو بپیچم و بیام ." تا اسی خواست بلند شود و بگوید که : ..." شما چرا ، بذارین من برم .." محمد مثل برق پله های درمانگاه را هم دو تا یکی پایین رفته بود .
با رفتن محمد ، اسی نگاهی به موسی کرد که از آنهمه سر و صدای آنها ، ککش هم نگزیده بود و خواب خواب بود . خواست برود مطب دکتر و حالی از شهریار بپرسد ، که رویش نشد ! از طرفی از اینکه بعد این همه مدت بیخبری شهریار را پیدا کرده بود ، از خوشحالی چیزی نمانده بود که پر در بیاورد ، از طرفی هم ، حرفهای محمد ، حسابی او را به هم ریخته بود . آخر شهریار که اصلا اهل سیاسی بازی نبود . و به یکباره به یاد استاد افتاد و دختر و داماد شیطان پرستش ؛ و با خود اندیشید که نکند شهریار هم در دام اغراض افکار شیاطینی استاد افتاده باشد !؟ و چرا که نه !؟ بی برو برگرد تمام این بلاهایی که سر شهریار آمده بود از جانب استاد بود و بس ! و ذهنش دوباره پر کشید به سوی شازده ! درست که بعد از زدن شار آخر متیوس و هیاهوی تماشاچیان و استاد و جیغهای متوالی کتی ، آنقدر اعصابش به هم ریخت که حاضر نبود حتی لحظه ای آنجا را تحمل کند ؛ ولی قصد ترک سالن و عمارت راهم ، حداقل آنطور ناگهانی و بیخبر نداشت ! اما به محض دیدن پیامک شهریار و مکالمه با محمد ، بهانه ای شد تا با ترک عمارت ، از زیر نگاه سنگین شازده و دیگران هم خودش را نجات دهد . و حالا که در هزارتوی خودش با خودش خلوت کرده بود و می اندیشید ، شازده حقش نبود که هم پول و اعتبارش را به پای او بریزد و هم طعنه و کنایه فرارش را از این و آن بشنود ! بیرون که آمد ، قصد داشت با اولین کسی که صحبت می کند شازده باشد ، که شارژ موبایلش تمام شد و نتوانست . و حالا که موبایلش داشت شارژ می گرفت ، دیگر رویش نمی شد . در همین تک و دوی با خودش بود که دستیار دکتر از اتاق عملی که شهریار در آن بود بیرون آمد و اسی به طرفش جست و پرسید :
..." چطوره حالش !؟" پرستار جوان که داشت به طرف مطب دکتر می رفت ، گفت :
..." بهتره ، تا نیم ساعت دیگه می تونین ببرینش خونه." اسی قبل از اینکه پرستار وارد مطب دکتر شود ، بازویش را گرفت و گفت :
..." الآن چی !؟ میتونم برم پیشش !؟" پرستار لبخندی زد و سری به علامت تایید تکان داد و وارد مطب دکتر شد . اسی مثل برق خود را به اتاق شهریار رساند و کنار دستش ایستاد و چشم در چشمش دوخت و گفت :
..." آخه بی معرفت ؛ تو نگفتی که بیخبر میذاری و میری ، یه رفیقی داری که واست دق می کنه !؟" شهریار نگاه بی رمقش را به اسی دوخت و گفت :
..." شرمنده ام به مولا ...؛ دورا دور حواسم بهت بود ! چیکار میکنی با شازده !؟" شنیدن اسم شازده دوباره غم دل اسی را تازه کرد و خواست از شاهکار امشبش که شازده را به خاک سیاه نشانده بود ، بگوید که پشیمان شد و با لبخندی مصنوعی گفت :
..." چیکار داریم بکنیم ؛ اون سی خودشو داره ، مام سی خودمون ! تو چی شد که این بلا رو سر خودت آوردی !؟"
..." قصش مفصله ، محمد کجاست !؟"
..." رفت داروهاته بگیره ، الآناست که پیداش شه !" شهریار دهانش را به گوش اسی نزدیک کرد و گفت :
..." بهتره هر چی سریعتر ، منو از اینجا ببرین بیرون ؛ دلم نمیخواد حالا که پیدات کردم گیر بیفتم !"اسی لب ور چید و گفت :
..." واینستیم ؛ محمد بیاد !"
..." چرا ؛ ولی تا اومد ، راه بیفتین که بریم . تو هنوزم پیش مامانت اینایی !"
..." نه بابا ، یه سالی هست که یه آپارتمان نقلی گرفتم تو امیرآباد و سوا شدم ازشون !" شهریار با همه بی رمقیش لبخند موذیانه ای زد و گفت :
..." زن هم گرفتی !؟" که اسی لب ور چید و گفت :
..." نه بابا ؛ زن کدومه !" و ته ذهنش یاد فاطی افتاد که همه چیزش بود . تازه گپ و گفتشان گل انداخته بود که در اتاق باز شد و محمد داخل شد و با خنده به شهریار گفت :
..." اینم آقا اسیتون که داشتی واسش پرپر میزدی !" شهریار نگاهی به اسی کرد و نگاهی به محمد . و رو به محمد گفت :
..." چی شد داش !؟ هر چه زودتر راهی شیم ، بهتره ها !" محمد به طرف تخت آمد و زیر کتف سالم شهریار را گرفت و گفت :
..." یا علی داش ؛ فقط احتیاط کن که زخمت سر باز نکنه ؛ بخیه ها هنوز تازه ان !" و به کمک اسی شهریار را از تخت پایین آوردند و روی ویلچر نشاندنش . شهریار از محمد پرسید :
..." این رفیقت کو ، رفت !؟"
..." نه بابا ، رفته تو ماشین روشنش کنه ، که رسیدیم گازشو بگیریم و یا علی از تو مدد !" اسی بلافاصله پشت ویلچر قرار گرفت و دسته هایش را در مشتانش فشرد و محمد هم با یک قدم پیش در را باز کرد و باتفاق از اتاق بیرون آمدند . به یک قدمی اتاق دکتر که رسیدند ، دکتر از اتاق بیرون زد و ابتدا گوشی اسی را به طرفش دراز کرد و گفت :
..." یکی دو خطی شارژ گرفته ، تا خونه برسین غنیمته ." و سپس رو به شهریار کرد و گفت :
..." بخوای خوب بشی ، حد اقل بایستی یک ماه استراحت مطلق داشته باشی !" و بعد هم رو به محمد گفت :
..." دارو هاشو سر ساعت مصرف کنه . زخمش چرک کنه ، خوب شدنش با کرام الکاتبینه !" هرکدام به نوبه خود از دکتر تشکری کردند و راه افتادند . دم پله ها ویلچر را به پرستار سپردند و با احتیاط شهریار را پایین بردند . سوار اتوموبیل که شدند ، سپیدی دیگر کاملا بر سیاهی شب مستولی بود . موسی از همان آیینه وسط به شهریار و اسی سلامی کرد و رو به محمد که کنارش نشسته بود ، گفت :
..." کجا بریم داش !؟" تا محمد خواست حرفی بزند ، اسی گفت :
..." امیر آباد قربونت ." محمد سری برگرداند و گفت :
..." کلبه خرابه ما درسته که پایین شهره و ناقابل ؛ ولی نزدیک تر از امیرآباده ، اگه قابل بدونین ، بریم اونجا ..." که اسی به میان حرفش دوید و گفت :
..." کم زحمت نکشدین برا شهریار ، اونجا هم که هست متعلق به شماست ." محمد نگاهی به شهریار کرد که با علامت سر داشت رضایتش را اعلام می کرد . هنوز حرف اسی تمام نشده بود که موبایلش زنگ خورد . تا شماره شازده را دید ، بند دلش از هم گسست . خواست جواب ندهد که شهریار گفت : ..." چرا جواب نمیدی !؟" با اینکه می دانست باید پیش چشم شهریار و محمد و موسی خجالت شازده را بکشد ، شرمش شد که جواب ندهد . دکمه مکالمه را که زد ، صدای شازده در گوشش پیچید که می گفت :
..." معلومه تو کجا غیبت زد یهویی ؛ گوشیت چرا خاموشه !؟ " با اینکه به اندازه سر سوزن شماتت در لحن شازده نبود ، با این همه اسی با لحنی پر از شرم و دلشوره گفت :
..." آقا شرمنده ؛ "
..." شرمنده واسه چی !؟ کجایی الآن تو !؟"
..." حقیقتش آقا ، با شهریارم "
..." شهریار ..!؟" و آنچنان خنده ای از روی شوق پشت تلفن کرد که شرمندگی اسی را دوچندان شد و پرسید :
..." شهریار الآن اونجاست !؟ گوشی رو میدی بهش !؟" و اسی که از خدا خواسته نمی خواست بیشتر از این شرمنده شازده باشد ، گوشی را به شهریار داد . شهریار بعد از سلام وعلیکی کوتاه لبش به خنده باز شد و سراپا گوش شد . هر لحظه که شوق و خوشحالی در صورت رنگ پریده شهریار بیشتر می شد ، به تعجب اسی هم افزوده می شد . و وقتی شهریار خنده اش هر لحظه پررنگتر و پررنگتر می شد ، بهت و حیرت اسی هم بیشترتا اینکه بالاخره طاقت ، اسی تاق شد و آرام و ریز لبی گفت : چی داره میگه !؟ که شهریار با همان لبخند شیرینش گفت : ..." گوشی رو میذارم رو اسپیکر ، خودتون بهش بگین !" و گوشی را گذاشت روی بلند گو و طوری در دستانش گرفت تا همه بشنوند . صدای شاد شازده در گوشی پیچید که می گفت :
..." اسی جان ؛ بعد از اینکه شار متیوس داخل سبدک وگل رفت و معتضد و طرفدارنش ، هیاهوی پیروزی راه انداختند ؛ ناظر وسط ، دستاشو بلند کرد و چیزی گفت که فریادش میون هیاهو گم شد . من که کنجکاو شده بودم ، ببینم ناظر وسط چی میگه ، ناگهان نگاهم به میز افتاد که خالی از شار بود ! یه لحظه به نظرم اومد ، که یه چیزی کمه ! و بلافاصله شستم خبردار شد که این آقا متیوس چه سوتی ای داده ! ولی قبل از من ناظر به طرف میز هیئت ژوری رفته بود و صدای سخنگوی هیئت ، که در بلند گوی سالن فریاد می زد که «ساکت» هیاهوهارو خوابوند و تو رو برنده بازی اعلام کرد و وقتی حیرت و تعجب ، باعث شد که همه خشکشون بزنه ، در صفحه مانیتور چگونگی صحنه شار آخر رو نشون دادند . متیوس بعد از اینکه گوی 4 رو زد ، کیوبالش به عقب برگشت و آرام آرام به طرف پاکت سریدی اومد و اروم توی سبدک غلطید ، که به خاطر عجله آقایونی که رو متیوس شرط بسته بودند ، کسی متوجه اش نشد . واسه همین هم امتیاز متیوس با اسکریچی که گرفت به 55 رسید که از تو کمتر بود . و چون بازی به اتمام رسیده بود . هیئت ژوری تو رو برنده اعلام کرد . حالا ما هر چی دنبال تو می گشتیم که بهت تبریک بگیم ، پیدات نمی کردیم . راستیتش من فکر کردم که از خجالت بی موردت عمارتو ترک کردی و موبایلتم خاموش ! ولی حالا که فهمیدم به خاطر شهریار ، عمارتو ترک کردی ، بهت افتخار میکنم . چکتو میذارم پیش تیمسار ، هر وقت ، وقت کردی بیا بگیر ! شهریارو هم بیار ببینمش ، دلم واسش یک ذره شده !" اسی علنا بغضی که گلویش را گرفته بود غورت داد و اشکی که در چشمانش حلقه بسته بود را با پشت دست پاک کرد و فقط توانست به زحمت بگوید :
..." ممنونم آقا ، بازم منو ببخشید !" و شهریار هم گفت :
..." منم دلم پر میکشه واسه دیدن شما ، به امید دیدار !" و تلفن را قطع کرد و روبه اسی گفت :
..." بابا دست مریزاد ، اون حروم زاده شیطون پرستو من می شناسم ، خوب پوزشو به خاک مالیدی ! واقعا که دست مریزاد !" اسی یک بار دیگر اشک شوقش را با پشت دست از چهره زدود و گفت :
..." تو از کجا متیوس می شناسی !؟"
..." ببخشیدا ؛ مثل اینکه داماد همین نامردیه که منو به این روز انداخته !" و بوسه ای از گونه اش گرفت و گفت :
..." نمیدونی با این کارت چقدر دلم خنک شد ...."  اسی هم بوسه ای بر گونه شهریار زد و دستش را در دست گرفت و گلوله ای را که از محمد گرفته بود کف دستش گذاشت و با خنده مهربانی گفت :

..." اینو یادگاری نگهش دار ...!" و از پنجره اتوموبیل بیرون را نگریست که اولین انوار طلایی ، از چله کمان خورشید ، بسوی افق شلیک می شد .  

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر